Cheap Web Hosting | Free Web Hosting | Dedicated Servers | Windows Hosting | Free Web Space | Trade Show Displays | GoDaddy Coupon Codes | FrontPage Hosting | Business Hosting
cheap web hosting
Search the Web

زادگاه مهــــــر

 

Thursday, July 31, 2003

● طلاترين خاک


وطن اي خونه ي پر غصه ي اجدادي من

اسم تو تنها دليله واسه آزادي من

عشق تو خون گرم و عاشقم ريشه داره

خاك زرخيز تو مجنون و به يادم مي ياره

قهرمانات مث افسانه هامون جهانين

مردم عاشق تو سمبل مهربانين

زير سايه بون امنت مي شه تا ابد نشست

پشت بيگانه رو با خنجر غيرتت ، شكست

وطنم ، ديوونه ي مرزاي زرخيز توام

عاشق زمستونو ، بهار و پاييز توام

جونمو مي دم تا مرزاي تو در امون باشه

اوج پرچمت هميشه توي آسمون باشه

تو مال حافظ و مولوي و نيمايي ، وطن

خونه ي رستم و خاك ابن سيانيي ، وطن

آرزومه تا ابد زنده و آباد باشي

خونه ي نواده هاي پاك فرهاد باشي

ما تو كوچه هاي سبز تو به دنيا اومديم

چه جوري واسه آب و خاك عاشقت نديدم ؟

عشق تو مثل ضريح و گنبدا مقدسه

واسه هر عاشق دور از تو يه دنيا نفسه

هميشه مايه ي افتخار دنيايي ، وطن

تو بلندي ، تو مث شباي يلدايي ، وطن

جون من درسته كه براي تو خيلي كمه

ولي عشق دادنش مي ارزه به يه عالمه

تو رو با طلاترين خاك عوض نمي كنم

با شكوه و عاشق و پاينده باشي ، وطنم

پاينده ايران

 

آرشيو

  صفحه اول

بازگشت


 آمار بازديدكنندگان

959

 

  Tuesday, July 29, 2003

● آزادي

آزادي تو اي پرنده خونين بال.اي تويي که هزاران سال است که آدمي نهال ترا با خون خويش

آبياري کرده است. اي که چون ستاره اي دنباله دار دمي بر آسمان تاريک بشر ميدرخشي و

دمي بعد در عظمت بي کران هستي گم ميشوي.چه مردان و زناني که براي تو جان و خون

خويش را نثار کردند. تا ترا ببينند اما تو مانند هميشه رخ در هم ميکشيدي و چون دخترکان

جوان کم روي با شتاب ميگريختي ترا کابين جان است و آنگاه خون و ترا مهر عشق .

آدمي براي تو بود که بهشت را به لقايش فروخت و بر اين زمين خاکي فرود آمد.

و براستي آدمي تاکنون براي تو چه بهاي سنگيني پرداخته است.
 
 

  Monday, July 28, 2003

● به جاي<<بچگي>><<کار>>مي کنند

سلام,اين خبر رو از يکي از وب سايت هاي خبري خوندم.شما هم بخونيد و قضاوت کنيد.
سقف‌ خونم‌ طلاي‌ ناب‌,
زير پاهام‌ حصير سرد،
تو دست‌ من‌ سيب‌ گلاب‌،
اما دلم‌ پر ز درد...
نزديك‌ به‌ يك‌ هفته‌ است‌ كه‌ پيگير سوژه‌يي‌ به‌ اسم‌ «كودكان‌ كار» شده‌ام‌. يك‌ هفته‌يي‌ كه‌ توام‌ بود با تفكر، غصه‌، رنج‌ و عذاب‌. حقيقتش‌ در عرض‌ اين‌ چند روز اينقدر كودك‌ و نوجوان‌ ديدم‌ كه‌ صبح‌ تا شب‌ براي‌ يك‌ لقمه‌ نان‌ مجبورند كار كنند كه‌ از خوردن‌ وخوابيدن‌ وكار كردن‌ خودم‌ بيزار شدم‌.
بچه‌هايي‌ كه‌ نه‌ از عراق‌ آمده‌اند و نه‌ از افغانستان‌. بچه‌ همين‌ خاك‌ پاكند. بچه‌هايي‌ كه‌ مجبورند قيد كودكي‌، روياها و آرزوهايشان‌ را بزنند. كودكاني‌ كه‌ فصل‌ تابستان‌، بهشت‌ روياهاي‌ آنهاست‌. نوجوانهايي‌ كه‌ در گرماي‌ كشنده‌ و زير تيغ‌ آفتاب‌ به‌ جاي‌ تن‌ دادن‌ به‌ آب‌ خنك‌ و زلال‌ استخر مجبورند براي‌ سير كردن‌ شكم‌ خود و خانواده‌ تن‌ به‌ تيغ‌ تيز و بي‌رحم‌ آفتاب‌ بدهند.
ابتدا مي‌خواستم‌ با چند نفر كارشناس‌ امور اجتماعي‌ و بهزيستي‌ در مورد اين‌ موضوع‌ صحبت‌ كنم‌ ولي‌ ديدم‌ صبح‌ تا شب‌ صفحه‌ تلويزيون‌ و پيشخوان‌ روزنامه‌فروشي‌ها پر است‌ از صحبت‌ و نظرات‌ كارشناسانه‌!
. حميد دوازده‌ سال‌ دارد. بايد هر روز صبح‌ ساعت‌ پنج‌ از خواب‌ بيدار شود و از فرديس‌ كرج‌ به‌ تهران‌ بيايد. خود او مي‌گويد براي‌ اينكه‌ خرجش‌ كمتر شود و سريعتر به‌ مقصد برسد از مترو استفاده‌ مي‌كند.
چند تا خواهر و برادر داري‌؟
2 تا خواهر و 2 تا برادر. من‌ بچه‌ دوم‌ خانواده‌ هستم‌. پدرت‌ شاغل‌ است‌؟
پدرم‌ از كار افتاده‌ است‌، چند سال‌ پيش‌ يكي‌ از دستهايش‌ را در حال‌ كار با دستگاه‌ پرس‌ از دست‌ داد. الان‌ هم‌ بيكاره‌.
چقدر حقوق‌ مي‌گيره‌؟
با بيمه‌ از كار افتادگي‌ ماهي‌ صد هزار تومان‌.
تو چرا كار مي‌كني‌ مگه‌ حقوق‌ پدرت‌ كافي‌ نيست‌?
(خيلي‌ حق‌ به‌ جانب‌ و با ناراحتي‌ مي‌گويد) خود تو مي‌توني‌ با اين‌ حقوق‌ شكم‌ شش‌ نفر آدم‌ ديگه‌ را سير كني‌? تازه‌ غذا، لباس‌ و خرجهاي‌ ديگه‌ كنار، ما فقط‌ ماهي‌ 60 هزار تومن‌ اجاره‌ خونه‌ مي‌ديم‌ تازه‌ اونم‌ واسه‌ يه‌ اتاق‌.
چند وقته‌ كار مي‌كني‌؟
دو سال‌. پنجم‌ ابتدايي‌ مجبور شدم‌ ترك‌ تحصيل‌ كنم‌ و دنبال‌ كار بگردم‌.
بقيه‌ چطور اونها كار نمي‌كنن‌؟
يعني‌ مي‌گي‌ آبجي‌هام‌ كار كنن‌? غيرتم‌ اجازه‌ نمي‌ده‌، مردم‌ چي‌ مي‌گن‌ اونوقت‌! داداش‌ كوچيك‌هام‌ هم‌ كه‌ كم‌ سن‌ و سالن‌. مادرم‌ هم‌ مريضه‌، من‌ خيلي‌ غيرتي‌ام‌.
روزي‌ چند ساعت‌ كار مي‌كني‌؟
13 12 ساعت‌ كار مي‌كنم‌. هفت‌ صبح‌ تا هفت‌ شب‌. بعضي‌ وقتها هم‌ كه‌ كار زياد باشد مجبورم‌ همين‌ جا بمونم‌ و خونه‌ نرم‌.
چه‌ كاري‌ مي‌كني‌؟
روز اول‌ كه‌ اومدم‌ پادويي‌ مي‌كردم‌، چايي‌ مي‌آوردم‌، كفش‌ مرتب‌ مي‌كردم‌ و كارهاي‌ كوچيك‌ انجام‌ مي‌دادم‌. بعدش‌ كه‌ كار ياد گرفتم‌ شدم‌ «وردست‌».
الان‌ هم‌ يك‌ ساله‌ كه‌ وردستم‌. «سيم‌ؤانيه‌»! برات‌ قالب‌ در ميارم‌.
رفتار بقيه‌ كارگرها با تو چطوريه‌، اذيتت‌ نمي‌كنند؟
اوايل‌ خيلي‌ اذيت‌ مي‌شدم‌، كلي‌ كتك‌ خوردم‌. من‌ خيلي‌ غرور دارم‌، نمي‌توانم‌ تحمل‌ كنم‌ كسي‌ بهم‌ فحش‌ بده‌ و بزنه‌ تو سرم‌. اينجا انواع‌ و اقسام‌ آدمها هستند، خوب‌، بد، معتاد، هر جور كه‌ فكر كنيد. خدا را شكر صاحب‌ كارم‌ آدم‌ خوبيه‌ و خيلي‌ از من‌ مراقبت‌ مي‌كرد. ولي‌ خب‌ بالاخره‌ همه‌ جا آدم‌ خوب‌ و بد وجود داره‌. چطوري‌ كار پيدا كردي‌؟
يكي‌ از بچه‌ محلها قبلا اينجا كار مي‌كرد منم‌ با خودش‌ آورد سركار.
دلت‌ براي‌ تفريح‌ و استخر و فوتبال‌ تنگ‌ نمي‌شد؟
(لبخند معني‌داري‌ زد و گفت‌) خيلي‌ زياد، البته‌ موقعي‌ هم‌ كه‌ كار نمي‌كردم‌، آنچنان‌ تفريحي‌ نداشتيم‌، بيشتر تو كوچه‌ با بچه‌ها فوتبال‌ بازي‌ مي‌كرديم‌ ولي‌ خب‌ تو تابستون‌ هر طوري‌ هست‌ حتما بايد يك‌ بار استخر برم‌.
چقدر حقوق‌ مي‌گيري‌؟
ماهي‌ چهل‌ هزار تومن‌.
به‌ نظرت‌ كافي‌ هست‌؟
خدا را شكر راضي‌ام‌.
فرحزاد ميدان‌ ميوه‌وتره‌بار همهمه‌، ازدحام‌، هندوانه‌، ميوه‌هاي‌ تازه‌ فصل‌، گرما و... اينها تمامي‌ تصاويري‌ است‌ كه‌ مي‌توان‌ در يك‌ عصر پنجشنبه‌ و در اين‌ ناحيه‌ از تهران‌ به‌ چشم‌ ديد. اما در اين‌ ميان‌ چيزي‌ كه‌ خيلي‌ جلب‌ نظر مي‌كند و من‌ هم‌ به‌ دنبالش‌ مي‌گشتم‌، پسربچه‌ هفت‌، هشت‌ ساله‌يي‌ بود كه‌ مشغول‌ هل‌ دادن‌ گاري‌ پر از ميوه‌يي‌ بود كه‌ حداقل‌ سه‌ برابر قد و وزن‌ خودش‌ بود.
خب‌، اين‌ هم‌ از بعدازظهر پنجشنبه‌ ما. به‌ دنبالش‌ راه‌ افتادم‌. خانم‌ شيك‌پوشي‌ كه‌ پشت‌ سر او حركت‌ مي‌كرد و معلوم‌ بود صاحب‌ ميوه‌هاست‌ تند تند قدم‌ برمي‌داشت‌ تا به‌ او برسد. آن‌ طرف‌ خيابان‌،كنار ماشين‌، كيسه‌هاي‌ بزرگ‌ ميوه‌ كه‌ بعضي‌ از آنها اندازه‌ خودش‌ بودند را درون‌ صندوق‌ عقب‌ ماشين‌ گذاشت‌. خيلي‌ دقيق‌ و منظم‌، در پايان‌ هم‌ يك‌ عدد اسكناس‌ دويست‌توماني‌ ناقابل‌ پاداش‌ مسابقه‌ دوي‌ ماراتن‌ پسربچه‌ و خانم‌ شيك‌پوش‌ بود. ابتدا به‌ بهانه‌ اينكه‌ كار دارد و مشتري‌ها را از دست‌ مي‌دهد حاضر به‌ حرف‌ زدن‌ نمي‌شد ولي‌ در مقابل‌ پيشنهاد من‌ كه‌ به‌ اندازه‌ دو سرويس‌ كار چرخت‌ را اجاره‌ مي‌كنم‌ حاضر به‌ مصاحبه‌ شد، چهره‌ آفتاب‌ سوخته‌ و معصومش‌ نشانگر روزهاي‌ مكرري‌ بود كه‌ زير آفتاب‌، كار كرده‌ بود و گونه‌هاي‌ استخواني‌اش‌ نشان‌ از سوءتغذيه‌ و گرسنگي‌ داشت‌.
اسمت‌ چيه‌?
محمدعلي‌، هشت‌ سالمه‌.
چند وقته‌ اينجا كار مي‌كني‌؟
از اول‌ تابستون‌ تا حالا. كلاس‌ چندمي‌؟
مي‌رم‌ كلاس‌ دوم‌.
خونتون‌ كجاست‌؟
پاسگاه‌ نعمت‌آباد.
چطور اين‌ همه‌ راه‌ را مياي‌ تا اينجا؟
با داداش‌ بزرگترم‌ ميام‌، اينجا با هم‌ كار مي‌كنيم‌. داداشت‌ چند سالشه‌؟
يازده‌.
ساعت‌ چند مياي‌ سر كار? از صبح‌ زود ميايم‌ اينجا منتظر مي‌شيم‌ تا مغازه‌ها باز بشن‌. روزي‌ چقدر كار مي‌كني‌؟
بلد نيستم‌ بشمارم‌.پولهام‌ را مي‌دم‌ به‌ داداشم‌. اون‌ ميگه‌ روزي‌ «دو هزار تومن‌».
بابا، مامانت‌ هم‌ كار مي‌كنن‌؟
(احساس‌ كردم‌ كه‌ بغض‌ كرد ولي‌ خيلي‌ مغرور به‌ نظر مي‌آمد) مامانم‌ زنده‌ نيست‌، من‌ كه‌ دنيا اومدم‌ مرد. بابام‌ هم‌ بيكاره‌. اون‌ ماها را فرستاد سركار. بابا تو خونه‌ چي‌ كار مي‌كند؟
نمي‌دوم‌، من‌ كه‌ خونه‌ نيستم‌. محمدعلي‌ روزها اينجا غذا چي‌ مي‌خوري‌؟
هرچي‌ كه‌ باشه‌،بعضي‌ وقتها نون‌ و پنير. بعضي‌ وقتها هم‌ مغازه‌ دارها بهمون‌ غذا مي‌دن‌، اگر هم‌ خوب‌ كار كنم‌، داداشم‌ برام‌ ساندويچ‌ مي‌خره‌.
چه‌ ساعتي‌ مي‌ري‌ خونه‌؟
هر وقت‌ بازار تعطيل‌ بشه‌. غير از اين‌ كار،كار ديگه‌يي‌ هم‌ بلدي‌?
(با سادگي‌ كودكانه‌اش‌ گفت‌)آره‌، با دو چرخه‌ بلدم‌ تك‌ چرخ‌ بزنم‌! مي‌خواستم‌ با برادرش‌ هم‌ صحبت‌ كنم‌ ولي‌ راستش‌ را بخواهيد نتوانستم‌ ادامه‌ بدهم‌. بدجور بغضم‌ گرفته‌ بود. براي‌ همين‌ پولي‌ را كه‌ قول‌ داده‌ بودم‌ پرداخت‌ كردم‌ و راهم‌ را كشيدم‌ رفتم‌. در راه‌ به‌ خيلي‌ چيزها فكر كردم‌ و خيلي‌ چيزها ديدم‌أ مردان‌ و زنان‌ شيك‌پوش‌ اين‌ نقطه‌ از شهر كه‌ براي‌ هواخوري‌ عازم‌ فرحزاد بودند، بچه‌هاي‌ توي‌ كالسكه‌هاي‌ گرانقيمت‌، دختران‌ دوچرخه‌سوار، پسرهاي‌ اسكيت‌سوار و... بي‌خيال‌!
اسمش‌ عبدالله‌ است‌ . سيزده‌ سال‌ دارد . به‌ گفته‌ خودش‌ الان‌ نزديك‌ به‌ سه‌ سال‌ است‌ كه‌ در اين‌ تعميرگاه‌ مشغول‌ به‌ كار است‌.
عبدالله‌ چرا كار مي‌كني‌؟
اگر كار نكنم‌ چه‌ كسي‌ خرج‌ خونه‌ را بده‌?پدرم‌ فوت‌ شده‌ . برادر و خواهرهايم‌ هم‌ همه‌ رفته‌اند دنبال‌ خانه‌ و زندگي‌ خودشان‌. تنها من‌ مانده‌ام‌ و مادرم‌.
مادرت‌ كار مي‌كند؟
آره‌. تو يه‌ مهدكودك‌ كار خدماتي‌ انجام‌ مي‌ده‌ ولي‌ حقوقش‌ خيلي‌ كمه‌.
چقدر حقوق‌ مي‌گيري‌؟
اوايل‌ كه‌ خيلي‌ كم‌ حقوق‌ مي‌گرفتم‌. ماهي‌ 10 يا 15 هزار تومن‌. ولي‌ كم‌كم‌ كار بلد شدم‌. حقوقم‌ هم‌ زياد شد. الان‌ تقريبا ماهي‌ چهل‌ هزار تومن‌ مي‌گيرم‌.
پولهايت‌ را چي‌كار مي‌كني‌؟
همش‌ را مي‌دهم‌ به‌ مادرم‌. اونم‌ پس‌انداز مي‌كنه‌. ميگه‌ بزرگ‌ مي‌شي‌ به‌ دردت‌ مي‌خوره‌.
چقدر درس‌ خواندي‌؟
تا پنجم‌ دبستان‌ خوندم‌ بعدش‌ ترك‌ تحصيل‌ كردم‌.
برادر و خواهرهات‌ چه‌كار مي‌كنن‌؟
خواهرام‌ عروسي‌ كردن‌. داداشام‌ هم‌ همين‌طور،زن‌گرفتن‌.
به‌ شما سر مي‌زنند؟
تهران‌ نيستند. الان‌ دو سالي‌ مي‌شه‌ كه‌ به‌ ما سر نزدند. پدرت‌ چه‌كاره‌ بود؟
بابام‌ راننده‌ كاميون‌ بود. تو جاده‌ تصادف‌ كرد. دو نفر را كشت‌ بخاطر همين‌ افتاد زندان‌. كلي‌ پول‌ قرض‌ كرد تا تونست‌ آزاد بشه‌ . بعدش‌ هم‌ از غصه‌ مريض‌ شد و افتاد كنج‌ خونه‌ تا اينكه‌ سكته‌ كرد و مرد.
چرا درس‌ نمي‌خوني‌؟
اگر پولدار شدم‌ يه‌ روز حتماص درسم‌ را ادامه‌ مي‌دم‌.
چه‌ آرزوهايي‌ داري‌؟
تنها آرزوم‌ اينه‌ كه‌ مادرم‌ هميشه‌ سالم‌ و سرحال‌ باشه‌ . يه‌ آرزوي‌ ديگه‌ هم‌ دارم‌. بابام‌ از دستم‌ راضي‌ باشه‌ و منو دعا كنه‌. كارت‌ را دوست‌ داري‌?
آره‌ از بچگي‌ عاشق‌ ماشين‌ و بوي‌ گريس‌ بودم‌. بابام‌ كه‌ از جاده‌ مي‌اومد سوار ماشين‌ مي‌شدم‌ و اداي‌ او را در مي‌آوردم‌. تا كي‌ قصد داري‌ به‌ اين‌ كار ادامه‌ بدي‌؟
گفتم‌ كه‌ ، هر وقت‌ پولدار شدم‌. بعدش‌ خودم‌ يه‌ تعميرگاه‌ راه‌مي‌اندازم‌ و شاگرد استخدام‌ مي‌كنم‌. مي‌خوام‌ يه‌ اوستاي‌ درست‌ و حسابي‌ بشم‌. ولي‌ هيچ‌وقت‌ تو سر شاگردم‌ نمي‌زنم‌ و بهشون‌ فحش‌ نمي‌دم‌
براستي مرهم اين همه زخم چيست؟
 
 

  Saturday, July 26, 2003

● فرزندان ايران

بايد که فرياد کشيد

ما که هستيم؟

فرزندان کاوه آهنگر

بايد که برداشت درفش کاوياني را

ما فرزندان بابکيم - فرزندان کوروش

ما که هستيم؟

فرزندان رستم و سياوش

بايد گذر کرد از ين دهشتناک هفت خوان

بايد گذر کرد ازآتش خشم اين ديو سيه روي

بايد علم کرد درفش کاوياني را دگر بار

بر تارک اين سرزمين گهر بار

ما که هستيم ؟

فرزندان سهند و سبلان

و کوه سرفراز دماوند

ما که هستيم؟ فرزندان ايران
 
 

  Wednesday, July 23, 2003

● گزارش کاملي از چگونگي مرگ خانم زهرا کاظمي



هيئت ويژه رياست جمهورى گزارش فنى و كارشناختى خود درباره تحقيق پيرامون علل مرگ خانم زهرا كاظمى را تكميل ساخت و به محمد خاتمى، رئيس جمهورى ارائه داد۰ هئيت ويژه تحقيق مركب بود از وزيران اطلاعات، دادگسترى، وزارت كشور، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى و وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشكى۰ متن كامل اين گزارش روز گذشته در رسانه هاى گروهى ايران و خارج از كشور انتشار يافت۰

موضوع علل مرگ خانم زهرا كاظمى موضوع مقاله اى است كه بهمن نيرومند در روزنامه «تاگس تسايتونگ» چاپ برلين منتشر كرده است۰ بايد اشاره كرد، بهمن نيرومند نويسنده سرشناسى ست كه در آلمان وى را به عنوان كارشناس مسائل ايران مى شناسند۰

نيرومند با استناد به اين گزارش هيئت ويژه تحقيق مى نويسد: زهرا كاظمى خبرنگار كانادايى/ايرانى چنانكه نخست ادعا مى شده در اثر سكته مغزى فوت نكرده است۰ نتايج كالبدشكافى نشان مى دهند كه علت مرگ شكستگى جمجمه بوده كه يا در اثر ايراد ضرباتى به ناحيه سر و يا اصابت جسمى سخت به جمجمه منجر به مرگ خانم كاظمى شده است۰

در اين مقاله با اشاره به علت دستگيرى وى آمده: خانم كاظمى خبرنگار عكاس ۵۴ ساله اى بود كه به عنوان خبرنگار آزاد براى روزنامه ها و نشريات متعددى چون «ركتو ورسو» Recto Verso، «گازوتو دُ فَم» Gazotto de femme، «گلوب اند مِيل» Globe and Mail و «كامِرا پرس» Camera Press كار مى كرده و سال ها بوده كه تابعيت كانادا را داشته است۰ او در اواسط ماه ژوئن با آغاز ناآرامى هاى دانشجويى به ايران سفر كرد و به هنگام عكاسى خانواده دانشجويان دستگيرشده در مقابل زندان اوين به اتهام جاسوسى دستگير شد۰ خانم كاظمى در تاريخ ۱۱ ژوئيه در اثر خونريزى مغزى در بيمارستان جان سپرد۰

انتشار خبر مرگ خانم كاظمى اعتراض و انزجار جهانيان را برانگيخت۰ دولت كانادا با ارسال يك يادداشت اعتراضى به وزارت امور خارجه ايران خواستار تحقيق در اين مورد گشت۰ نهادهاى خبرنگارى بين المللى، از جمله انجمن روزنامه نگاران ايران نسبت به برخورد پليس و قوه قضاييه اعتراض كردند و در پى آن محمد خاتمى، رئيس جمهور با فراخواندن يك كميسيون تحقيق متشكل از وزراى چهار وزارتخانه از آنان خواست تا در اسرع وقت در اين مورد دست به تحقيق زنند۰

نيرومند در مقاله خود در «تاگس تسايتونگ» به نتايج تحقيقات هيئت ويژه مى پردازد و مى نويسد: خانم زهرا كاظمى در اثر شكستگى جمجمه و خونريزى مغزى ناشى از آن جان سپرده است۰ اين كميسيون پيشنهاد داده كه تحقيق در اين مورد را قاضى مستقلى از قوه قضاييه پيگيرى كند۰ به نوشته نيرومند، اين توصيه بكلى بى معنى ومضحك است، زيرا كه بطور كلى خود قوه قضاييه و بويژه نماينده آن سعيد مرتضوى، دادستان كل تهران مسئول مرگ قلمداد مى شوند۰ محسن آرمين، نماينده مجلس در نطق پيش از دستور در اين باره گفت، خانم كاظمى پس از دستگيرى اش دو روز تمام توسط دادستانى كل تهران مستقر در زندان اوين، يعنى زير نظر مستقيم و در بخش هايى در حضور شخص سعيد مرتضوى مورد بازجويى قرار گرفته است۰ اين امر در گزارش هيئت ويژه نيز آمده است۰ پس از بازجويى ها دادستانى از وزارت اطلاعات مى خواهد تا زندانى را تحويل بگيرد۰ خانم كاظمى در وزارت اطلاعات از جراحات خود ابراز ناراحتى كرده است۰ آنان وى را به بيمارستان انتقال مى دهند، بطوريكه وى در همانجا فوت مى كند۰

بايد اشاره كرد كه سعيد مرتضوى، معروف به «قاضى مرتضوى» كه چند ماهى است از مقام قضاوت به سمت دادستان كل تهران منصوب شده، مسئول بستن ده ها نشريه و روزنامه و به زندان افكندن شمار زيادى از روزنامه نگاران است۰

نيرومند مى افزايد: پس از مرگ خانم كاظمى، سعيد مرتضوى از معاون وزارت ارشاد آمرانه مى خواهد، طى يك كنفرانس مطبوعاتى مرگ اين خبرنگار را در اسرع وقت اعلام داشته و علت مرگ را سكته مغزى اعلام كند۰ قضيه ولى به اينجا ختم نمى شود: سعيد مرتضوى خود شخصاً با بسيارى خبرگزارى ها و روزنامه ها تماس گرفته و به آنان دستور مى دهد خبر مرگ را به همين شكل انتشار دهند۰ آرمين در سخنان خود گفت: “من مى دانم كه قاضى مرتضوى در سطحى نيست كه بتواند بدون پشتوانه دست به چنين اقداماتى بزند ۰۰۰ و اكنون نشريات ما از بيم توقيف به دست قاضي مرتضوي به روزي افتاده‌اند كه تيتر اول خود را هم به دستور او تنظيم مي‌كنند”۰ محسن آرمين اشاره مى كند كه مرتضوى حكم دستگيرى شمار زيادى از دانشجويان را طى هفته هاى گذشته و در پى ناآرامى هاى دانشجويى صادر كرده است۰ وى خواستار استعفاى دادستان و همكاران وى است كه بايد در مقابل دادگاهى علنى قرار گيرند۰ در اين ميان شمارى از نمايندگان با وى هم رأى گشته اند۰
 
 

  Monday, July 21, 2003

● من ايراني ام


چشم مخملي من
شكوه آينده
امروز
اين عشق ماست,عشق به مردم
بگذار
درفش سرخ
زيبايي ترا بستايم
من كور نيستم
بايد ترا بستايم ميدانم
اما كجاست
جاي ديدن تو
وقتي كه هموطنم بريده
و خاك خوب ترا جراحي مي كنند
بايد كه خاك من
از خون من
بنا گردد
بناي آزادي
بي مرگ و خون
كي ميسر مي شود؟
پيكار مي كنم
مي ميرم
اين است عشق من
مي داني
من ايراني ام
شعر از>خسرو گلسرخي
 
 

  Tuesday, July 15, 2003

● به کدامين گناه کشته شد؟؟؟؟؟؟؟؟


دوستان سلام,حتما در خبرها خوانديد و يا شنيديد که خانم<زهرا کاظمي>خبرنگار ايراني تبعه کانادا در ايران و بر اثر شکنجه جمهوري اسلامي درگذشت.چيزي که باعث تعجب هست اينه که آقايون ميگويند که مرگ زهرا کاظمي بر اثر<سکته مغزي>بوده و نه شکنجه.آقاي خاتمي هم لطف کردن و دستور تحقيق و بررسي اين پرونده را به چهار وزير کابينه دادند(که چي بشه؟)که چهار روز بعد دست از پا درازتر بيان و اعلام کنند که آره علت مرگ سکته بوده.جالب اينجاست که ديروز در خبرها اومده بود که خانم کاظمي را مخفيانه به خاک سپردن.و حالا سوال اينجاست که: آقايوني که اينقدر مطمئن هستين که علت مرگ سکته بوده پس ديگه علت اينکه ايشان را مخفيانه به خاک سپردين چي بود؟چرا وقتي خانوادش درخواست جسد را براي کالبد شکافي کردن تحويل ندادين؟
چيزي جز تاسف خوردن و اينکه آرزو کنيم که خدايا آخر و عاقبت ايران و مردم ايران را بخير کن از دستمان بر نمياد.
روح خانم کاظمي و همه ي کساني که به دست اين جنايتکاران کشته شدن شاد باد.
پاينده اي
 
 

  Sunday, July 13, 2003

● چي مي شد اگر خدا............؟


چي مي شد اگر خدا امروز وقت نداشت به ما برکت بدهد چرا که ما ديروز وقت نکرديم از او تشکر کنيم.
چي مي شد اگر خدا فردا ديگر ما را هدايت نمي کرد چون امروز اطاعطش نکرديم.
چي مي شد اگر خدا امروز با ما همراه نبود چرا که ديروز قادر به درکش نبوديم.
چي مي شد اگر ما ديگر هرگز شکوفا شدن گلي را نمي ديديم چرا که وقتي خدا باران فرستاده بود گله کرديم.
چي مي شد اگر خدا عشق و مراقبتش را از ما دريغ مي کرد چرا که ما از محبت ورزيدن به ديگران دريغ کرديم.
چي مي شد اگر خدا فردا کتابهاي مقدسش را از ما مي گرفت چرا که امروز فرصت نکرديم آن را بخوانيم.
چي مي شد اگر خدا در خانه اش را مي بست چرا که ما در قلبهاي خود را بسته ايم.
چي مي شد اگر خدا امروز به حرفهايمان گوش نمي داد چون ديروز به دستوراتش خوب عمل نکرديم.
چي مي شد اگر خدا خواسته هايمان را بي پاسخ مي گذاشت چون فراموشش کرديم.
بياييم خود را به خدا نزديکتر کنيم و بذر خدا شناسي را در قلبهاي يکديگر بکاريم.
روي سخنم با شماست آقايون حاکم بر ايران!شمايي که با اسم خدا و اسلام زنان و مردان ما را سنگسار و اعدام مي کنيد.شمايي که با سوءاستفاده از نام خدا عشق و آزادي را از مردم ما سلب کرديد.شمايي که با استفاده از نام اسلام جوانان ما را شلاق مي زنيد تا مثلا آنها را به بهشت بفرستيد.به خداوندي خدا قسم اگر اين بهشتي که شما مي گوييد و قرار است که خودتان هم آنجا بريد من جهنم را به بهشت ترجيح ميدم.نه, من فکر نمي کنم خداي مهربون بخواد بهشتش را با همچين موجوداتي آلوده بکنه.چرا که برداشتي که شماها از اسمش و اسلامش کرديد زمين تا آسمان فرق داره.
در آخر فقط اين جمله را بهتون ميگم که:چي مي شد اگر خدا فردا شما را سرنگون و درهاي جهنم را به روي شماها باز بکنه چرا که امروز از اسمش و اسلامش سوءاستفاده کرديد.
به اميد آزادي ايران از جهل و ناداني
پاينده ايران
 
 

Tuesday, July 08, 2003

● 18 تير را گرامي بداريم.


با سلام به شما هموطنان عزيز.شما مبارزان راه آزادي و آزادي خواهي.
دوستان,سرزميني داريم که همه ي عشق و همه ي آرزوها و همه ي اميد نجاتمان همين خانه است.خانه اي که به اندازه جهان بزرگ است.
درست مثل اشعه خورشيد که صبح به صبح براي ما طلوع مي کند و گرچه همواره بي تغيير و تکراري است,در تنوع و تحول تمدنها و نظامها و نسلها زنده بودن و روشنگر بودن و آتش افروز بودن را براي انسان مي آورد و همواره زنده و جاويد است.گذر قرنها مي گويد ايراني,ايراني است با همان بزرگ منشي و آزادي خواهي و استقلال.زمان آن فرا رسيده که ما بايد براي ورود به مرحله تمدن بشري و تمدن جديد خود را آماده کنيم و درست همين زمان است که پديده هاي نوظهور بسياري وارد جامعه شده اند که در جستجوي مکتبها و راه حلها ايدئولوژي هاي گوناگون هستند تا مثلا براي نجات جامعه عقب مانده ما نقش روشنفکرانه خود را ايفا کنند.در حالي که کساني که مي دانند و آگاهي دارند بجاي اين که تحت تاثير بعضي قدرتها و جبهه گيريها و مقايسه و ارزيابي ارزشها و تکيه کردن به قدرتهايي که شعارهاي بزرگ براي انسانيت و بشريت مي دهند,قرار بگيرند, باور کنند که ما هيچ نيستيم,بهتر است برگردند به ارزشهاي استوار اسلامي و فرهنگي و سنتي که منشا قدرت است.ما با کهنگي مخالفيم.زيرا نه محدوديم و نه متوقف و نه هم منجمد مي انديشيم.زمان و موقعيت خود و مملکت خود و مسائلي را که در جامعه ما مطرح است,تشخيص مي دهيم و مي توانيم تحليل کنيم. 25 سال عمر حکومت جمهوري اسلامي به مردم ما اجازه نداده جز ايستادگي و مقاومت بيانديشند و کشف تازه اي بکنند و نگذاشته که استعدادها و ابتکارهاي تازه اي بکار افتد و نگذاشته تغيير و حرکتي در زندگي فکري و اجتماعي مردم به وجود بيايد.ما نمي خواهيم نسلهاي بعدي در اين شرايط فقر و عقب ماندگي به سر ببرند و نمي خواهيم نفسها را حبس کنيم و انديشه ها را به زنجير بکشيم و نمي خواهيم زنان ما پشت درهاي بسته به اسارت کشيده شوند تا مثلا ارزشهاي کهن خود را حفظ کنيم.و اگر آزادي انديشه را به معني واقعي داشته باشيم مي توانيم رشد فکر و تمدن درخشان و پيشرفتهاي سريع علمي را در همه جاي زندگي خود و در همين نسل داشته باشيم. ما در کشور خود,هر کس با دين خود,با انديشه هاي زيبا,ما اصالتهاي اخلاقي و انساني و فرهنگ و معنويت کهنه پرستيها را محو ميکنيم اما نمي خواهيم از شخصيت خود سلب شويم.ما نابغه ها,ارزشهاي فکري,قلمها,هنرمندان و نويسندگان و کساني را داريم که دنيا را مي شناسند و به ارزشهاي ملي خود واقفند زيرا ما مي توانيم نقشي سازنده در جامعه داشته باشيم که در مسير تاريخ خود قرار گيريم.آگاهي نسبت به نيازهاي که داريم به ما قدرت مي دهند که خود را بپرورانيم و اين توانايي را به ما ميدهد که عقب مانددگي کشور خود را جبران کنيم.اگر ما موقعيت خود را درک نکنيم بازيچه حوادث روزگار مي شويم.بايد به عنوان انسانهايي که تقدير تاريخي خود را درک مي کنند تصميم بگيريم.در غير آن تقدير ما به دست کساني سپرده خواهد شد که نويسندگان سرنوشت انسانها و ملتها و جامعه ها هستند.بذري که از تاريخ خود ما سرزده است اين بذرها مي توانند رشد کنند به برگ و بار بنشينند و بعد از سالها ميوه بدهد.ما بايد صبور باشيم و ناهمواريهاي راه را متحمل شويم.راه هايي که مستقيم و کوتاهند,نمي توانند به نتيجه برسند.ما اگر ارزشهايي را که خدا در متن اراده مان نهاده است کشف کنيم,نه تنها بر سرنوشت خويش در همين نسل بر قدرت جهان حاکم خواهيم شد و بر مسير تغيير و تعيين سر نوشت زمان,به عنوان يک علت تعيين کننده حاضر مبدل خواهيم شد.
18 تير بر شما آزادي خواهان ايران مبارک باد
پاينده ايران
 
 

  Sunday, July 06, 2003

● حکايت دردناکي از ميان هزاران حکايت دردناک:اين دخترک شکنجه ديده فرزند کيست؟
دوستان عزيز سلام.اميدوارم که هر کجاي اين کره ي خاکي هستيد دلهاتون شاد و لبهاتون خندان باد.
عزيزان,در يکي از وب سايت هاي خبري,خبري را خواندم که عين آن خبر را براي شما مينويسم.حدود 10 روز قبل يک خانواده با کلانتري تماس ميگيرند و خبر دادن که در همسايگي آنها زن و شوهري زندگي ميکنند که هر شب دختربچه 5 ساله خود را کتک ميزنند و بشدت شکنجه ميکنند بطوري که آنها از صداي گريه و ناله هاي اين دختر بچه آسايش ندارند.ماموران کلانتري در محل حاضر شدند و با مشاهده آثار کبودي و زخم روي سر و صورت و بدن دختربچه که خاطره نام داشت از او سوالاتي کردند اما او بشدت ميترسيد و مي گفت که از پله ها افتاده است.پس از بازداشت زن و شوهر جوان که معتاد بودند مشخص شد که اين زن و شوهر پدر و مادر واقعي خاطره نيستند.بعد از اينکه ثابت شد که آثار کبودي و زخمهاي روي بدن خاطره بر اثر شکنجه هاي زياد بوده است او را به پزشکي قانوني فرستادند.در جواب آزمايشهاي پزشکي قانوني مشخص شد که خاطره 5 ساله نيست بلکه 8 سال دارد و با اينکه مي بايست به مدرسه مي رفت اما از تحصيل و آموزش او ممانعت شده است.
دوستان,براستي جوابگوي خاطره و خاطره ها کيست؟
داشتن پدر و مادري معتاد؟فقر جامعه؟و يا هزاران دليل ديگه ي که دست به دست هم دادن تا خاطره کوچولو و خاطره کوچولوها حتي يک روز خوش در زندگي کودکانه شان نداشته باشند؟
خاطره کوچولو,من ديروز عکس دختري را ديدم که درست همسن و سال خودت بود.مي دوني؟ميخوام بهت بگم که تو در مقابل اون خيلي دختر خوشبختي هستي.مي دوني چرا؟چون که تو عليرغم اينکه شب و روز شکنجه ات ميدن,نگذاشتن به مدرسه بري,اما تنها فرقي که باعث شد من تو را از اون خوشبخت تر بدانم اينه که يک سقف بالاي سرت داري.اما اون چي؟همه ي دارايي و خوشبختي و کيف و کتاب اون فقط يک کارتون بود.کارتوني که از صبح روي اون ميشينه تا شايد شام شب خودش و خواهر و برادراش را جور بکنه.
خب کشوري که با داشتن اين همه ثروت 80%مردمش زير خط فقر زندگي کنند,وضع مردم و بخصوص کودکانش از اين بهتر نمي شه.
آقايون سردمدار جمهوري اسلامي,من از شما اين سوال را دارم که:مردان و پسران ما که اعدام مي شوند گناه کارند,زنان و دختران ما که سنگسار مي شوند گناه کارند.پس اين کودکان بي گناه چه گناهي کردند که يک لقمه نون ندارند که يک شب را با دل سير چشماشون را بگذارن روي هم؟ آقاي خامنه اي,شمايي که خودتون را با علي(ع) مقايسه ميکنيد.کسي که لقمه دهان خودش را ميبرد و بين کودکان يتيم تقسيم مي کرد.آيا ميدونيد که ما در ايران چقدر کودک خياباني داريم؟آيا ميدونيد که خيلي از اونا به علت فقر از درس خوندن که حق هر کودکي هست محرومند؟و آيا ميدوند که مسئول همه ي بدبختيهاي اونا شخص شما هستيد؟چرا که شما به عنوان رهبرشون از کوچکترين حق و حقوقي که بايد بهشون ميدادين دريغ کردين.اونا که چيز زيادي از شما نميخواهند فقط ميخواهند مثل بقيه بچه هاي دنيا زندگي کنند.آيا اين سياسي است؟ آيا اين خواسته ي زيادي است؟
من واقعا نمي دونم چي بگم جز اين تکه شعر از آقاي عصار که ميگه:دستها را در شبهاي سرد ها کنيد اي کودکان دوره گرد/مژدگاني اي خيابان خوابها مي رسد ته مانده ي بشقابها
به اميد روزهاي بهتر براي ايراني بهتر
پاينده ايران
 
 

  Tuesday, July 01, 2003

● ما ميخواهيم مثل بقيه مردم دنيا باشيم.آيا جرم است؟

قبل از اينکه مطلبم رو شروع کنم سلام ميکنم به شما عزيزان.سلامي به گرمي آفتاب,به زيبايي رنگين کمان,به روشنايي آب, و به سبزي برگ.
اميدوارم هر جاي اين گيتي پهناور که هستين شاد و سلامت باشين.اگر هم در ايران عزيز هستين بهترينها رو براي شما عزيزان آرزو ميکنم.
دوستان عزيز امروز ميخوام از زبان جوانان ايراني در بند قفس چند خطي دردل کنم.

در کشور ما دختران حق ندارند هر طور که ميخوان لباس بپوشند حتي حق ندارند موهايشان را نپوشانند.پسران ما نيز حق ندارند با دختران راه
بروند,حرف بزنند.حق ندارند به همديگر دست بدهند.ما نميتوانيم فيلمهاي روز دنيا را ببينيم نميتوانيم موسيقي روز دنيا را ببينيم يا حتي بشنويم.
زنان ما حق ندارند در مسابقه هاي بين المللي شرکت کنند به اين دليل که اجازه ندارند لباس ورزشي بپوشند.ما مثل جذامي ها هستيم که در جائي
قرنطينه شده اند و با بقيه مردم فرق دارند البته جذاميها ميدانند که چيزي از بقيه کم دارند اما در مورد ما, ميخواهند به ما القا کنند که همه جهان
بيمارند و ما حالمان خوب است.
ما ميخواهيم در انتخاب روش زندگيمان آزاد باشيم.ما ميخواهيم بسته به اميال و خواسته هايمان زندگي کنيم و باور هاي خودمان را داشته باشيم.
ما نمي توانيم حرفهايمان را آزادانه بزنيم نميتوانيم عقايد و باورهايمان را بيان کنيم.ما در کشور حتي يک روزنامه و مجله نداريم که بخواهد بدون
محدوديت بنويسد.ما در مسائل واضح و روشني محدوديت داريم و حق بيان نداريم که به نظر شايد خنده آورباشد.هنوز ما چيزهايي داريم که نميتوان
در مورد آنها اظهار نظر و فکر کرد.ما دهها برابر کتابهايي که چاپ شده اند کتاب چاپ نشده داريم.ما روز نامه نگاران زيادي داريم که به دليل نوشتن
مطلب در زندان هستند.ما مطلبهايي داريم که هرگز بر روز نامه اي نوشته نشده اند.حتي روز نامه نگاراني که در زندان هستند نيز اين مطالب را بر
زبان نياورده اند.ما ميخواهيم مردم دنيا به ما نخندند که هنوز چنين موضوعاتي دغدغه ي ما هستند.آيا حق نداريم؟آيا اين سياسي است؟
يادم آمد که سياست و اظهار نظر در مورد آن کار خطرناکي است.
ما به خاطر مصلحت حق نداريم از بسياري اخبار مطلع شويم.ما از دنياي بيرون و درون خبر نداريم.
ما ميخواهيم براي آينده خود برنامه اي داشته باشيم.ميخواهيم بدانيم بعد از تحصيلات چه شغلي داريم بدانيم چکار خواهيم کرد.
ميخواهيم بدانيم طرح کلي زندگيمان چيست.
ما هيچ تصوير مشخصي از آينده نداريم.تصور درستي از گذشته و حال نداريم.تصور درستي از جوامع ديگر نداريم.ما نمي دانيم مديريت کشورمان
بر اساس چه سيستمي است.و سياست هاي ما کدامند.
نميدانيم چه بپوشيم قانوني است و چه غير قانوني؟چه بنويسيم قانوني است و چه غير قانوني؟چه بخوانيم قانوني است و چه غير قانوني؟
نمي دانيم اگر کار فرهنگي و مطبوعاتي بکنيم بر طبق کدام قانون به زندان خواهيم افتاد.نميدانيم اگر مهندسي کنيم در کدام کارخانه يا
کارگاه کار خواهيم کرد و بر طبق کدام تبصره يي ورشکست خواهيم شد.ميخواهيم بدانيم آيا اين جرم است؟
دوستان عزيز به اميد روزي که چنين مسائلي ديگر دغدغه ي هموطنان ما در ايران نباشد مطلب امروزم را به پايان ميبرم.
زنده باد دموکراسي(البته به معني واقعي) پاينده ايران
 
 

Saturday, June 28, 2003

● درود بر شما
دوستان عزيز .دلم مي خواد اولين نوشته ام را با اين شعر شروع کنم که مي گويد:
آه اي ديار دور اي سرزمين کودکي من خورشيد سرد مغرب بر من حرام باد تا آفتاب خاک توست در آفاق باورم
اي خاک يادگار اي لوح جاودانه ايام اي خاک اي زلال تر از آب و آيينه من نقش خويش را همه جا در تو مي ديده ام تا چشم بر تو دارم در خويش ننگرم
اي خاک زر نگار اي بام لاجوردي تاريخ فانوس ياد توست که گاه گريستن را در بامداد ابري من پرتو افکن است
اينجا هميشه روشني تو رهبرم اي زادگاه مهر اي جلوه گاه آتش زردتشت شب گر چه در مقابل من ايستاده است چشمانم از بلندي طالع بسوي توست
و ز پشت قله هاي مه الود زمين در اسمان صبح تو پيداست
اخترم اي ملک بي غروب اي مرز و بوم پير جوانبختي اي آشيان کهنه سيمرغ يک روز ناگهان چون چشم من از پنجره افتد به آسمان ميبينم آفتاب تو را در برابرم
<<<<مي بينم آفتاب تو را در برابرم>>>>
عزيزان اگر اين شعر را تا اخر بخوانيد ميفهميد که من اسم وبلاگم را و هم در واقع سر در وبلاگم را از تو اين شعر انتخاب کردم.
ملک بي غروب و زادگاه مهر که هر دو از صفت هاي خوب ايران هستند.
پاينده ايران
 
   
● به نام خداوند عشق و آزادي خداوند ايران زمين
با تقديم سر سبزترين و آفتابيترين سلامها به شما دوستان عزيزي که لطف ميکنيد از وبلاگ من ديدن ميکنيد.
اجازه بديد خودم را ايراندخت معرفي کنم.البته همه دختراي ايراني ايراندخت هستند و من هم عضو کوچکي از خانواده ي بزرگ ايراندختها.
دوستان عزيز .از اين به بعد افتخار اين را دارم به عنوان يک ايراني دور از وطن براي شما در وبلاگم چند خطي درد دل کنم
مهم نيست من کجا زندگي ميکنم.مهم اينه که قلب من به عشق ايران ميتپه
من ميخوام در وبلاگم در مورد ايران و مخصوصا سياست و مسايل روز ايران براي شما بنويسم
به اميد روزهاي افتابي براي ايران عزيز
پاينده ايران