Cheap Web Hosting | Free Web Hosting | Dedicated Servers | Windows Hosting | Free Web Space | Trade Show Displays | GoDaddy Coupon Codes | FrontPage Hosting | Business Hosting
cheap web hosting
Search the Web

*چو ايران نباشد تن من مباد*

     
 

و غم به وسعت يلداست بين آدمها!

 

چه قدر فاصله اينجاست بين آدمها
چه قدر عاطفه تنهاست بين آدمها
كسي به حال شقايق دلش نمي سوزد
و او هنوز شكوفاست بين آدمها
كسي به خاطر پروانه ها نمي ميرد
تب غرور چه بالاست بين آدمها
و از صداي شكستن كسي نمي شكند
چه قدر سردي و غوغاست بين آدمها
ميان كوچه دل ها فقط زمستان است
هجوم مُمتدِ سرماست بين آدمها
ز مهرباني دل ها دگر سراغي نيست
چه قدر قحطي روياست بين آدمها
كسي به حال دل ها دعا نمي خواند
غروب زمزمه پيداست بين آدمها
و حال آينه را هيچ كسي نمي پرسد
هميشه غرق مداراست بين آدمها
غريب گشتن احساس درد سنگيني ست
و زندگي چه غم افزاست بين آدمها
مگر كه كلبه دل ها چه قدر جا دارد
چه قدر راز و معماست بين آدمها
چه ماجراي عجيبي ست اين تپيدنِ دل
و اهل عشق چه رسواست بين آدمها
چه مي شود همه از جنس آسمان باشيم
طلوع عشق چه زيباست بين آدمها
ميان اين همه گلهاي ساكن اينجا
چه قدر پونه شكيباست بين آدمها
تمام پنجره ها بي قرار بارانند
چه قدر خشكي و صحراست بين آدمها
و كاش صبح ببينم كه باز مثل قديم
نياز و مهر و تمناست بين آدمها
بهار كردن دل ها چه كار دشواريست
و عمر شوق چه كوتاست بين آدمها
ميان تك تك لبخندها غمي سرخ است
.....و غم به وسعت يلداست بين آدمها

...........................

ديگه کم کم دارم نا اميد ميشم!

واقعآ ما همون مردمی هستيم که هميشه و همه جا ادعای بهترين مردم دنيا رو می کنيم!همون ملتی هستيم که هر وقت کسی چيزی بهمون بگه با غرور ميگيم ما فرق داريم،برای اينکه ما ايرانی هستيم،!همون مردمی هستيم که پيش همه ادعا می کنيم از سرزمين عشقيم و از مردمانی عاشق!!ادعا ميکنيم هموطن دوستيم و به هم ديگر احترام می گذاريم!،از عشق و محبت و عاطفه حرف ميزنيم ولی نه تنها از هيچ کدوم اينها خبری نيست،که در بين ما جای خودشونو به کينه و نفرت دادن!پس همه ادعاهامون،همه حرفهامون،همه.... فقط در حد شعار هستش و نه عمل!

جای دوری نميرم!تو همين وبلاگشهر،يه نگاه به پيامگيرتون بکنين،ايميل های رسيده رو چک کنين،فقط ببينين چند نفر به جای همدلی و مهربانی ،نشستن و فقط از اين يکی و اون يکی بد و بيراه گفتن!چند نفر به جای از عشق نوشتن و از مهربانی دلها نوشتن،حرف از کينه و نفرين زدن! 

نميدونم هدف از اين کارها چی هستش!چرا ما فقط بلديم تيشه به ریشهء همديگر بزنيم!چرا تا وقتی که عشق هست،مهربانی هست،عاطفه و دوست داشتن هست،بياييم با هم نا مهربان باشيم؟..اينقدر به هم بد و بيراه بگيم؟!تا اين حد پشت سر هم بدگويی بکنيم؟!يا از پشت سر همديگر رو ببريم؟!

جای بسی تاسف است وقتی که در پيامگير خودم يا خيلی ديگر از دوستان پيامهايی را ميخونم که واقعآ از خجالت دلم می خواد يک قطره آب بشم و به زمين بريزم!(حرفها و فحشهای رکيکی که به جرات ميتونم بگم برای اولين باره با آنها برخورد می کنم!)پيامهايی که هيچ وقت مربوط به خودم نبودن ولی شايد اگر به خودم ميگفتن اينقدر ناراحت نميشدم!چون هميشه با خودم ميگم کسی که با بد و بيراه گفتن از من دلش شاد ميشه،پس بذار هر چقدر هم ميخواد بد و بيراه بگه..اقلآ دل يکی شاد ميشه!هر چند اعتقاد دارم آدمی که از لحاظ منطق کم مياره،اونوقته که با فحش و ناسزا گويی مياد جلو!ولی هيچ وقت هم اجازه نميدم در وبلاگ من به شخص ديگری توهين بشه..حتی اگر دشمنم هم باشه..

اما اين درد فقط به وبلاگشهر ختم نميشه!متاسفانه در دنيای واقعی و در بين همه ايرانيان اين درد سرايت کرده!

اين روزا با هر ايرانی برخورد ميکنی اين جمله رو بهت ميگه:اگه يک ايرانی ديدی از اين طرف خيابون رد شد،تو برو از طرف ديگهء خيابون رد شو!!!

واقعآ متاسفم،اينجوری ميخوايم ادعاهامون رو ثابت کنيم؟!

يه دوست افغان دارم،چند وقت پيش اومد و ازم سوال کرد چرا ما ايرانيها اينجوری هستيم؟!..من هر کاری کردم که انکار کنم ديدم که حق با اونه..می گفت ما افغانها در کشور خودمون هزار قوم و قبيله ايم.هر کدوممون هم هميشهء خدا با هم دعوا داريم!حتی در بعضی مواقع به خون هم تشنه ايم!اما همين که از افغانستان مياييم بيرون،همه با هم يکی ميشيم.هيچ وقت مثل شما ايرانيها برای هم نميزنيم!هيچ وقت پشت سر هم بدگويی نميکنيم!چون اينجا ديگه همه افغان هستيم.پس همه بايد يار هم باشيم.

چی ميتونستم بگم جز سکوت!چون واقعآ حرفهاش حقيقت داشت.اينجا همه افغانها،همه ترکها،همه عربها،همه انگار از يک خانواده هستند تا از يک کشور!ولی ايرانيها......

شما را به هر چيزی که ميپرستيد قسم،بياييد به خاطر ايران،به خاطر کودکان خيابانی و کارتن خوابهايش،به خاطر ميليونها ايرانی در به در،به خاطر هويت گمشده مان،به خاطر آنانی که به حرمت جانِ کاشانه از جان خود گذشتند،به خاطر جوانانی که دائم يا نئشه ان يا خمار،به خاطر نسل بعدی که بايد جوابگويشان باشيم،به خاطر سرزمينمان که فقر و فحشا و فساد درش بيداد ميکنه!به خاطر خدا،بياييم با هم يکی بشيم،دست در دست هم بديم،به خدا ما اگه به هم عشق بديم جای دوری نميره،اگه به هم خوبی کنيم و با هم مهربون باشيم کار بزرگی انجام نداديم،اينقدر از هم بد نگيم،سايهء همو با تير نزنيم،اقلآ کاری کنيم که بتونيم ادعاهامونو ثابت کنيم.

..............................................

متاسفانه وبلاگ نويسها يکی يکی هم دارن ميرن!آقای زند که ميگفت در اعتراض مينويسه،حالا ديگه اعتراض رو هم تعطيل کرده! صدای ايرانيها هم خاموش شد!مينای عزيز راز گل آفتابگردونی که اصلآ وبلاگشو به طور کل حذف کرد!آرش نازنين برام نوشته بود که ديگه نميخواد بنويسه!فاطمه عزيزم،آبجی گلم هم خيلی وقته ازش خبر ندارم!شکوه نازنينم هم نيستش!ازش بی خبرم!شهلای نازنينم گفته خسته شده!پدرام عزيز هم خداحافظی کرد!..اين بيستون هم به گمانم رفته!چون خيلی وقته چيزی ننوشته!

خدا پشت و پناه همشون
............................................

يه همکلاسی دارم که هميشه خدا من و اون با هم بحث داريم!يکی از اون طالبانی های دو آتيشه ست!و صد البته شستشوی مغزی داده شده!و از طرفداران پر و پا قرص "آقا" هستند!

چند روز پيش تو کلاس داشتم عکسهای شيخ احمد ياسين رو بهش نشون ميدادم،که يهو ديدم چشمتون روز بد نبينه،خون تو چشماشو گرفته بود!گفتم الانه که سکته کنه!از اوناست که همش به فکر اينه بره جهاد و عمليات انتهاری انجام بده!..آهان يادم رفت بگم که مراکشيه..حتمآ خبر داريد که انفجارهای مادريد کار همين مراکشی ها بود!يعنی ۵ تاشونو که گرفته بودن از اينا بودن!خلاصه ايشون هم يکی از همينها هستن..يعنی باور کنين همه مراکشی های اينجا هر کدومشون يه پا تروريستن!خدا نکنه کسی بهشون بگه بالای چشمت ابرو!همشون هم مسلح هستن!اگه باهاشون در بيفتی ديگه زنده موندنت با خداست!حتی پليسهای اينجا هم ازشون ميترسن!

حالا چرا اينو گفتم،خواستم بگم اگه يه روز ديدين از ايراندخت خبری نشد و اينجا به روز نشد بدونين که به دست اسامه ترور شدم! (;

 از بخت بد منم اسمش اسامه ست!فقط بن لادن و کم داره!جدآ ازش ميترسم!ديگه تصميم گرفتم باهاش بحث نکنم!آخه مگه ميشه يکی بشينه ور دلت هی سنگ "آقا" رو به سينه بزنه و آدم ساکت باشه!!؟

خلاصه اينکه دعا کنين يه وقت کار دست خودم ندم با جناب اسامه!

توضيح:توصيه ميکنم کسانی که جرات ديدن عکسهای وحشتناک و ندارن روی عکسهای شيخ احمد ياسين کليک نکنن!چون واقعآ منی که شب و روز تو آزمايشگاهم و خير سرم در آينده خون ريختن و خون ديدن شغلمه،بازم با ديدنشون وحشت زده شدم!آخه چطور ممکنه يک آدم هچنين کاری رو با همنوع خودش بکنه!!

.......................................................

چند تا لينک:

قاضی مرتضوی کارمند نمونه قوه قضاييه!

خب ما هم به ايشون تبريک ميگيم!!! به افتخار رئيس قوه قضاييه!!!

وبلاگ صدام!!

عکس تمام سربازان آمريکايی کشته شده در جنگ عراق!

.............................................................

شايد من هم ديگه نتونم به روز کنم.امتحانهام نزديکه و خب بايد بچسبم به درسام بلکه روی هرچی معلم و استاد و همشاگردی و صد البته پدر و مادر و دوستان و فاميل و آشنا و در و همسايه و ......همه و همه را کم کنم! (;

البته اگر فرصت شد حتمآ مينويسم اگه نه که فعلآ تا ۳ ماه ديگه يا حق

پاينده ايران

 
   

دوشنبه، 24 فروردين، 1383

 

من اينجا بس دلم تنگ است!

 

بايد رفت از اين سرزمين ِ غريب

خانه ام پيدا نيست

دور است!

نمی دانم کدامين طرف بود

بالای آن کوه شايد

شايد هم زير اين آب

بايد پرسيد!

راستی....

می دانی خانه ام کجاست؟!

 
   

چهارشنبه، 19 فروردين، 1383

 

همشهريانِ من!

 

شبهای سرد و ساکت زمستان
از دم غروب که هوا تاريک می‌شود،
همشهريان خسته و ناگزير من
کنار اجاق نيم‌گرم خانه‌هاشان می‌خزند و
با همان ته‌مانده‌ی آجيل يلدا،
صدای غمگين سازی بدکوک،
استکان‌های چای غليظ،
پياله‌ی تلخ اکسيری و اگر هم موهبتی بود
دودی و نئشگی دمی،
می‌نشينند و عکسهای بختشان را
به رديف چار روی زمين می‌چينند
يا فوت می‌کنند و با صدای سقوط تاس،
تسمه‌های قلب پلاستيکی‌شان کشيده می‌شود
فرياد تحسين و تحقيری می‌زنند و
سرنوشت مهره‌ها را می‌شمرند ...

همشهريان خسته و ناگزير من
لبخند را با مشت،
ميان گريبان ديگری می‌جويند
اينجا هنوز نان را به زور بازو می‌دهند
اينجا هنوز،
دختری که برای هفت دهان گرسنه
با لنج آنور خليج می‌رفت،
ناموس تمامِ همين محله‌ی بی‌ناموسان است.
اينجا همسايه‌ی ديواربه‌ديوار،
که بچه‌هايش صبح زمستانی
با لگد به کوچه‌ی گدايی می‌روند،
رگ‌های گردنش از بازوی همه کلفت‌تر است
و هر بار که از سفر کربلا برمی‌گردد،
به حجله‌ی تک‌فرزند بی‌جنازه‌ی بی‌بی
که سر کوچه چراغش روشن مانده،
سلام و صلوات می‌فرستد ...

همشهريان خسته و ناگزير من
نان خشک و بوقلمونشان را با هم می‌خورند.
همه‌ی جيب‌ها برای همه‌ی دست‌هاست.
بچه‌های همسايه‌ی ما
عصر گدايی که به خانه برمی‌گردند،
شلوار جين می‌پوشند و در صف مرغهای کنتاکی
تنشان را به دخترهای چادری حاجی می‌مالند.
بيچاره دختران پروار حاجی!
هر روز برای لاغر شدن
بيش از مزد يک ماه ديگران،
بايد عرق بريزند.
يکيشان دماغ سربالا می‌خواست
ديگری سينه‌های مصنوعی‌اش را اينبار کوچک کرد
آن آخری هم لبهايش را داد،
به کل برای هميشه بدوزند.
دختران حاجی خوشبختند
مهم اين بود،
که جوانها بيکار نمانند ...

همشهريان خسته و ناگزير من
کنار ديس‌های پر، با دست‌های روغنی
ستاره و سی‌دی معامله می‌کنند
ستاره‌ها برای پاکستان، سی‌دی‌ها برای ترکيه.
"سهم آقا يادتان نرود."
کاميونهای سفيد توی تاريکی می‌روند و
کاميونهای رنگی، به تاريکی بازمی‌گردند.
در شهری که شرافت دوخت‌ودوز می‌شود،
گلهای گلخانه‌ای، عجب رنگ و بويی دارند ...
همشهريان خسته و ناگزير من
با روبنده‌هايی به سياهی گيسوشان
عصرهای دلتنگی را به خيابانهای خشکِ خاکستری می‌برند
آهی می‌کشند و خيره به انگشتِ فاصله
اينسوی ويترين‌های رنگارنگ،
آبِ دهان می‌بلعند
و هيچ زهری
(نه تلخی شوکران روزمره‌گی حتی)
خلاصشان نمی‌کند.


در سرزمين بهاری شکوفه‌سياه
بلبل فقط به لهجه‌ی "قار" می‌خواند ...
همشهريان خسته و ناگزير من
وارثان مرده‌ريگ شاعرانی بزرگند.
هنوز هم بی‌صله مدح می‌گويند.
مغرور خروارِ قرن فرهنگ،
از ديدن سايه‌ای حتی
قبای رندی‌شان خيس می‌شود.
هر جمعه شب دودآلود
جنازه‌ی کتاب‌های گمنامِ کفن‌پاره را
با روضه‌های عرفانی و طنين دَف
روی شانه‌های جسارتشان می‌برند و صبح،
مفاتيح مجلد، باز بالای سرشان است.
"از ما که گذشت ...
... سر سگ در آن بجوشد"


همشهريان خسته و ناگزير من
در صف ناندانیِ روزانه،
به نام نياکان نسيه می‌خرند.
اينجا سرزمين تاجرانی بزرگ است
ساحرانِ کبوتر به ساحتِ بی‌خبرِ کبک
مهد صوفيان فيلسوف
معلمان علم ياهو
کاشفان کشکول و زنار
نقاشان مايشاء و دريوزگان ماشاء!
اينجا لای هر کتاب،
مويی از تقدير است
سواران اسبِ سفيد،
کليد جادو به زائرانِ زرکاریِ ضريح می‌بخشند
و صورتگر درب‌خانه‌ی مبارکه،
در قاب ماه، عکس معجزه می‌گيرد ...

همشهريان خسته و ناگزير من
پشت ميزهای پهن، يا زير کرسی‌ پوسيده
به قرآن قسم می‌خورند و قبر تجارت می‌کنند
"زمين از شما،‌ جنازه از ما."
قبرهای آسانسوردار، مُبله
قبرهای با استخر، سونا، پارکينگ
قبرهای چند طبقه، ويلايی.
شمالی يا جنوبی، فرقی نمی‌کند!
وقتی صلات‌کش به ساعتِ مصيبت می‌خواند،
همه‌جا رو به قبله است ...
همشهريان من ...
همشهريان خسته و ناگزير من ...
همشهريان خاطره‌های کودکی،
درختان بلند، سايه‌های خنک عصر تابستان
همشهريان لبخند،‌ آواز سبُک خوشبختی،
خيابانهای خلوت، پنجره‌های باز
همشهريان سادگی،‌ سور، صفا
همشهريان گمشده‌ی من ...
خسته ...
ناگزير ...

::.پونه بارانی.::

 
   

شنبه، 15 فروردين، 1383

 

دروغ سيزده!

 

دوباره آفتاب خواهد دميد

دوباره آبها جاری خواهند شد

و باد،زمزمهء مرغکان عاشق را،

به شهر خواهد آورد،

دوباره دست نسيم

شکوفه ها را پرپر خواهد کرد

و روی شاخه گردوی پير،ميوه کال

به انتظار گرما خواهد نشست

دوباره گرما خواهد رسيد

و روی پيشخوان دکانها،انبوه ميوه ها

عبور تابستان را

به عابرانِ خواب آلود

پيام خواهد داد

دوباره شب

روز

هفته

ماه

بهار

تابستان

دوباره باد و باران

برگريز

يخبندان

دوباره...

دوباره آفتاب خواهد دميد...

.::ميمنت مير صادقی ::.

وای اگه بدونين امروز چه دسته گلهايی به آب دادم!

از ديشب داشتم نقشه ميچيدم،نقشه که چه عرض کنم همش دنبال دروغ سيزده بودم!امروز هم سر کلاس به جای اينکه حواسم به درس باشه داشتم دروغهای سيزده مو جمع و جور ميکردم!!تو همين فکرا بودم که کلاس تعطيل شد،به مامانم زنگ بزنم و يه دروغ سيزده گنده تحويلش بدم!

همين که پامو گذاشتم بيرون به مامانم زنگ زدم و بهش دروغمو گفتم.مامانم بنده خدا اصلآ فکرشم نميکرد اين دروغه کلی ذوق کرده بود!منم تو دل خودم بهش ميخنديدم.

اومدم خونه گفتم خب بذار به شما يه دروغ سيزده بگم،اينجوری که نميشه.هر چی فکر کردم چيزی به ذهنم نميرسيد!يه دفه يادم افتاد اوندفه شايعه ايران اومدنم چه قشکرکی به پا کرد!سريع اومدم سراغ پرشين بلاگ و اين نوشته رو پست کردم:

هوراااااااااااااا

من دارم ميام ايران

کمتر از ۲۴ ساعت ديگه بر فراز آبی ترين آسمان دنيا

پرواز ميکنم

بعدش فرودگاه مهرآباد

آزادی

دماوند

............

از اونجا حتما آپديت ميکنم

فعلا يا حق

...........

زودی پستش کردم و تو دلم هی به شما خنديدم!

کلی هم دروغ واسه داييم درست کرده بودم و وايساده بودم که صبحشون بشه بهش زنگ بزم(ميخواستم تلافی وبلاگ نويسی رو از سرش دربيارم)

بعدش با خودم گفتم خب امروز که سيزده بدره من چرا بايد خونه باشم!اقلا يه کوچولو برم بيرون که اگه کسی ازم پرسيد بگم منم رفتم سيزده بدر!هوا هم که عالی جون ميده واسه بيرون رفتن..تو عمرم اينجا هوا به اين آفتابی نديده بودم!

خلاصه رفتم دوچرخه مو برداشتم که برم دوچرخه سورای که فاله و هم تماشا،هنوز چند متری از خونه دور نشده بودم،که مامان بزرگم از ايران بهم زنگ زد:

- سلام مامان بزرگ،خونه اي؟

+ (بعد از کلی قربون صدقه رفتن) آره،پس کجا ميخواستی باشم؟

- اِ اِ اِ مگه سيزده بدر نيست؟تو خونه چيکار ميکني؟پس بابا بزرگ کو؟تنهايي؟خودش تنهايی رفته؟!!

+سيزده بدر؟!!از کی تا حالا ۱۲ فروردين ميرن سيزده بدر؟

(منو ميگين،خشکم زده بود!)

-بگو جون بابا،مگه امروز ۱۳ فروردين نيست؟!

+نه عزيزم امروز ۱۲ فرودينه،فرداسيزدهمه..يعنی ۱۳ بدر فرداست

-واااااااااای بدبخت شدم!!

+چی شده؟چيکار کردي؟ نصف جونم کردی بگو ديگه

-هيچی مامان جون،کلی دسته گل به آب دادم،يه چند تايی دروغ سيزده گفتم،آخه فکر کردم امروز ۱۳ بدره!!برم درستشون کنم،خودم از خونه بهت زنگ ميزنم فعلآ خداحافظ

خلاصه،دو پا داشتم دوتای ديگه غرض کردم و تند و تند رکاب زدم،حالا باز جای شکرش باقی بود که زياد از خونه دور نشده بودم.اومدم خونه سريع اومدم سراغ کامپيوتر،ديدم خدا رو شکر فقط چند نفر از همونايی که همه جا يه کامنت کپی ميکنن،پيام گذاشتن،کسی آَشنا نبود!آخه خدا رو شکر يادم رفته بود پينگ بکنم،و الا پاک آبروريزی ميشد!

هيچی ديگه،فقط همينو فهميدم گزينه حذف مطلب رو کليک کردم و پاکش کردم.به مامانم دوباره زنگ زدم:

-مامان،چيزه...امممممم

ميگم.....

+چيه مامان،چی شده؟

-هيچی،فقط....

+فقط چي؟

-فقط اون مسئله که بهت گفتم،

+خب؟

-اونو فکر کن که فردا بهت گفتم

+يعنی چي؟واضح تر حرف بزن ببينم چی شده؟

-يعنی اينکه ....چه جوری بگم...

حالا وقتی اومدی خونه واست تعريف می کنم.فقط فکر کن اينو فردا از من شنيدی.

+نه،همين الان بگو،دلم شور افتاد ده بگو ديگه

-ميدونی چيه،من فکر کردم امروز سيزده بدره اومدم يه دروغ سيزده گفته باشم،بعد بهت زنگ زدم و اون دروغو گفتم :">

+همين؟! (ميخنده)

آره همين،

+عيبی نداره ولی از اين به بعد وقتی خواستی از اين کارا بکنی يه نگاهی به تقويم بنداز! خب؟

- باشه :">

..........................

اينم از داستان دروغ سيزده من!!ولی بازم جای شکرش باقيه به موقع فهميدم.خدا خير بده مامان بزرگمو...من خنگو بگو،وقتی دروغمو پست کردم يه نگاه به تاريخش نکردم ببينم چی نوشته!!خلاصه به خير گذشت اما....

اما دوچرخه سواری حرومم شد ):

الان داشتم اينا رو تايپ ميکردم که چشمم به کامنتای پست قبليم افتاد:

بيا ببين که تو رو هم لو داديم.از رژيم دفاع نکن

رفتم ببينم چی ِ منو لو داده!!

جاتون خالی دلی از عزا در آوردم از بس خنديدم!

شما برين يه خورده بخندين بد نيست (;

راستی يه معذرت خواهی از بعضی از دوستان که از تنبلی تا حالا لينکشونو نذاشتم!ولی قول ميدم در اولين فرصت جبران کنم.بعضی از لينکای ديگه هم ايراد دارن!اونا رو هم درست ميکنم!..تازه کلی هم لينک جديد دارم که بذارم تو قسمت بهترينها!

ما که سيزده بدر نداريم ): ولی سيزده بدر خوشی رو برای شما آرزو می کنم.ما هم فکر کنم يکشنبه بريم!ولی خب اون ديگه ميشه شونزده بدر!!!!

به دختر خانوما:سبزه گره زدن يادتون نره!!

به آقا پسرا :شما کارتون از سبزه و سنبل گذشته،بهتره درخت و شمشاد گره بزنين (;

تنها جون از اينکه اوندفه به سبکش وبلاگ نويسی کردم کلی ذوق کرده بود.ايندفه هم به سبکش مينويسم تا کمی گل دخترمونو خوشحال کنيم بلکه کمتر خوابای عجيب و غريب ببينه!

گفتگو با فرح کريمی عضو پارلمان هلند

مقاله ای از شادی صدر: واقعيتی به نام شيرين عبادی

يکسال از مرگ کاوه گلستان گذشت

نامه جامعه دفاع از حقوق بشر در ايران به کميسيون حقوق بشر سازمان ملل

ساخت پارک ويژه بانوان در شيراز

 پاينده ايران
 
   

چهارشنبه، 12 فروردين، 1383

 

تســــليم!

 

به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد
به جويبار كه در من جاري بود
به ابرها كه فكرهاي طويلم بودند
به رشد دردناك سپيدارهاي باغ كه با من
از فصل هاي خشك گذر مي كردند
به دسته هاي كلاغان
كه عطر مزرعه هاي شبانه را
براي من به هديه مي آوردند
به مادرم كه در آينه زندگي مي كرد
و شكل پيري من بود
و به زمين كه شهوت تكرار من درون ملتهبش را
از تخمه هاي سبز مي انباشت،
سلامي دوباره خواهم داد
مي آيم

مي آيم

 مي آيم

با گيسويم : ادامه بوهاي زير خاك
با چشمهايم : تجربه هاي غليظ تاريكي
با بوته ها كه چيده ام از بيشه هاي آن سوي ديوار
مي آيم

مي آيم

مي آيم

و آستانه پر از عشق مي شود
و من در آستانه به آنها كه دوست مي دارند
و دختري كه هنوز آنجا
در آستانه پرعشق ايستاده،

سلامي دوباره خواهم داد

.::فروغ فرخزاد ::.

به نام ايران زمين و بوسه بر جای جای خاک پاکش

سلام...

دوباره سلام

دوباره تکرار مکررات

دوباره تلاش برای بيداری

و شايد دوباره تلاشی بيهوده!...

اجازه بديد همين اول تشکری داشته باشم از تک تک شما دوستان عزيزم،از پيامهای دلگرم کننده تون،از نامه های پر مهرتون،از کارتهای زيباتون،و خلاصه از همه لطف و محبتتون صميمانه سپاسگذارم و دستان پر مهرتون رو از راه دور به گرمی ميفشارم.

سال نو و جشن نوروز باستانی را هم از صميم قلب به همه شما عزيزان تبريک ميگم.و اميدوارم سال خوبی را در پيش داشته باشين.

راستش نميدونم از کجا شروع کنم؟! از چی بگم و از کی بگم؟

روزی که کلمهء خداحافظی رو نوشتم اصلآ تصور امروز رو نميکردم که بيام و دوباره بنويسم. اما برگشتم!يا بهتره بگم تسليم شدم!چون در مقابل محبتها و مهربونيهای شما چاره ای جز تسليم شدن برام نموند!.اما واقعيتش اينه که هزار بار از اينکه همون روز گزينه حذف وبلاگ رو نزدم،پشيمون شدم!!ولی خب شما حق داشتين بدونين که ايراندخت يه دفه چه مرگش شد که گذاشت رفت.

اما اين دفه اون ايراندختی نيست که قبل از رفتنش بود!ايندفه فرق کرده!در بعضی جاها بدتر شده،و در بعضی جاها برعکس!

نمی خوام خدايی نکرده فکر کنين دارم شرط و شروط ميذارم.نه.ولی چند نکته هست که بايد بگم.روی سخنم با دوستانی ست که اگه بازم ميخوان با اعصاب من بازی کنن و وقت منو بگيرن خواهشن و با عرض معذرت ديگه اينجا نياين.اينجا وبلاگ منه.هر چی دلم بخواد مينويسم.نوشته هام هم فقط نظرات شخصی خودمه.يه روز دلم ميخواد پرچم بذارم،يه روز هم دلم ميخواد برش دارم!،يه روز دلم ميخواد سياسی بنويسم،يهو ديدين يه روزم از عشق و عاشقی نوشتم!(البته اگه بلد باشم).شما هم اگه دوست داشتين مثل بقيه بياين بخونين.اگه انتقادی داشتين با جان و دل ميپذيرم.به شرطی که بهم وارد باشه.آقا جان، اگه از اون شير قمه کش بدت مياد،نيا نبين.اگه از شر و ور های من بدت مياد،نيا نخون.مجبورت که نکردم.ولی اگه بخواين باز رو اعصاب من راه برين و باز ايراد الکی بگيرين و بهونه بيارين و بخواين اعتقادات خودتونو به من تحميل کنين، اين دفه ديگه حذف وبلاگو ميزنم تا خيال همه رو راحت کنم.

بگذريم...

متاسفانه آقای زند هم ديگه نمی نويسه!!من که خيلی ناراحت شدم!من هميشه ارادت خاصی هم به آقای زند و هم به نوشته هاش داشته و دارم.افشين زند کسي هست که اگه ميديد کسی در وبلاگش ازش انتقاد کرده،مياورد در وبلاگ خودش بهش لينک ميداد تا بقيه هم بخونن!کسي هستش که واقعآ همه تلاششو برای روشنگری جوانان کرد.و البته ميدونم بعد از اين هم خواهد کرد اما نه با نوشتن.به نظر من اگه يک وبلاگ خوب و مفيد تو اين وبلاگشهر پيدا ميشد اونم آزادی بود.آره،بود.چون الان ديگه نيست!حتی نميشه به آرشيو پر بار آزادی هم دست يافت!اصلآ فکرشو نميکردم آقای زند يه روزی آزادی رو تعطيل کنه!حتی موقعی که من نوشته آخرمو نوشتم پيام گذاشته بود که اگه ميخوام در آزادی بهم يه اکانت ميده.ولی به ۳ روز هم نکشيد که ديدم اصلآ اثری از آزادی نيست!..که اگه هم اينجوری نبود من هيچوقت به خودم اجازه نميدادم که جسارت کنم و در آزادی چيزی بنويسم! به هر حال اميدوارم آقای زند از تصميمش منصرف بشه.اگر چه من واقعآ بهشون حق ميدم.

راستشو بخواين منم يه جورايی نا اميد شدم!

وقتی مردم حق خودشونو نمی خوان،وقتی برای به دست آوردن آزادی هيچ گامی برداشته نميشه يعنی همش در حد حرف زدنه و نه عمل،وقتی جوانان مملکت از ترس کنکور ميرن پای صندوقهای رای،وقتی همه خودشونو به خواب زدن،وقتی مردم مثل کبک سرشونو کردن زير برف،وقتی يکی مثل من تا ميام حرفی بزنم به جای حمايت منو به شعار دادن محکوم ميکنن،پس همون بهتر ماها هم که اينور آب هستيم خاموش باشيم!

به نظر من هر وقت که از خواب بيدار شديم،هروقت به معنی واقعی دموکراسی رسيديم.هروقت ياد گرفتيم ايران را برای همه ايرانيان بخواهيم و نه به خاطر منفعت خودمون!هروقت ياد گرفتيم که چگونه برای عقايد همديگه احترام قائل بشيم،هروقت ياد گرفتيم به خاطر هيچ چيزی آدميتمان را به هيچ بهايی نفروشيم،هروقت ياد گرفتيم چيزهای خوب رو فقط برای خودمون نخواهيم،هروقت اونقدر جنبه داشتيم که تا کسی بر عليه مان حرف زد،زود به اين و اون ربطش نديم،هروقت ياد گرفتيم که فارغ از زنده باد و مرده بادی با هم متحد بشيم،هروقت....

و خلاصه هروقت همه اين کارها را ياد گرفتيم و انجام داديم،اونوقته که ميتونيم ادعای وطن پرستی کنيم،ادعای دموکراسی کنيم و حرف از آزادی بزنيم.اونوقته که از هر دين و مذهبی،از هر حزب و گروهی که هستيم فقط بايد به يک چيز فکر کنيم اون هم سرزمينی که متعلق به همه ماست.

باهوس ، عاشق آن چشمه‌‌ ي نوريم هنوز 

وای و صد وای ، کزين مرحله دوريم هنوز

ديگران رهسپرِ ثابت و سيـاره شدند 

ما بر اين خاکِ سيه مستِ غروريم هنوز

نه کمال ازدگران ديده ، نه نقصان درخويش

ای زمـان آينــه بگـــذار که کوريم هنوز

زنده کش بوده و با مرده پرستی شاديم   

 اين گواهيست که مــا طالبِ گوريم هنوز

تکيه بر کار پدر کرده و بيکاره شديم  

خرم از فاتحـــه ی اهلِ قبوريم هنوز

دوزخی تا نبـود سویِ عبادت نرويم    

چه توان کرد که ما عاشقِ زوريم هنوز

راحتِ خويشتن از دستِ قضا می جوييم   

تشنه لب بر سرِ اين برکه ی شوريم هنوز

بازم بگذريم..

وبلاگ نويسی به سبک تنها (;

شمشاد عزيز زحمت کشيده و يه سايتی درست کرده به اسم ليست بهترين سايتهای سياسی فارسی.شما هم اگه خواستين ميتونين عضو بشين و اسم و آدرس وبلاگ خودتونو به اين ليست اضافه کنين.ثبت نام برای عموم رايگان است. 

سوال نماينده حزب سبزهای بلژيک از لويی ميشل (وزير امور خارجه) در مورد انتخابات ايران

ده مرد اول ايران که عاشقان زيادی دارن! (آقا ببخشید من به اين آمار يه جورايی اعتراض دارم!!)

بهارم دخترم از خواب برخيز    شکر خندی بزن شوری برانگيز

اين کارت رو يک دوست عزيزی برام فرستاده که واقعآ در برگشتن من تاثير زيادی داشت.دوست عزيزم هم از کارتت و هم از نامه پر مهرت ممنونم.

خب بسه ديگه زيادی ور زدم!و اما در آخر:

با هم بيايم دعا کنيم

خدامونو صدا کنيم

که آسمون بباره

فراونی بياره

ازش بخوايم برامون

سنگ تموم بذاره

راههای بسته باز شه

هيچکی غريب نباشه

صورت و شکل هيچ کس

مردم فريب نباشه

شفا بده مريض و

خط بزنه ستيز و

رو هيچ ديوار و بومی

نخونه جغد شومی

دعا کنيم رها شن

اونايی که تو بندن

از بس نباشه ناحق

زندونا رو ببندن

خودشون ميدونه داره هر کسی آرزويی

اين باشه آرزومون نريزه آبرويی

سياه و سفيد يه رنگ بشه

زشتيهامون قشنگ بشن

کويرا آباد بشن

اسيرا آزاد بشن

خودشون ميدونه داره هر کسی آرزويی

اين باشه آرزومون نريزه آبرويی

::.مسعود فردمنش.::

اگه خواستين اينجا گوشش کنين

 

ديگه حرفی نيست جز آرزوی سلامتی و شاد کامی برای همه شما عزيزان.

پاينده ايران

 

 
   

شنبه، 8 فروردين، 1383

 
 
 
 
وب سايتها
286