|
|||||||
|
|
|
|||||
|
|
|||||||
|
|
● به نام
خدای ايران
که همان
خدای عشق
است ...
ای کاش وطن زودتر از اين قفس کهنه در آيد پرگيرد و بگريزد از اين بند ملامت اين بلبل شيرين دو عالم شود آزاد اين بار ره منزل فرهاد بگيرد ايران که کنون در قفس خشم اسير است عاشق شود و باز ره خانهء معشوق بگيرد من با که بگويم که گشايد در اين کهنه قفس را ؟ خود در قفس خشم اسير و پر پرواز ندارم بشکسته دلم در قفس سينه خدايا مددی کن کين غم به در و زودتر اين غصه سر آيد ... شعر از دوست بسيار عزيزم نيوشا |
آرشيو آمار بازديدكنندگان |
|
● مردان
سياه
خدايا چقدر دلم گرفته است دلم گرفته است از اين مردان سياه از اين همه سياهی اين غبار سياه کی آسمان ايران را ترک خواهند کرد تا خورشيد دوباره بدمد؟ اين مردان کينه توز که جهان رنگی ما را سياه و سفيد کرده اند کدامين روز است روز نابودی اين سياه دلان بيدل کدامين تک سوار شمشير انتقام از نيام بر خواهد کشيد؟ کدامين مردان شجاعند که کلام مرگ را در گوش اين شب پرستان بخوانند کجايند سواران غيور سرنوشت که شمشير بر فرق اين سياه و سپيدان شب پرست فرود آرند؟ شيران شجاع اين بيشه کجايند تا دمار از روزگار اين ضحاکان برآرند؟ چه خنده دار است ولی دردناک که اين مردان بی خدا دم از صداقت ميزنند اين سياه دلان دم از شجاعت ميزنند. اين ظالمان را نگاه کن دم از امانت ميزنند. کجاست آن خورشيد فروزان؟ کجاست آن درفش کاويانی کجا رفتند رستم و سهرابها کجاست آن مسيحا نفسی که دميده شود در کالبد بي روح اين مردم مردمان را بنگر که بي روحند و خسته مرگ آشنا ترين کلام نزد مردان است و گريه آشناترين مرهم سينه کجاست آن شمشير برنده که فرود آيد بر فرق اين مردان شب زده کجاست کلام رهايی ؟ کجاست؟ پاينده ايران |
|
● آزادي
اي شادي آزادي اي شادي آزادي روزي كه تو بازآيي با اين دل غم پرورد من با تو چه خواهم كرد ؟ غم هامان سنگين است دل هايمان خونين است از سر تا پامان خون مي بارد ما سر تا پا زخمي ما سر تا پا خونين ما سر تا پا درديم ما اين دل عاشق را در راه تو آماج بلا كرديم وقتي كه زبان از لب مي ترسيد وقتي كه قلم از كاغذ شك داشت حتي حتي حافظه از وحشت در خواب سخن گفتن مي آشفت ما نام تو را در دل چون نقشي بر ياقوت مي كنديم وقتي كه در آن كوچه تاريكي شب از پي شب مي رفت و هول سكوتش را بر پنجره فروبسته فرو مي ريخت ما بانگ تو را با فوران خون چون سنگي در مرداب بر بام و در افكنديم وقتي كه فريب ديو در رخت سليماني انگشتر را يكجا با انگشتان مي برد ما رمز تو را چون اسم اعظم در قول و غزل قافيه مي بستيم از مي از گل از صبح از آينه از پرواز از سيمرغ از خورشيد مي گفتيم از روشني از خوبي از دانايي از عشق از ايمان از اميد مي گفتيم آن مرغ كه در ابر سفر مي كرد آن بذر كه در خاك چمن مي شد آن نور كه در آينه مي رقصيد در خلوت دل با ما نجوا داشت با هر نفسي مژده ديدار تو مي آورد در مدرسه در بازار درمسجد در ميدان در زندان در زنجير ما نام تو را زمزمه مي كرديم آزادي آزادي آزادي آن شبها آن شب ها آن شب ها آن شبهاي ظلمت وحشت زا آن شبهاي كابوس آن شبهاي بيداد آن شبهاي ايمان آن شبهاي فرياد آن شبهاي طاقت و بيداري در كوچه تو را جستيم بر بام تو را خوانديم آزادي آزادي آزادي مي گفتم روزي كه تو بازآيي من قلب جوانم را چون پرچم پيروزي برخواهم داشت و این بيرق خونين را بر بام بلندتو خواهم افراشت مي گفتم روزي كه تو بازآيي اين خون شكوفان را چون دسته گل سرخي در پاي توخواهم ريخت وين حلقه بازو را در گردن مغرورت خواهم آويخت اي آزادي بنگر آزادي اين فرش كه در پاي تو گسترده ست از خون است اين حلقه گل خون است گل خون است اي آزادي از ره خون مي آيي اما مي آيي و من در دل مي لرزم اين چيست كه در دست تو پنهان است ؟ اين چيست كه در پاي تو پيچيده ست ؟ اي آزادي آيا با زنجير مي آيي ؟ پاینده ایران |
|
● به نام او که ایران را آفرید
هرگاه این قلم عشق به ایران را می نگارد حیران می ماند که فقط ایران را چگونه تمام کند که ایران تمام شدنی نیست. یک خدا.......یک ایران پاینده ایران |
|
● تقدیم به آوارگان غربت
با توام مسافر شهر غریب تویی که غربتم را خوب میدونی میدونم تو بهتر از هر غریبه غم دوری را تو چشمام میخونی میدونی که آرزوم رسیدنه رفتن و دوباره ایران دیدنه شبها وقتی که میخوام چشمامو رو هم بگذارم برم و غربتم را تو رویاها جا بگذارم مگه میشه خواب ایران را ندید شبای قشنگ تهران را ندید اما افسوس داره بغضم می گیره دلم از غربت موندن می میره میدونی که آرزوم رسیدنه رفتن و دوباره ایران دیدنه |
|
● این خانه قشنگ است اما خانه ی ما
نیست.
سلام,سلامی به گرمای جنوب,سلامی به سبزی جنگلهای شمال,سلامی به وسعت کویرهای شرق,سلامی به بلندای کوههای غرب,و بلاخره سلامی به سفیدی برفهای دماوند. یادم میاد سالها پیش وقتی کوچیک بودم,مامان بزرگم بهم یه چیزی گفت که امروز بعد گذشت سالها به حرف مامان بزرگم رسیدم.اون می گفت:اگه یه روزی خواستی دشمنت رو نفرین کنی فقط یه جمله بهش بگو:<الهی به درد غربت دچار بشی>مامان بزرگم خودش طعم غربت چشیده بود و هنوزم داره می چشه.اما من اون موقع معنی این حرف مامان بزرگم رو نفهمیدم.نمی دونم,شاید علتش بچه بودن من بود,شاید هم تا اون موقع من این درد رو احساس نکرده بودم.اما حالا به حرف مامان بزرگم رسیدم.حالا فهمیدم از ایران دور بودن یعنی چی,حالا فهمیدم<غربت>یعنی چی,حالا که دست تقدیر منو آواره ی غربت کرده,حالا که سرنوشت منو و هزران مثل من رو از مادرمون(ایران)جدا کرده.ای کاش میتونستم اون موقع این درد رو باور کنم تا امروز این چنین رنج نکشم.ای کاش حالا که من این درد رو گفتم اونایی که در ایران هستن باور کنند و بیشتر قدر ایران را بدونن.شاید در این جمله بشه غم غربت رو توصیف کرد که میگه:این خانه قشنگ است اما خانه ی ما نیست. من به که گویم این درد را کند درمان که چاره ی این درد فقط بود ایران به امید روزی که همه ی ما غربتیها به خانه ی خودمون برگردیم. پاینده ایران |
|
● قصه ی یه جای نقشه
يه جاي نقشه ي بزرگ دنيا يه كشور پر از بهشت و دريا يه سرزمين ، پر از رز و شقايق مهد يه عالم ، آدماي عاشق يه جا كه خشكي و بلندي داره تو قدمتش حافظ و سعدي داره يه عالمه معدن احساس داره كوچه هاش عطر زنبق و ياس داره به قهرماناش هميشه مي باله دل كندن از خاك زرش محاله هر گوشه از او پر افتخاره چهار تا فصل عاشق ، بهاره خزر ، دنا ، زاگرس و اترك داره كلي چيزاي تازه و تك داره تو عاشقاش ليلي و مجنون داره كوير و درياچه و هامون داره كشور ما خونه ي ابن سيناس سال يه قهرماني مثل نيماس توي جنوب نخلاي خرما داره تو سنتاشم ، شب يلدا داره يه پهلووني مث رستم داره چشمه هايي به رنگ زمزم داره مردمي داره مث عطر شمالي فرقي نداره شرقي يا شمالي اونا براش با افتخار جون مي دن براي زنده موندنش ، خون مي دن مراقبن حتي يه ذره از خاك نيفته دست دشمناي ناپاك اين سرزمين هميشه پاك و زندس تو بازياي دنيامون ، برندس الهي كه تا زنده ايم و آباد زنده بمونه سرزمين فرهاد اسم قشنگش هميشه تو نقشه به هر غريبه ، حس خوش مي بخشه ما به تموم داشته هاش مي نازيم هر چي نداره كم كمك مي سازيم تا كه يه روز كسايي كه تو دنيان بگن كه بهترين جا ، يعني ايران |