Cheap Web Hosting | Free Web Hosting | Dedicated Servers | Windows Hosting | Free Web Space | Trade Show Displays | GoDaddy Coupon Codes | FrontPage Hosting | Business Hosting
cheap web hosting
Search the Web

*چو ايران نباشد تن من مباد*

     
 
 
 

 

 آخـــــــی نـــــــــــازی،اين مکدونالدس رو شيکمش منو کشــــته!

(عکس در ابعاد بزرگتر)

 

اين وبلاگ نويسی هم عجب عالمی داره ها!!
يه وقتهايی هست که آدم وقتشو داره ولی حال و حوصله نوشتن رو نداره!
يه وقتهايی هم بر عکس!...
اما وای به حال روزی که آدم هر دوش رو نداشته باشه!!...يعنی دردی که الان من بهش دچار هستم!
خب وقتش رو ميشه گفت هفته ديگه رسمآ آزاد ميشم و ميتونم يه کاريش بکنم...اما حال و حوصله رو چيکار کنم؟!!
بگذريم،
اگه خدا بخواد،و گوش شيطون کر،امتحانهام دارن تموم ميشن!..جدآ اعصابم خورد شد بس که خر خونی کردم!...ولی خب خوبيش اينه که نتيجه ش رو گرفتم و خدا رو شکر تا اينجا که راضيم!مخصوصآ اينکه قراره شاگر اول هم بشم <-: ...اميدوارم شما هم با موفقيت امتحانهاتون رو پشت سر گذاشته باشين و با خيال راحت برين به پيشواز تعطيلات تابستونی.
راستی گفتم تعطيلات،...شهر ما که کم کم داره خلوت ميشه!...همه دارن ميرن تعطيلات.چند روز پيش يکی از همسايه هامون داشت ميرفت مسافرت،گفتم کجا داری ميري؟...گفتش مصر!...گفتم اَه چرا نرفتی ايران؟..دلم برات ميسوزه کلی ضرر کردی!...گفت ميدونم (قبلآ براش از جاهای ديدنی ايران گفته بودم)...اما من جايی ميرم که نوشيدن برام آزاد باشه!...سرم و انداختم پايين و گفتم بله حق با شماست!..اما تو دلم گفتم الهی کوفت کنی اگه يه ماه نخوری ميميري؟!!...
تا چند روز ديگه مهمونای عزيز ما هم دارن ميان...اگه يه وقت ديدين خبری ازم نشد بدونين سرگرم سوغاتی خوردنم!!...
آدرس ايميلمو مجبور شدم عوض کنم!بس که آدمو اسپم ميکنن!...بابا،جون هر کی دوست دارين يه کمی رحم به اين ميل باکس بد بخت من بکنين!که اگه يه روز چک نکنم،می ترکه!...يکی عکس مريم رجوی رو می فرسته،چه ميدونم يکی از رهبر کمونيستها ميفرسته!...بابا پس يونيکد و برای چی گذاشتن؟..اقلآ کوچيک کنين...هر چقدر هم بلوک ميکنم،اصلآ انگار نه انگار!!...خلاصه اينکه ايميل من از اين به بعد اينه :
zadgahemehr@mail.be
.....................................
وطنم گلی است در خاطره من
غافلگير شده در سويدای دلم
هر بار که نامش را بر لب می آورم،چنان است
که بوسه يی بر جبينی می نهم
وطنم دختر بچه ای است که هنوز
در پس آيينه ها در جستجوی خويش است
و نامش
بر کف دهان ماهئی بی عشق ميلرزد
از گم شدن در ديدگان من
ژرف تر در او نمی توان نگريست
رودی بلند،به طرزی علاج ناپذير
اندوهش را غرق می کند
خونش سراپا در هم می شکند
نيميش از اميد
و بالايش چکاوکی از هق هق گريه است
حتی اگر کسی اين را نگويد!
وطنم اشکی عريان است
که خود را در چشمها پنهان می کند
گويی تمامی آبشارها
خنده اش را نوشيده اند
با عشق در اين الفاظ نگهداريش می کنم:
می خواهم اندکی زندگی کنم...

 

 
   

جمعه، 29 خرداد، 1383

 

عنوان از خودتون...

 

يك روز
شايد، يك روز
كه آفتاب گيسوی نقره ای دماوند پير را نوازش مي كند
در يك غريو تندر بارانی
در يك نسيم نوازشگر بهار
يك روز
شايد همراه پرواز پرستوی عاشقی
واژهء لبخند، به سرزمين سوختهء من باز گردد
اميد، كوبهء در را بفشارد،
و سپيدی، جای تمامی اين سياهی ها را پر كند
آن روز بر مردگان نيز
سياه نخواهم پوشيد
حتی بر عزیزترینشان...
[پروانه فروهر]

.......................................

خسته از کلاس و درس و امتحان راه می افتم به سمت خونه.گوش دادن به یک موسيقی سنتی ایرانی شاید تنها چیزی باشه که خستگی رو از تن من به در کنه.پس دست می برم و از توی سی دی ها،سی دی شجریان رو انتخاب می کنم.به اولین چراغ قرمز که می رسم با ترافیک نسبتآ سنگینی روبرو میشم.گویا چند متر جلوتر تصادفی شده بود و باعث راه بندان میشه.همانطور که منتظر باز شدن لاین هستم...غرق میشم در صدای دلنشین شجریان:ایران ای سرای امید بر بامت سپیده دمید.....

ناگهان متوجه نگاهی میشم که با چشمانی پر از اشک به من خیره شده!...به روی خودم نمیارم و رویم را به سمت چپ بر می گردونم.اما خب در همون نگاه اول فهمیدم و حدس زدم که شاید ایرانی باشد.رانندهء سمت راستم بود.یک مرد میانسال،شاید هم همسن پدر خودم،با موههای جو گندمی و قیافه ای شکسته!...دوباره با گوشه چشم بهش نگاه میکنم.دلم می خواد ازش بپرسم کیست و این اشکها برای چیست؟...اما به خودم اجازه این کار رو ندادم.یکی دو دقیقه همینجوری میگذره.آهنگ عوض میشه و در واقع به آهنگ بعدی میره.مرد بلاخره به حرف میاد:خیلی وقته موزیک سنتی و بخصوص صدای استاد شجریان رو گوش ندادم...صدای ضبط رو کم می کنم تا بهتر صداش رو بشنوم.من فقط سکوت می کنم و مرد ادامه میده:۲۷ ساله که آوارهء غربتم.۲۷ ساله با ایران و فرهنگهای ایرانی بیگانه ام...۲۷ ساله که فراموش کردم کیم و از کجا آمده ام...نمیدونم،شاید هم مقصر خودم بودم...اما...در همین حین لاینش باز میشه.اون باید مستقیم بره و من باید بپیچم.در حالی که میخواد حرکت کنه،بر میگردم بهش میگم:آقا،میشه جلوتر نگه دارید،کارتون دارم...سری به علامت رضایت تکان میده و حرکت می کنه.با هر زحمتی بود لاینم رو عوض می کنم...چند دقیقه ای طول نکشید که خودم را بهش رسوندم.از دور می بينمش.از ماشین پیاده شده و بهش تکیه داده.پیاده میشم و سی دی رو میبرم تا بهش بدم:بفرمایید...با نگاهی متعجب میگه:مالِ من؟...لبخندی میزنم و میگم: قابل شما رو نداره...تا میخواد تشکر کنه،حرفش رو قطع میکنم و میگم:اصلآ حرفش رو هم نزنید.لبخندی میزنه و میگه: ایران به وجود شما افتخار می کنه...سرم رو پایین می اندازم و میگم این نظر لطف شماست.تلفنش زنگ میخوره...من کمی دور میشم و اون مشغول صحبت کردن میشه.یادم می افته صبح که میومدم کلاس،مامان برام گَز گذاشته بود تو کیفم.از من اصرار که نذار،تو که میدونی من نمی خورم و از مامان اصرار که میذارم خودت نخوردی میدی به یه بنده خدای دیگه.میرم از تو ماشین کیفمو بر میدارم.بر میگردم و همه گزها رو میریزم تو دستش:سوغات ایرانه...با تعجب میگه: گز؟...لبخندی میزنم و میگم: بله گز..اونم گزِ اصفهان...گزها رو میگیره و بو میکنه:به به،بوی ایران رو میدن...همیشه شیرین کام باشی دخترم...نميدونم چرا با ديدن قيافهء مرد،غم سراسر وجودمو در بر ميگيره و بغض عجيبی در گلوم سنگينی می کنه.نميتونم خودمو کنترل کنم.ازش خداحافظی میکنم.بر ميگردم سوار ماشين ميشم و صبر می کنم يه کم ريلکس بشم،بعد به رانندگيم ادامه بدم.مرد سوار ماشینش میشه و راه می افته.طنین صدای شجریان در هوا می پیچه.مرد دورتر و دورتر میشه...من می مانم.من می مانم و یک عالمه چرای بی جواب.من می مانم و یک علامت سوال بزرگ که دائم جلوی چشمام ظاهر میشه.میام خونه داستان رو برای مادرم تعریف میکنم و سرم روی شانه هایش می گذارم و بی اختیار هر دو گریه می کنیم.اما گريهء من،گریهء خوشحالیست.رو می کنم به مادرم و ميگم ازت ممنونم که بهم ياد دادی در هر کجا و تحت هر شرایطی ایرانی باشم و ايرانی بمانم.

..................................................

اين دو تا و اين دو تا بد جوری منو تحت تاثير قرار دادن!

اين دو تا با نگاهشون و اينها هم با لبخندشون.يک جور معصوميت،يک جور مظلوميت رو ميشه از نگاهشون و از لبخندهاشون خوند.

يک کودک ۵ ساله و يک پيرمرد شايد ۵۵ ساله!...نميدونم چی بگم.خودتون ببينيد.خودتون هم قضاوت کنيد.

.......................................

راستی،۱۸ تير در راه است.

به ياد آخرين تير آرش كه از رگ هايش به كمانش جارى شد و جواب اشك مادران و آه پدرانى بود كه نا اميدانه نظاره گر غارت تورانيان بودند. آرى رهايى تير آرش، رهايى ايران بود كه گويى آرش هم با آن تير رها شد، و بر بلنداى دماوند نشست. مادران مى گريند، پدران آه مى كشند، ... اما دير زمانيست كه آرش را ديگر صدايى نيست!و دماوند اما، همچنان مغرور به وجود آرش....
آيا او باز خواهد گشت؟.....

 
   

شنبه، 23 خرداد، 1383

 

يه کمی متفاوت...

 

ای سپيده دم
ای خورشيد
ياری کن تا امروز را بسازم...
امروز،
فقط امروز برای ساختن دنيا کافيست...
[آنتوان دونست]
...................................
اول اينکه يه خانومی چند روز پيش برای من ايميل فرستادن که برادرشو گم کرده و از من خواستن که اينجا مشخصاتشو بنويسم شايد کسی ازش خبری داشته باشه.برادر اين خانوم حدود يک سال و نيم پيش از ايران به مقصد بلژيک خارج شده.البته با دو تا از دوستاش.و آخرين باری که با خونه تماس ميگيرن يک ماه بعد بوده که در ترکيه بودن و گفتن قراره همون شب حرکت کنن به سمت يونان!...که ديگه از اون به بعد هيچ خبری ازش ندارن!فقط يک بار تونستن با قاچاقچی تماس بگيرن که گفته اونا رو فرستاده به يونان...حالا اين خانوم با من تماس گرفته و فکر کرده چون من اينجا هستم شايد اومده باشه اينجا و من بشناسمش!...طفلکی نميدونه اينجا اولآ ايرانی زياده،در ثانی من فقط چند تا ايرانی ميشناسم که اونم از دوستای خانوادگی ما هستن...اما خب من اسم و عکسش رو ميذارم شايد در بين شمايی که اينجا زندگی ميکنين،کسی باشه که ايشون رو بشناسه...
اسمش هست حميد چولکی.حدود ۲۷-۲۸ سال هم سن داره.اين عکسش هست با کلاه گيس،اينم بدون کلاه گيس.به خاطر خدا و به خاطر دل يه خواهر و مادر ،اگه کسی هست که ايشون رو ميشناسه،به من خبر بده بلکه يه خانواده رو از نگرانی در بياريم.به خدا انتظار بد درديه.يک سال و نيم کم زمانی نيست!...اگه خودتون هم نشناختين از دوستان و آشناهاتون بپرسين شايد کسی پيدا شد که بشناستش.


۲-وقتی دوستم بهم گفت چند بار تلويزيون PMC رو نگاه کن ببين چی ازش ميفهمی،بيشتر وسوسه شدم تا برنامه هاشو ببينم!...اما اين کانال که فقط موزيک پخش ميکنه و ديگه هيچ!...بهش گفتم من که چيزی نفهميدم فقط همينو ميدونم يه کاناله که موزيکهای روز دنيا رو پخش ميکنه...اما دوستم گفت که قضيه فرق ميکنه!درسته که موزيک پخش ميکنه ولی در واقع يه کاناليه از طرف جمهوری اسلامی برای اينکه توجه جوان ها رو جلب کنه تا ديگه تلويزيونهای سياسی رو نگاه نکنن!...من اولش شک کردم گفتم اصلآ امکان نداره که همچين تلويزیونی از طرف اونا باشه و همچين موزيکهايی رو پخش کنن (از اين لحاظ گفتم که بيشتر موزيکهايی که پخش ميکنن نيمه سکسی هستن).اما خب وقتی دليلهای دوستم رو شنيدم يه کمی شکم برطرف شد!...گفتش اول اينکه اين کانال يه جورايی بی صاحبه!يعنی اينکه هيچکی نمياد بگه من مدير اين تلويزيونم!بعدش هم موقع روزهای عزاداری برنامه هاشونو قطع می کنن.سوم اينکه هيچ وقت آهنگهای ميهنی رو پخش نمی کنن!مثلآ از داريوش آهنگهايی مثل راز و نياز و شقايق و...رو پخش ميکنن.حتی يک بار هم نشده مثلآ "دوباره ميسازمت وطن "رو پخش کنن...خب راستش من يه کم جا خوردم.اما بازم به نظرم هر چی باشه از کانالهای سياسی بهتره!...چون اولآ اينکه جوونا موزيک روز دنيا رو ميتونن از اونجا گوش کنن،بعدشم فکر ميکنين اين کانالهای سياسی چه فايده ای دارن واسه جوونا؟...نشستن اونجا صبح تا شب به همديگه فحش ميدن اين به اون ميپره،اون با اين يکی دعوا داره!..حالا خير سرشون ميخوان اينجوری ايران رو آزاد کنن!...با فحش دادن و بد و بيراه گفتن ميخوان دموکراسی رو به ايران بيارن!!...مردم هم از بس نگاهشون کردن قاط زدن به خدا...چند روز پيشا داشتم يکيشونو نگاه ميکردم که طبق معمول يه تلفن گذاشته بود جلوش و خط جواب دادن شده بود برنامه تلويزيونيش!...يه نفر از ايران اومد رو خط.نميدونين چه جوی گرفته بود اين يارو رو!..برگشت گفت ما جوونا همه با هم در راهپيمايی روز ۱۸ تير حضور پر شکوه به عمل ميرسانيم تا مشت محکمی بکوبيم بر دهان استکبار جهانی!...کور شم اگه يه کلمه اضافه يا کم کرده باشم.عين همينو گفت.منم با اجازه تون از تو خونه بلند داد زدم تکبیــــــــــــــــــــــــــر!


۳-يه سوال تقريبآ خصوصی،در بين شما کسی هست که سيگاری باشه؟...البته ميدونم يکی هست،خانوم خانوما که خودش هم ميدونه کيو ميگم،وقتی بهش گفتم که نکش واسه سلامتيت خوب نيست،برگشت گفت بابا سلامتی کيلويی چند؟...حالا چرا اين سوال و پرسيدم،دليل داره!
پدر دوستم مغازه داره.در يکی از شلوغ ترين جاهای شهر.ديروز با دوستم رفته بوديم مغازه ش.هميشه ميريم يه کمی سر به سرش ميذاريم و با اجازه تون يه کمی هم دخل خوراکياشو در مياريم و بر می گرديم!..خلاصه در عرض نيم ساعتی که ما اونجا بوديم باور کنين ۵۰۰ يورو بيشتر سيگار فروخت!...من اصلآ مونده بودم چرا مردم پولاشونو به اين آسونی ميارن و دودش ميکنن ميره هوا!...همه هم يا مارلبُرو لايت ميگرفتن يا ال & ام(L&M) و يا مارکهای گرون ديگه که من نمی شناسمشون!...حالا نميخوام بحث ضرر سيگار رو از نظر پزشکی و زيانهای سلامتی بگم.همه ميدونينم که چی به چيه.و اما از نظر مادی،ايران رو نميدونم قيمت چه جوريه ولی اينجا مارلبُرو لايت هر پاکتی ۳ يورو و ۹۰ سنت هست.ال & ام هم ۴ يورو و ۴۵ سنت!...در واقع بخوايم به تومن حساب کنيم مارلبُرو ميشه چيزی حدود ۴۰۰۰ تومن و ال & ام هم چيزی حدود ۵۰۰۰ تومن(البته من نميدونم الان يورو دقيقآ چنده شايد هم بيشتر باشه)...بگذريم،فقط خواستم بگم به نظر شما چند نفر در روز محتاج اين ۴۰۰۰ تومنها و ۵۰۰۰ تومنها هستن؟...بابا تو را خدا بيايم يه ذره انصاف داشته باشيم.اين سيگار رو اگه شما دود کنين نفعی به حالتون نداره هيچ،ضرر هم داره.اما وقتی پول اون سيگار و بدين به يه نفر محتاج،ميدونين چه قدر ارزش داره...چقدر وجدان آدم راحته...ميدونين با اون پول ميشه دل چند نفر رو شاد کرد؟...
راستشو بخواين من از آدم سيگاری متنفرم.(قابل توجه آقای بابا بزرگ خودم)..چون به نظر من کسی که به بدن خودش رحم نکنه،کسی که به سلامتی همسر و بچه هاش رحم نکنه،به هيچ کس ديگه هم رحم نمی کنه!...
با اجازه تون در اينجا از فرصت استفاده می کنم و به جناب آقای پدر بزرگ اولتيماتوم ميدم که اگه تا يک ماه ديگه سيگار کشيدن رو ترک نکنه،ميام اونجا و مامان بزرگمو طلاق ميدم!...حالا ديگه خود دانی.شوخی هم ندارم.چون اون موقع امتحانهام تموم شدن،فقط کافيه يه تيکت شيکاگو بگيرم و ده بدو.اينو اينجا گفتم که شاهد داشته باشم.که بعدآ نگی بهم نگفتی!
دوستان ببخشيد يه کمی خصوصی شد.پس شما هم شاهد باشيد اگه من طلاق مامان بزرگمو گرفتم به اين دليل بوده!...آخه شما بگين،دکتر گفته دود سيگار سلامتی مامان بزرگم و به خطر می اندازه): و نبايد پيش کسی باشه که سيگار ميکشه...اونوقت پدر بزرگم روزی يه پاکت سيگار رو پيشش دود ميکنه!!...بابا به خودت رحم نمی کنی اقلآ به زنت رحم کن...خلاصه کلام،يا سيگار يا مامان بزرگ.تا يک ماه ديگه وقت داری يکيشونو انتخاب کنی!


۴-مثلآ ميخواستم امروز کوتاه بنويسم که يه کم هم وقت داشته باشم واسه وبلاگ خوندن!..خب ديگه يه چند تا لينک بذارم و با اجازه تون رفع زحمت کنم (;
عکس يه پدر عراقی که عکس سال ۲۰۰۳ شده(واقعآ که خيلی دردناکه!)
چند تا تصوير از مدارس دخترانه در بم!
اينم چند تا کاريکاتور از شخصيتهای سياسی جهان
(خاتمی هم توشونه)
الحق که شارون رو خيلی قشنگ کشيده!...

 آهان راستی يادم رفت بپرسم،کسی ميدونه چرا تماس از اين طرف به ايران غير ممکن شده؟!!!...اصلآ کسی تونسته تو اين چند روزه تلفنی با ايران تماس داشته باشه؟...ما که هر کاری می کنيم نميتونيم!...حتی با کارت هم امتحان کرديم،نشد.خلاصه اينکه اگه کسی علتشو ميدونه يا اگه راه حلی داره،لطفآ به من بگه...قبلش ممنونم...

 
   

شنبه، 16 خرداد، 1383

 

يک آپديت،از شير مرغ تا جون آدميزاد!

 

نه سنگ بوده ام و نه ابر
نه ناقوس و نه چنگ
نواخته دستِ فرشته ای،يا شيطانی
من از آغاز هيچ نبوده ام جز انسان
و نيز نمی خواهم ديگر چيزی باشم جز انسان
[اريش فريد]
..........................
1-شنيدين ميگن خر بيار و باقالی بار کن؟... چي؟...نشنيدين؟...خب پس ماجرای پايين رو بخونين تا بشنوين!.(اين يه پيامه برای ايرانيان مقيم اروپا و بخصوص بلژيک!)

عرض کنم خدمتتون،جديدآ يه گروه مافيايی نامه هايی رو برای مردم ميفرسته،مخصوصآ ايرانی ها و بخصوص ايرانيهای مقيم اروپا، که در اون نوشته شده شما برندهء لاتاری هستيد! و ادعا می کنن که از طرف شرکت Elgordo که يک شرکت معتبر لاتاری هست!،اين نامه رو برای شما می فرستن!...تا اونجايی که من اطلاع دارم برای آسيا و بخصوص آسيای شرقی و....هم ميفرستن!...اما اينها کی هستن و چرا اين کار و می کنن؟...
اينا در اصل يه گروه مافيايی هستن که در اسپانيا زندگی می کنن.آدرس شما رو از تو اينترنت در ميارن (از تو شرکت هايی که شما ازش اينترنت گرفتيد) و بعد اين نامه ها رو برای شما پست می کنن.که توش نوشتن شما برنده لاتاری شدی با مبلغهای بسيار بالايی...مثلآ همين نامه نمونه ای هست که برای یکی از ايرانيها فرستادن که توش نوشته شما برندهء 415,81,10 €(چهارصد و پونزده هزار و هشتصد و ده يورو)شديد!!...با شماره تيکت فلان...با شماره فايل فلان و....اين آقا هم بعد از خوندن نامه از خوشحالی سر از پا نمی شناسه و سريع با آدرس ايميل نوشته شده و شماره تلفنش تماس ميگيره...و جالب اينجاست که طرف(مافیا) هم در نامه و هم پشت تلفن تاکيد می کنه که اين مسئله رو با هيچ کس در ميان نذار!(مثلآ از لحاظ مسائل امنيتی!)و فقط کاری رو که ما ميگيم انجام بده تا پول رو به دستت برسونيم!بعد بهش ميگن بايد فرمی رو که همراه نامه هست پر کنه و براشون فکس کنه...توی فرم هم مشخصات کامل و شماره حساب و...بايد مينوشته...ايشون هم اين کار و ميکنه...بعد از چند روز تماس گرفتن،بهش ميگن بايد 900€ از طريق Westernunion bank براشون بفرسته!!که با اين پول،تمام پولشو بيمه، و بعد براش به شماره حسابش واريز کنن!...ايشون هم بدون مشورت با کسی 900 يورو پول بی زبون رو براشون حواله ميکنن!...و چند روز که ميگذره خبری از پول(415,81,10 €) نميشه!هرچی هم تماس ميگيره کسی جواب نميده!..الان دست از پا دراز تر اومده و وکيل گرفته که پولمو ميخوام!!(حالا باز خدا خيرشون بده که فقط 900 يورو گفتن و الا اگه 10 هزار هم ميگفتن،ايشون ميفرستاد چون فکر ميکرده 10 هزار برای به دست آوردن 415 هزار که پولی نيست!)الان اين بنده خدا خر هم نداره بياره باقالی بارش کنه!

و اما چه جوری ميشه فهميد اينا مافيا هستن و نامه هاشون جعلی هست؟
اول اينکه وقتی چنين نامه ای براتون اومد،با خودتون فکر کنین،اصلآ در لاتاری شرکت کرديد که حالا بخوای برنده بشی يا نه؟!...حکايت اون جوکه نشه که يارو هر روز میرفته امام رضا دخيل می بسته که آی منو تو قرض الحسنه برنده کن.......!!
بعدش اينکه اينا شماره ای که برای تماس گذاشتن،شماره موبايل هست.فکس رو هم وصل کردن به موبايل!...حالا از کجا ميشه فهميد شماره موبايله؟...شماره موبايل اسپانيا اولش با 06 شروع ميشه...ولی شماره خونه هاش (يعنی مادريد که شرکت واقعی Elgordo در اونجا هست)با 09 شروع ميشه.پس وقتی شماره 06 رو نوشتن،بدونيد موبايله و عوض کردنش براشون کاری نداره!و همچنين ايميلی که در نامه ذکر شده،ياهو هستش!،خب اينو يه بچه دو ماهه هم ميدونه که يک شرکت معتبر لاتاری هيچ وقت از ایمیل درپیتی ياهو استفاده نمی کنه!
نکته بعدی اينکه،کسی که ميتونه آدرس شما رو گير بياره و اين نامه ها رو با اسم شما و مشخصات کامل شما بفرسته،جعل کردن پاسپورت و جعل کردن مهر Elgordo واقعی و جعل کردن امضاء مثل آب خوردن براش ميمونه!...پس وقتی شماره پاسپورت ميده که از طريق Westernunion bank براشون پول بفرستيد،بدونيد که پاسپورت جعليه!...يعنی فقط برای پول گرفتن ازش استفاده می کنن!...اصلآ وقتی اسم Westernunion bank بياد شما ديگه بايد دوزاريتون بيفته!...
آخرين نکته اينکه روی پاکت نامه ايی که فرستادن هيچ آدرسی از خودشون ننوشتن!و فقط توی نامه يک آدرس الکی نوشتن که اصلآ با هيچ آدرسی در اسپانيا  همخوانی نداره!.
همین دیگه،پس آقا جان،به جای اينکه پول بی زبونتو دستی دستی بريزی به حساب مافيا،يه ذره بشين فکر کن،خودت نفهميدی چی به چيه،با اطرافيانت مشورت کن.خوبه حالا دست از پا دراز تر اومدی ميگی 900يورو نقدی دادی،چه ميدونم 150 يورو پول تلفن دادی!؟...خوبه پول زن و بچه تو دو دستی ريختی تو جيب مافيا؟...خوبه حقوق يک ماه به قول خودت جون کندنتو در يک ثانيه دادی به باد؟...ای بابا يکی نيست بگه منو سنه نه؟..اصلآ به من چه...من مامورم و ماذور پدرم به من گفت اينا رو بنويسم اينجا،منم نوشتم.حالا اگه يوروی بی زبون جنابعالی هوای جيب مافيا رو کرده،اون ديگه چيز ديگه است..از ما گفتن.امیدوارم یه وقت کار شما هم به خر آوردن و باقالی بار کردن نرسه!
2-قراره روز جمعه همین هفته یعنی 4 ژوئن در بروکسل یک برنامه ای در حمایت از زلزله زدگان بم برگذار بشه.در آمد این برنامه از طريق UNICEF (صندوق پشتيبانی کودکان وابسته به سازمان ملل) برای بچه های بم خرج ميشه. دوستان عزیزی که میتونن بیان، راس ساعت 7:30 بعد از ظهر به این آدرس مراجعه کنن:

Date: Fri. 4th June 2004 - 19:30
Place: V.U.B. Campus – Building Q - Aula C
Address : Blvd. du Triomphe (Entrance #6) or Blvd. de la Plaine (Entrance #13)
(Free parking available on campus)


3-ممنون از همه دوستانی که به سوال پست قبل جواب دادن.واقعآ چه جوابهای متفاوتی!یکی از دوستان خواسته بود اگه میشه خودم هم بهش جواب بدم.والله من در يک دقيقه تنها جوابی ميتونم بدم اينه که:ميخواهم بميرم!ميخواهم يک ميليارد بار بميرم،و در جهانی برخيزم که همسايگان يکديگر را بشناسند...و مردم،همه رنگها را دوست بدارند.می خواهم در جهانی برخيزم که عشق به قيمت لبخند باشد.مردان نميرند،زنان نگريند،و همه کودکان پدران خود را بشناسند.عدالت باغی باشد،که مردم در آن سيب های يکسان بخورند.يکسان زندگی کنند،و يکسان بميرند.ميخواهم در جهانی برخيزم،که هيچ انسانی بيش از يک بار نميرد!.

4-يه بی نشون،در پيامگير مطلب قبلم،برام آرشيو بلاگ سپاتمو گذاشته!در واقع همه نوشته های منو قبلآ سيو کرده بود و الان در يک جا که خودش درست کرده،جمعشون کرده!...يه بی نشون عزيز،تو برای من بی نشون نيستی.من آدرستو خوب بلدم!...شهر خوبيها،خيابون مهر،کوچه عشق،پلاک محبت...مگه اين نيست؟....ميدونم با يه تشکر خشک و خالی نميتونم جوابگوی اين همه لطف و زحمتی که کشيدی،باشم.پس فقط برات از صميم قلب آرزوی خوشبختی ميکنم.

5-زبان جديد جوانان ايرانی!...اين لينکو يه دوست عزيزی برام فرستاده.بعد از خفن و...کلی چيزای جديد توش ياد گرفتم.در کل خيلی جالب بود.پونه گفته بود يه کتابی چاپ شده در اين مورد!ولی من فکر کردم شوخی کرده.تا اينکه اينو ديدم،فهميدم نه،قضيه جديه!

6-بلاخره فيلم مارمولک رو ديدم!...به جرات ميتونم بگم اين اولين فيلمی بود که اينقدر منو خندوند!...البته هرچند کيفيت  صداش خوب نبود ولی خب بهتر از هيچی بود.اظهار نظر درباره فيلم رو ميذارم برای بعد چون همين اين مطلب طولانی ميشه و هم خودم بدجوری خوابم مياد.حالا خير سرم بعد از 4 روز تعطيلی فردا بايد برم سر امتحان!

7-خب،دوتا سايت معرفی کنم و برم.اوليش سايت کودکان ايران هست که خودتون برين ببينين بهتره تا اينکه من چيزی در موردش بگم.دومی هم سايت رسمی خانوم شيرين عبادی هستش.

 
   

سه شنبه، 12 خرداد، 1383

 

و باز هم نوشتن از سر دلتنگی...

 

گيرم که در باورتان به خاک نشستم
و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخم دار است،
با ريشه چه می کنيد؟
گيرم که بر سر اين بام پشته در کمين پرنده ای
پرواز را علامت ممنوع می زنيد،
با جوجه های نشسته در آشيانه چه می کنيد؟
گيرم که می زنيد،
گيرم که می بريد،
گيرم که می کشيد،
با رويش ناگزير جوانه چه می کنيد؟
[احمد شاملو]

.......................

خب از اونجايی که فونتم درست شد و ترسيدم تا چند وقت ديگه نتونم چيزی بنويسم و ملت هی بيان با پست انگليسی بر بخورن و باز دعوا بشم (آخه يه بار يه دعايی گذاشتم کلی دعوا شدم ): ..)،وسوسه شدم بيام با اينکه کمتر از ۲۴ ساعت از پست قبليم ميگذره، به روز کنم.!
ساعت ۵ صبح بيدار شدم که مثلآ خير سرم دو کلمه درس بخونم.ولی نميدونم چرا هيچی تو مخم نميرفت...!راستشو بخواين حالم اصلآ خوب نيست...خيلی خسته ام...از يه طرف درس و امتحانها...از يه طرف اين دست لعنتيم  هم انگار خوب بشو نيست...بابا عجب غلطی کردم...والله مردم تصادف می کنن همه جاشون ميشکنه دو روزه خوب ميشن ولی من...البته نا گفته نماند که خودم هم اصلآ رعايت نمی کنم ):(يه وقت به مامانم نگين)...از يه طرف اين پرشين بلاگ هم انگار وقت گير آورده!!..از يه طرف...هيچی...


راستی الان پيامهای پست قبلو که خوندم خيلی هاتون گفته بودين اون پيام از طرف پرشين بلاگ نبوده...من همون موقع که پيامو ديدم برای پرشين بلاگ ايميل فرستادم که اگر اين پيام از طرف شما بوده،به من جواب بدين.اما هنوز هيچ جوابی نگرفتم.خب اين چه دليلی ميتونه داشته باشه؟..اگه از طرف خودشون نبوده که می گفتن...اما بازم من مطمئن نيستم ولی خب اينجا اصلآ ديگه احساس آرامش ندارم...ميدونين چی ميگم؟..احساس خطر می کنم...ترس دارم...ميترسم از اينکه ناگفته هايم در دلم سنگينی کنند...به هر حال بايد کاری کرد...


قبلآ چند تا از دوستان برام نامه دادن و گفتن با بعضی ISPها وبلاگ من فيلتر شده...(البته يکی دو ماه پيشا)...ولی تو اين چند روزه چند نفر ديگه گفتن بايد از فيلترينگ استفاده کنن تا بتونن وبلاگ منو ببينن!!.از شما چه پنهون کلی احساس مهم بودن بهم دست داد (;...دوستان عزيزم، به ياد داشته باشيد اينان هراسشان ز يگانگی ماست...


مامان گلی گل گليم داره از ايران مياد (:...آخ که چقدر دلم براش تنگ شده...خب امسال من به همين خاطر نميتونم بيام ايران ولی به اندازهء ايران اومدن از ديدن مامان بزرگم خوشحالم...هميشه تکيه کلامش "عزيزکَم" هست...دلم برای عزيزکَم گفتناش تنگ شده...البته پشت تلفن هميشه اولين حرفش اينه:عزيزکَم سلام...


براستی مقصد کجاست؟!؟!؟
کودک گرسنه...بمب اتم...ترور...تروريسم...جنگ...من...ما...يهود...اسلام     مسيح...شلاق...زندان...تجارت...اسلحه...ايدز...فقر...سياست...ثروت...حسرت يک وعده غذای گرم...مواد مخدر...ظلم...نفت...طلا...الماس...

.............................

دلم خالی است
خالی تر از  خالی
نه اين سوی مرهمی دارم
نه آن سوی ياوری
دنيايم پر از تنهای تنهایست
گويی بر دار مجازاتم
بر گناه ناکرده
مرا هست عقوبتی سخت
دلم خاليست
نه اين سوی مرهمی دارم
نه آن سوی ياوری
دلم گرفته است
زين جهان تلخ و واهی...

راستی يک سوال...(البته جواب دادنش اجباری نيست!)

اگه به شما يک دقيقه فرصت بدن که در برابر دوربينهای تلويزيونی سر تا سر جهان،حرفهای دلتون رو بدون سانسور بزنيد،و هيچ ترسی از گفتنش نداشته باشيد،چی ميگين؟...

 
   

پنجشنبه، 7 خرداد، 1383

 

I'm back...

 

 

Hey,whats up?!

First,I apologize,my computer dosen't have Persian font.so,I have to write English

I was(and I am!) so busy with my exams. thats why I can't write my weblog regularly!

All right, Im convinced! I can't go on without this weblog anymore.This few days of not blogging were not totally useless!

Thank you all, You're right, we all have issues. But if I can resolve some of mine by being away for a short while, I believe I should. Maybe just a few more days of not blogging and then I'll come back, a little less stressed out hopefully.

Anyway, I appreciate everyone's support

There is excitement in your life

Be part of it

There is work in your life

Begin with it

There is sorrow in your life

Ease the pain away

There is joy in your life

Feel it، know it ،share it

There are goals in your life

Strive for the highest

There is purpose in your life

Explore it.

Well,thats it,I have nothing more to say for now!

Oh I forogot!,perhaps,I'll be change my server,I'm not sure,but I try to do that ;)

Just,thanks to all those people who emailed & commented.

And thanks to all who visited here during the 11 months.

I love you all like a real brother & sister...

Yours sincerely:Irandokht

 

 
   

چهارشنبه، 6 خرداد، 1383

 

شايد سکوت...

 

عشق و آزادی
این دو را میخواهم
جانم را فدا می کنم
در راه عشقم
و عشقم را در راه آزادی...
<شاندور پتوفی>
...........................
راستشو بخواین اصلآ قصد به روز کردن نداشتم ولی دو نکته منو وادار به نوشتن کرد!
اول اینکه فردا سوم خرداده....یک روز مقدس...روز آزادسازی خرمشهر.
با هیچ زبونی و با هیچ واژه ای نمیشه فداکاری و عشق و ایثار عزیزان هشت سال دفاع از خاک رو توصیف کرد!عزیزانی که سینه های خود را سپر گلوله کردن و به حرمت جانِ کاشانه از جان گذشتند...عزیزانی که از جوانیشان گذشتند... عزیزانی که آرزوی داماد شدن بر دلشان ماند!...عزیزانی که در حسرت پدر شدن ماندن...عزیزانی که تنها جرمشان این بود که عاشق وطنشان بودند.
.............................
وطن یعنی
نماز خون به خونین شهر خواندن
مهاجم را ز خرمشهر راندن
سپاه جان به خوزستان کشیدن
شهادت را به جان ارزان خریدن
...................
درود میفرستم به جانبازانی که امروز بر روی ویلچرها نشستند...به آنانی که پوست بدنشان را تاولهای شیمیایی پوشانده...به آنانی که سالهای جوانیشان را در اسارتگاههای صدام گذراندن...و درود میفرستم به روان پاک همهء آنانی که از خود گذشتگی کردند و جانشان را فدای خاک کردند.تعظیم می کنم در برابر همه عشق و ایثارشان.
همچنین یادی می کنم از عموی شهیدم... کسی که هرگز ندیدمش و با اینکه هیچ خاطره ای ازش ندارم اما همیشه به عنوان یک میهن پرست برایم الگو بوده....
...........................
نکته دوم اینکه فکر می کنم باید برم!برای اینکه اینجا دیگه جای من نیست!
یک سری به پیامگیر پست قبلم بزنید تا متوجه بشید.
راستش اصلآ دوست ندارم کسی دیگه برام تعیین کنه که چی بنویسم،چی ننویسم.
دوست ندارم مجبورم کنن حرفهایم را سانسور کنم.
دوست ندارم آزادی بیان را ازم بگیرن.
دلم میخواد حرفهای دلم را بی هیچ دغدغه ای یا بدون اینکه ترسی داشته باشم بنویسم.
دلم میخواد در این دهکدهء جهانی حق این را داشته باشم که آزادانه درد دل کنم.
به همین دلیل شاید مجبور بشم سکوت را ترجیح بدم به سانسور!
سرورهای دیگه رو هم دوست ندارم.بلاگ سکای که همین آش است و همین کاسه!..هیچ خاطره خوبی از بلاگ سپات هم ندارم.همون یک دفه که هک شدم بسمه...دیگه نه حال و حوصله سرو کله زدن با کدهای HTML رو دارم و نه حتی وقتشو!
از یه طرف هم دلم نمیخواد نوشته هامو همیجوری بذارم اینجا...من نوشته هامو دوست دارم...از ساعات درسم براشون وقت گذاشتم...براشون زحمت کشیدم...نمی خوام آرشیومو به همین راحتی از دست بدم.همانطور که آرشيو ۳ ماهه بلاگ سپاتمو با يک ايميل از دست دادم .تا با وجود ۱۱ ماه از عمر زادگاه مهرم،آرشيوم ۸ ماهه باشه!...من خونه مو  دوست دارم...من به اون فرشتهء کوچولیِ بالاش عادت کردم...به قلبهای گوشه و کنارش...اما....اما مثل اينکه چاره ای ديگه ايی ندارم...

از مدیران پرشین بلاگ گله ای نیست.به هر حال اونا صاحبخونه هستن.شاید منِ مهمان این حق را نداشته باشم که هرطوری دلم میخواد رفتار کنم.
فقط تنها ناراحتی من از اینه که منو متهم کردن به توهین کردن!
حالا کجای نوشته های من توهین بوده خودم نمیدونم؟!!!
.....................
روزگار غریبیست نازنین....
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد!
نميدونم،واقعآ نميدونم چکار بايد بکنم.
شما به من بگيد چه کنم؟.....

 
   

شنبه، 2 خرداد، 1383

 
 
 

 

 

 
       
 
 

 

 

 
       
 
 

 

 

 
       
 
 
 
وب سايتها
499