Cheap Web Hosting | Free Web Hosting | Dedicated Servers | Windows Hosting | Free Web Space | Trade Show Displays | GoDaddy Coupon Codes | FrontPage Hosting | Business Hosting
cheap web hosting
Search the Web

*چو ايران نباشد تن من مباد*

     
 
 
 

خوش آمد بهار
گل از شاخه تابيد خورشيد وار
چو آغوش نوروز پيروز بخت
گشوده رخ و بازوان درخت
گل افشاني ارغوان
نويد اميد است در باغ  جان
كه  هرگز نماند به جاي
زمستان اهريمني
بهاران فرا ميرسد
پرستيدني
سراسر همه مژده ايمني
درين صبح فرخنده تابناك
كه از زندگي دم زند جان خاك
بيا با دل و جان  پاك
همه لحظه ها را به شادي سپار
نوايي هم آهنگ ياران  برآر
خوش  آمد  بهار

شعر از فريدون مشيری


با درود به همه شما عزیزان.من دایی ایراندخت هستم که به احترام همه شما عزیزان و به پاس قدردانی از لطف و محبت های شما،وبلاگ ایراندخت را به روز می کنم.فعلا  که هر چقدر تلاش کردم نتوانستم ایشان را راضی به نوشتن دوباره بکنم!به هر حال امیدوارم و سعی خواهم کرد که راضی اش بکنم تا برگردد.
من به نوبه خودم و از طرف ایراندخت سال نو را به همه شما هم میهنان عزیز تبریک می گویم.و برای يکايک شما سال خوبی را آرزو می کنم.مطمئن هستم اگر چه ایراندخت اینجا چیزی نمی نویسد ولی قلبش با شما خواهد بود.

راستی اين عکس شما را ياد چه چيزی می اندازد؟

بم؟!

اين شهر خفته بر زير آوارها!!

ما چه آسوده نشسته ايم بر سر سفره هفت سين و آنها چه گريان نشسته اند بر سر مزار عزيزانشان!

هموطنان بمی مان را فراموش نکنيم.

نوروزتان پيروز

 

هر روزتان نوروز

 

 
   

جمعه، 29 اسفند، 1382

 

آخـــــر خــــــط !

 

 

?!?!?!?!?!?!?!

...........................................................

بگوييد كه بر گورم بنويسند
زندگی را دوست داشت
ولی آن را نشناخت
مهربان بود ولی مهر نورزيد
طبيعت رادوست داشت
ولی از آن لذت نبرد
در آبگير قلبش جنب و جوش بود
ولی كسی بدان راه نيافت
در زندگی احساس تنهايی می‌نمود
ولی هرگز دل به كسی نداد
و خلاصه بنويسيد
زنده بودن را براي زندگی دوست داشت
نه زندگی را براي زنده بودن

::. فريدون فروغی.::

.......................................

ببخشيد از امروز به بعد ديگه ايراندختی وجود نداره که بخواد اينجا رو به روز کنه!آره، ايراندخت رو به حساب مُرده بذاريد.برای اينکه خسته اش کردن،برای اينکه دلشو شيکستن،برای اينکه رو احساسش پا گذاشتن،برای اينکه با اعصابش بازی کردن،برای اينکه به عقايد و افکارش توهين کردن،برای اينکه کاری کردن که ديگه در دلش جايی برای دوست داشتن وجود نداشته باشه،برای اينکه نميدونه به چه سازی برقصه،برای اينکه ديگه نميتونه عاشق خاک و ميهنش باشه،يعنی نميذارن باشه!برای اينکه امروز ديگه به آخر خط رسيده!ديگه نميخواد بنويسه.بنويسه برای کي؟بنويسه برای چي؟بنويسه که چی بشه؟.....

۹ ماه تحمل کردم ديگه بسمه.۹ ماه محاکمه شدم.۹ ماه وقت و اعصابمو گذاشتم تا جواب محاکمه های شما رو بدم،ديگه بسمه.ديگه خسته شدم.ديگه به اينجام رسيده.مگه يه دختر چقدر ميتونه تحمل کنه؟

من نميدونم ما کِی ميخوايم ياد بگيريم که دموکراسی يعنی چي؟،کِی ميخوايم ياد بگيريم که به عقايد ديگران احترام بذاريم؟،تا کِی ميخوايم نظر خودمونو به ديگران تحميل کنيم؟،تا کِی ميخوايم ايراد بگيريم؟،تا کِی ميخوايم فقط حرف،حرفِ خودمون باشه و فقط باور کنيم که خودمون عقل کُليم؟،تا کِی ميخوايم فقط شعار بديم؟ تا کِي......؟!

واقعآ متاسفم.متاسفم برای خودم.برای اينکه تا حالا فکر می کردم ايراد از حکومته که ايران به اين روز افتاده!اما امروز به اين نتيجه رسيدم که مقصر اصلی خود ماييم!ما هنوز نفهميديم دموکراسی واقعی به چه معنيه؟،هنوز نتونستيم دموکراسی را در خانواده خودمون رعايت کنيم چه برسه به يه جامعه ۷۰ ميليوني؟!هنوز ياد نگرفتيم چطوری برای طرز فکر و عقايد ديگران احترام قائل بشيم؟،حتی هنوز نميدونيم چه نوع حکومتی رو می خواهيم؟،چون هر کی بياد ازش يه بت ميسازيم!حالا چه شاه باشه با تاجش،چه خمينی و خامنه ای با عمامه هاشون!

وای و صد وای به حال ايرانی که ماها ميخواهيم آزادش کنيم!

آقا جان،من بارها و بارها گفته ام اينکه پرچم شير وخورشيد در وبلاگم گذاشتم،فقط عقيدهء خودمه.نه به درخواست کسی گذاشتم و نه از کسی خط ومش گرفتم.نه سلطنت طلبم و نه مجاهد.نه کمونيستمو نه جمهوری خواه.اصلآ من سياسی نيستم.منو چه به سياست؟،من تنها گناهی که دارم اينه که خاکم رو دوست دارم.پرچم شير و خورشيد را هم بر اساس مطالعه ای که درباره اش کردم دوست دارم.چون ميدونم به هيچ حکومت و حزب و گروهی وابسته نيست.حالا هم اينقدر رو اعصاب من راه رفتن و من رو از مسائل اصلی دور کردن و فقط کارم شده بود توضيح دادن دربارهء پرچم،مجبور شدم بر خلاف ميلم برش دارم!تا شايد به مسئله هايی که واقعا از پرچم برايمان مهمترن فکر کنيم.ولی نه تنها برداشتن پرچم راه چاره نشد،بلکه بدتر هم شد!

آرش عزيز ميگه من شعار کمونيستی ميدم و برای اينکه ديگه به ايران مهری ندارم پرچم را برداشتم!و در واقع هويتم را برداشتم.

آرش جان از تو ديگه انتظار نداشتم!تو که جز اولين نفراتی هستی که با من و وبلاگ من آشنا شدی.تو که ۹ ماهه وبلاگ منو ميخونی،چطوری با برداشتن پرچم ميگی من ديگر به ايران مهری ندارم؟!من که دليلمو برات گفتم.حتی گفتی قانع هم شدی پس چرا بعد از اون اينجوری ميگي؟ببين آرش جان من بهت هم گفتم که در اينکه شير و خورشيد هويت ايرانی بودن ماست هيچ شکی نيست.اما پرچم شير و خورشيد به تنهايی هويت من نيست!ميدونی هويت من يا بهتر بگم ما چيه؟

هويت من اول از همه سرزمينمه که ناجوانمردانه طعمهء يه گله گرگ بيابانی شده،.هويت من دختران همسن خودم هستن که در دبی و کشورهای عربی دارن تن فروشی ميکنن!،هويت من کودکان خيابانی هستن که به جای مدرسه و سر کلاس درس بودن دارن آدامس ميفروشن و شيشه ماشينهای آدمهای پولدار و پاک ميکنن،هويت من دختر بچه هايی هستن که به جای اتاق گرم و بازی با عروسکهايشان دارن تو خيابونها فال و بليط بخت آزمايی ميفروشن!،هويت من جوانهای کشورم هستن که تفريح و شغل و زندگيشون شده مواد مخدر!هويت من کارتن خوابها هستن که در روزی ۱۵ نفرشون جان خودشونو از دست ميدن،هويت من اون زنانی هستن که برای دفاع از حقوق خودشون در پارک لاله جمع ميشن و باتوم ميخورن!هويت من اون ايرانی پناهنده ايه که در اعتراض به رد پناهندگيش و ترس از بازگشتش به ايران خودشو به آتيش ميکشه.!و اون کسيه که چشمها و لب خودشو ميدوزه و روزها اعتصاب غذا ميکنه تا بلکه يک اتاقکی برای زندگی در جايی که تبعيدش کردن رو بهش بدن،!! اينها هويت من هستن که يک ربع قرنه گمشده ن!پس من برای به دست آوردنشون نميتونم تک و تنها و با پرچم شير و خورشيد بجنگم.من نياز به همياری دارم.وقتی به کسی ميگم،ميگن تو نفست از جای گرم بلند ميشه!،ميگن نشستی زير سايهء رضا پهلوی و سنگ پرچم شير و خورشيد و اونو به سينه ميزنی!،ميگن نشستی اونجا و ميگی لنگش کنين!ميگم برای اتحاد چی لازمه؟..ميگن با پرچم شير و خورشيد نميشه متحد بود!ميگم من پرچم شير و خورشيد رو تو دل خودم دوست دارم و به کسی هم تحميل نمی کنم دوستش داشته باشه.ميگن اگه برش داری ما ديگه بهانه ای برای متحد نبودن نداريم.!

حالا هم اسممو هر چی ميخواين بذارين.بگين جا زد،بگين کم آور،بگين وطن فروشه،اصلآ چطوره بگين مزدور جمهوری اسلاميه!..ولی رک و پوست کنده بگم من ديگه خسته شدم.ديگه صبرم به آخر رسيده.ديگه حالم از هر چی سياسته به هم ميخوره.ديگه دلم پر کينه شده،پر نفرت شده،ديگه نميدونم با چه سازی برقصم!اگه حرفی ميزنم ميگن نشستی اونجا و داری شعار ميدی و نفست از جای گرم بلند ميشه!،اگر هم هيچی نميگم ميگن دلار ميگيری و به فکر ايران نيستی!ولی ديگه برام مهم نيست.هر چی ميخوان بگن،بگن.ديگه تصميم گرفتم بی خيال وطن و کشور و خاک و هم ميهن بشم.اصلآ چطوره مثل خيلی های ديگه منکر ايرانی بودنم بشم؟!،مثل خيلی های ديگه روزا برم کنسرت و شبا برم ديسکو و بعد بيام اينجا بنويسم و بگم به من چه ربطی داره هر چی به سر شما مياد!من که آزادم پس هر کاری با شماها ميکنن،بذار بکنن!!فکر کنم اينجوری خيلی بهتر باشه.چون اون موقع دختر خوبی ميشم ميام حرفای عاشقونه مينويسم و نه سياسی که به کسی بر بخوره!!!

ای کاش می تونستم اينجوری باشم.ای کاش می تونستم مثل خيلی از دوستام وقتی ازم می پرسن وزير خارجه کشورت کيه،خيلی راحت و بدون اينکه خجالت بکشم بگم من نميدونم چون سياست رشتهء من نيست!ای کاش ميتونستم نسبت به مسائل داخل کشورم و نسبت به زندگی و آيندهء هموطنهام بی خيال باشم.ای کاش می تونستم خوشبختی های دنيا رو فقط برای خودم بخوام.ای کاش ميتونستم تا صدای کسی رو ميشنوم که فارسی حرف ميزنه نرم پيشش و ازش سوال کنم که چه کمکی ميتونم بهت بکنم،ای کاش ميتونستم سر کلاس لحظه شماری نکنم تا بيام خونه و از اخبار و مسائل روز ايران با خبر بشم،ای کاش...........

اما افسوس که نميتونم.

به هر حال ديگه تموم شد.بايد کاری کنم که حداقل اين يکی رو بتونم و ديگه پشت دستمو داغ بکنم تا عمر دارم وبلاگ ننويسم!

از همراهی و همياريتون در اين مدت يک دنيا ممنونم.

ديگه نميگم پاينده ايران !چون ميدونم با وجود ماها اين آرزويست بيهوده!

در ضمن پيشا پيش عيد را به همه شما تبريک ميگم و سال خوبی را برای تک تکتان آرزومندم.

خدانگهدار برای هميشه....

 
   

دوشنبه، 25 اسفند، 1382

 

 

 

سلام به بهار
و سلام به قلبهایی که با رویش بهار از جوانه دوستی سبز میشوند
من امروز نام همهء سرزمینها را روی برگهایی مینویسم که در آستانه فصلی سبز هستند.
و نام
تو را بر رنگین کمان می آویزم
که از پس باران پیاپی،و ابرهای سرشار،در دل آسمان نقش می بندند
تا همه نام تو را که آغشته به عطر آفتاب است ببینند و با زمزمه نام تو تازه شوند.


دوستای خوب و نازنینم از لطف و محبت همه شما بی نهایت سپاسگذارم.امیدوارم منو ببخشید که غیبتم طولانی شد.راستشو بخواین مرخصیم زود تموم شد ولی يه مقدار بد شانسی باعث شد دير تر خدمت برسم.

راستش مودم من درست عصر روز جمعه دار فانی رو وداع گفت و منو گذاشت تو خماری آپدیت کردن.بعدش هم که به تعطیلات آخر هفته خورد که بیان درستش کنن.دیگه موند تا امروز که خوشبختانه درست شد.


عجبا!!خودم هم داشت باورم میشد! من اومدم ایران؟!!!آره،شاید هم شما راست بگین چون روح من همیشه ایرانه ولی جسمم.....


جا داره همین اول ۸ مارچ روز جهانی زن رو (البته با یک روز تاخیر) به همه شیر زنان و ایراندخت های عزیز تبریک بگم.البته از نظر من هر روز، روز زن و روز مادر هستش.پس باید هر روز رو تبریک گفت.(قابل توجه آقایان)


تو این چند روز کلی اتفاق های عجیب و غریب برام افتاد! از جمله مرگ یکی از مامان بزرگهام!
آره،اون نه فقط یه همسایهء مهربون،که یک مادر بزرگ هم بود برای من.
درست از روزی که برف اومده بود ازش خبر نداشتم!خیلی برام عجیب بود کسی که هر روز صبح تا منو ماچ نمی کرد نمیذاشت برم کلاس و همینطور عصرها که بر میگشتم تا ماچم نمی کرد نمیذاشت برم تو خونه!!اما درست ۹ روز میشد که هیچ خبری ازش نداشتم.روزی که برف اومده بود،داشتم میرفتم کلاس که یه نگاه به پشت سرم کرده اما عجیب بود کسی منو صدا نمیزد!فکر کردم شاید چون هوا سرده نیومده بیرون.عصر که برگشتم بازم هیچ خبری نبود!!روزهای بعد هم همينطور گذشت و ما نگرانيمان بيشتر شد.با پسرش تماس گرفتم اما جالبه بدونين قبل از اينکه من چيزی بگم اون سراغشو از من گرفت!تا اينکه جمعه شب رفتم زنگ خونه اش رو زدم ديدم که صدای وارکو (سگش) مياد!برگشتم خونه و به مامانم گفتم که به پليس زنگ بزنه.خودم هم با پسرش تماس گرفتم.پسرش اومد و کليد داشت.وقتی در رو باز کرديم،ديديم که روی مبل نشسته و وارکو هم بغل دستش.باورتون ميشه اشک تو چشمای وارکو جمع شده بود.ولی پسرش....

ميدونين؟ من از مرگش ناراحت نشدم.چرا که اين راهيه که خودم هم بايد برم.ولی مهم اينه که آدم چه جوری بميره!من از اين ناراحت شدم که آدم ۹ روز از مرگش بگذره ولی حتی پسرش هم سراغی ازش نگيره.به جرات ميگم سگش از پسرش بيشتر براش ناراحت شد.

خدا بيامرزتش.خيلی پيرزن مهربونی بود.هيچ وقت محبت هاشو فراموش نميکنم.يادمه اون روزی که اومديم اين خونه تا فهميد ما ايرانيم کلی بهمون احترام گذاشت.همون روز مامانم رو برد خونه اش يه قاليچه کوچولو ايرانی داشت که بهش نشون داد و گفت تا حالا به هيچ کس اجازه نداده با کفش برن روش!!

طفلکی نه که هيچ کسو نداشت و از هيچکی محبت نديده بود،ما رو خيلی دوست داشت.وقتی تصادف کردم مامانم بهش نگفته بود.گفته بود من رفتم اُردو.حتی از دستم ناراحت شده بود که چرا بی خداحافظی رفتم!وقتی از بيمارستان برگشتم خب دستم هنوز تو گچ بود تا منو ديد شروع کرد گريه کردن حالا خودم نمردم ولی چيزی نمونده بود اونو بکشم.

حالا ما مونديم و کلی خاطره ازش.۳ روزه دارم دنبال قبرش ميگردم!باورتون ميشه حتی پسرش هم نميدونه کجاست!!اونشب که آمبولانس اومد و بردنش تحويل کليسا ميدن.حالا چه کليسايی خدا ميدونه.فکر کنم حالاحالا ها بايد بگردم.

ميدونين؟ همه اينا رو گفتم تا برسم به يه جمله:

به اينکه بگم از اينکه خدا منو ايرانی آفريده خوشحالم.از اينکه ايرانيم به خودم افتخار ميکنم.به خدا حاضرم به جرات بگم هيچ مردمی اون عشق و محبت و عاطفه ای را که در خون ما نهفته است، رو نداره.پس قدرش رو بدونيم.

بگذريم،

آقا،اين قضيه حجاب تو اروپا عجب قشقرکی به پا کرده!!

امروز در کمال ناباوری ديدم که همکلاسيم که يه دختر عربه،محجبه شده و جوری روسريشو کيپ کرده انگار تو عمرش هيچکی يه تار از موهاشو نديده بود!!بهش گفتم مگه تو ماه محرم ميشه روزه گرفت؟!!

آخه خانوم فقط ماه رمضان که ميشه روسری ميزنه،وقتی هم شد ۲۹ رمضان برش ميداره!!

گفتش که برای اينکه تعداد محجبه ها زياد بشه، روسری زده!تا شايد از تصويب قانون منع حجاب جلوگيری کنن!!حالا اينجا فعلا فقط حرفش زده شده.يعنی فعلا طرحشو ندادن.

بهش گفتم فرانسه با داشتن ۷ ميليون مسلمان تصويبش کرد!مطمئنن اينجام اگه بخوان،با حجاب شدن تو نميتونه جلوشو بگيره.

من خودم با اين طرح مخالفم.به نظر من فرانسه با اين کارش حرمت دموکراسی رو شکست!اميدوارم اينجا همچين کاری رو نکنن.چرا که انتخاب نوع پوشش حق مردم هستش.البته بگم که اين طرح فقط شامل مسلمانها نيست.ولی فقط مسلمانها اعتراض کردن.

جا داره يه نکته ای رو به شما عزيزان بگم.مخصوصآ به اونايی که هنوز سر پرچم با من بحث دارن.

سر جريان پرچم و شايد هم چيزای ديگه که البته بيشترش به خاطر پرچم،من قصد داشتم ديگه هيچی ننويسم!که داييم نذاشت و برای همين فضای اينجا رو عوض کرد تا من به نوشتن ادامه بدم.(البته داييم هم به خاطر ياد آوری زبان مادری اصرار داره که من بنويسم و هم به اين خاطر که ميدونه من اينجوری خوشحال ميشم.از اينکه اينجوری اقلآ ميتونم به شمايی که تو ايران هستين بگم که درسته من اينجام،ولی قلبم پيش شماست و هر لحظه فکرم پيش شماست.تا بگم منم مثل شما عاشق خاکم هستم.اينا رو بدون تعارف گفتم.چون نه شما منو ميشناسين و نه من شما رو ميشناسم پس دليلی نداره که بخوام چيزی رو الکی بگم.)برای همين نذاشت من در اينجا رو تخته کنم.قالب رو عوض کرد برام ولی ديگه پرچم رو نگذاشته بود!!وقتی فکر کردم ديدم حق با اونه..چون اينجوری اعصاب خودم هم راحت تره.

من پرچم شير و خورشيد رو دوست داشته و هنوزم دوست دارم ولی قبول کنيم که هنوز ياد نگرفتيم به عقايد ديگران احترام بذاريم.

آره،من پرچم رو به اين دليل برداشتم چون ديگه حوصلهء بحث کردن يا بهتر بگم تايپ کردن رو نداشتم که بخوام با کسانی بحث کنم که منو به سلطنت طلب و ... ربط ميدادن!!از يه طرف يکی مينوشت جاويد شاه،آفرين که پرچم شير و خورشيد گذاشتی!!!از يه طرف هم بر عکس.....

برای همين مجبور شدم که برش دارم تا هم خيال خودمو راحت کنم و هم شما رو.تا شايد اينجوری بتونيم به چيزهای مهمتری فکر کنيم.والا به خدا مشکل ما پرچم نيست.مشکل ما از جای ديگه است.پس بياييم به اونها بپردازيم.

از شنيدن خبر کشته شدن عده ايی ديگه از هموطنهامون در کربلا،خيلی متاسف شدم.مثل اينکه اين سال ۸۲ سال نحصی بود.پس دعا کنيم هر چه زود تر بره.

هنوز کلی از حرفام مونده ولی ديگه بايد به چشمای شما رحم کنم.هنوز کامنتهای شما رو کامل نخوندم،هنوز بحثم سر پرچم مونده که بايد به اونها جواب بدم،هنوز يه کمی از درسای عقب افتاده سر تصادفم،مونده که بايد جبرانشون کنم،هنوز دستم کمی درد داره که برای اينکه مامانم غر نزنه صدامو در نميارم،هنوز کلی از بحثم راجب حجاب با همکلاسيم مونده،هنوز هيچی اخبار و روزنامه های جمع شده تو کيفمو نخوندم،هنوز اتاقمو که آدم به اون گندگی هم توش گم ميشه،رو جمع نکردم،هنوز قبر مامان بزرگ خونده ام رو پيدا نکردم،هنوز کلی از بحثم با بابام منوده تا از حالا راضيش کنم تابستون بذاره بيام ايران،هنوز به شماها سر نزدم،ساعت ۵ و ۳۰ دقيقهء بعد از ظهره و هنوز ناهار نخوردم!

ای خداااااااااااااااا زندگی چقدر سخت شده!!! يا شايد هم من سخت ميگيرم.نميدونم ولی...

ولی برام دعا کنين.همين

با آرزوی بهاری سرسبز

شادکام باشيد

پاينده ايران

 
   

سه شنبه، 19 اسفند، 1382

 

 ?

 

ميبخشيد من نميدونم چه مرگمه که دست و دلم به نوشتن نميره؟!!

ميشه

 به من

يه چند روز

مرخصی وبلاگی

 بدين؟

........................

زود برميگردم

يا حق

 

 
   

چهارشنبه، 13 اسفند، 1382

 

شهرمن،من به تو می انديشم

 

سلام...

سلامی به لطافت گلهای بهاری به همه شما دوستای نازنينم.بهاری که در پيش رو داريمش.از حالا که ۲۰ روز مونده به آغازش،از صميم قلب بهتون تبريک ميگم و اميدوارم سالی باشه پر از خوبی ها و بهترينها برای همه شما هموطنان خوب مهربونم.

خب،اول راستش يه معذرت خواهی بدهکارم.به خاطر عکسای پست قبلی.والا خودم هم گيج شدم!بعضيا ميگن ميبين..بعضيا هم نه!!..الان هم نميدونم ديده ميشن يا نه!!به هر حال ضرر نداره يه امتحان بکنين.

امروز زياد پرگويی نميکنم.!راستش فقط يه کم دلم گرفته بود اومدم يه خورده درد دل کنم.

فردا يکشنبه است و منم عزا گرفتم..آی که يکشنبه ها انگار روز مرگ منه.عصر جمعه ها چه جور تو ايران اينقدر سنگينه که هر کاری ميکنی نميگذره!!!عصر يکشنبه های اينجا هزار برابر بدتره!!!ديگه شهر ميشه شهر مرده ها!!!همه جا سوت و کور!!آسمونو به زمين بياری يه آدم پيدا نميکنی!!(البته اين جايی که ما هستيم ها) ولی خب چه ميشه کرد جز سوختن و ساختن!

بگذريم...

راستی چرا ديگه تو اخبارها و گزارشها از بم خبری نيست!!؟ يعنی به اين زودی همه چيز فراموش شد؟!!

هی داد بیداد...چی بگم که سکوتم از هر چيزی بهتر است.

متاسفانه يکی ديگه از بلاگرها هم از دنيای وبلاگ نويسی خداحافظی کرد!!):

دامون عزيز امروز آخرين مطلبشو گذاشته تو وبلاگش! من خودم بارها تصميم به اين کار گرفتم.اما نميدونم چرا وقتی وبلاگی رو ميبينم که توش خداحافظی شده،دلم ميگيره.! :) به هر حال نميشه کسی رو مجبور به موندن کرد.دامون هم برای رفتش دليلهايی داره که مهمترينش شرکت در کنکوره.چيزی که بزرگترين کابوس برای خيلی از جوانهای ما شده!! به هر حال برای دامون عزيزم و تمامی پشت کنکوريهای ديگه ای که يک سال از عمر خودشونو گذاشتن، و از تفريح و از همه چيزشون گذشتن تا شايد اينجوری به آينده شون اميدوار بشن،از صميم قلبم آرزوی موفقيت ميکنم.ولی دامون جان اينو بدون که من منتظر بازگشت دوباره ات ميمونم.منتظر شعرها و مطالب زيبايت که با هر کلمه شون به من اميد ميدادن.پس به اميد روزی که دوباره برگردی البته با دستی پر و ايندفه دلهرهء دانشگاه رو داشته باشی و نه کنکور!

راستی بلاگ سپاتی های عزيز...آقای زند و آرش و سعيد و.....هيچ کدوم از وبلاگهای شما برای من باز نميشن!!اگر هم باز بشن صفحه کامنتاتون باز نميشن!!نميدونم دليل چيه!به هر حال اميدوارم بزودی بتونم به همتون سر بزنم.

مطلب امروزم رو با يه شعر به آخر ميرسونم.

پشت قاب شیشه پنجره ای
که شبهای منو با خود میبره
جایی که گذشته هام
مثل تصویر از تو قابش میگذره
پشت قاب بی نفس
مثل اون پرنده که دلش گرفته تو قفس
مثل یک حقیقت رفته به باد

منو با خود میبره مثل یک رویا توی خواب
شهر من،من به تو می اندیشم نه به تنهایی خویش
از پس شیشه تو را میبینم که گرفتی مرا در بر خویش

من وضو با نفس خیال تو میگیرم و تو را میخوانم
و به شوق فردا که تو را خواهم دید چشم به راه میمانم
تن من پاره ای از آن تن توست
و قشنگترین شبهای پر ستاره شب توست

خب،اينم تقديم به بابای گلم که ميدونم اين روزا دلش برای ديارش خيلی تنگ شده.):

روز و روزگارتون خوش

بوسه بر خاک ايران و پاينده خاکش

 

شنبه، 9 اسفند، 1382

عشــــــــق است

 

عشـــــــــــــــــــــق است

باز اين ترانه ها را عشق است

رخش سرخ بادپا را عشق است

عشق درگير غروبِ درد است

باز هم طلوع ما را عشق است

آی از خـــــانهء زخم و گريه

غربتِ بغض گشا را عشق است

آی از آب و هوایِ بی عشق

بادبان ناخدا را عشق است

اهل بی مرزترين دريا باش

آی اهل همه جا را عشق است

از غزل باختگان ميترسم

شعرهای بی هوا را عشق است

ای قشنگ سازها،آواز ها

روزهای بــــی عزا را عشــــــــــق است

شهريار قنبری

سلام.....

اميدوارم حال همه شما دوستای گلم خوب باشه.سلامتی و شادکامی شما عزيزان آرزوی هميشگی منه.

امروز صبح که از خونه پامو گذاشتم بيرون همه جا رو سفيد ديدم.واااااااای برف اومده بود اونم چه برفی.منم که عاشق برفم.ميدونين چرا؟....

برای اينکه تنها چيزيه که همه جا رو يکسان ميکنه.همه جا رو سفيد و يکدست ميکنه.کاش ميشد تو دلهای آدمها هم برف ميباريد اونوقت.....

بگذريم...

تا از در خونه رفتم بيرون گلهای تو باغچه مونو ديدم.وااااااای از زير برفا سرشونو آورده بودن بيرون.اينقدر اون صحنه برام زيبا بود که زود رفتم دوربينو برداشتم و ازشون عکس گرفتم.که الان ميذارمشون اينجا تا شما هم ببينين.البته به اضافه چند تا عکس ديگه.

بعدش هم رفتم يه جايی رو پيدا کنم که هيچ کس رو برفاش پا نذاشته باشه! رفتم پارک نزديک خونه مون خوشبختانه خودم اولين نفر اونجا بودم.اصلآ دلم نيومد رو برفا پا پذارم اما خب بايد چند تا عکس ميگرفتم!...

هنوز چند دقيقه ای نگذشته بود که يه خانومه با بچه اش اومدن واسه برف بازی ): آی من حرص ميخوردم وقتی اونا برفا رو گوله ميکردن واسه آدم برفی!!...آخه دلم نميخواست برفا دست خورده بشن.ولی خب  اگه اونا هم اينکار رو نميکردن به ۱ ساعت هم نميکشيد برفا خوشون آب ميشدن ! ): خلاصه اين فکرو که کردم رفتم جلو و خودم هم کمکشون کردم و يه آدم برفی بی ريخت درست کرديم!!آخه نه چشم داشت و نه بينی!! چون نه هويج داشتيم و نه دکمه!! D:

يه دفه ساعتمو نگاه کردم ديدم وای ساعت از ۷.۳۰ هم گذشته منم خير سرم داشتم کلاس ميرفتم مثلآ!! با خودم گفتم بی خيال برف بازی رو عشـــــــق است!

خلاصه هر طوری بود خودمو رسوندم البته با کمی تاخير!!

خب اينم از امروز من که چون روز خوبی بود برام اومدم تا با شما هم تقسيمش کنم.(:

اينم چند تا عکس از مناظر برفی که خودم با ديدنشون روحيه گرفتم.شما رو نميدونم!؟.البته ببخشيد که عکاسی من زياد خوب نيست.!

راستی از انتخابات چه خبر؟ بلاخره چند درصد تحريم کردن؟ چند درصد شرکت کردن؟ کی بُرد؟ کی انصراف داد؟ کی استفا داد؟ کی کشته شد؟ کی رفت دور دوم؟.........

من که نميدونم!ولی مثل اينکه اوضاع خيلی قاراشميشه!! فقط خدا آخر عاقبتمون به خير کنه.آخه ميگن حزب آبادگران ميخواد از ايران ژاپن اسلامی بسازه!!به حق چيزای نديده و نشنيده!!

 خب مثل اينکه زيادی پر حرفی کردم.دستای خودم که درد گرفت خدا به چشمای شما رحم کنه.!

سرسبزترین ساعات رو برای شما عزيزان آرزومندم.

شب و روزتون خوش و ايام به کامتان.

پاينده ايران

 
   

پنجشنبه، 7 اسفند، 1382

 

Lets all say a prayer for Iran

 

In the name of  Iran

Oh God, of many names and faths look down Upon this place with grace this land they Call'the land of kings this land they call Persian.
The land we now know as Iran
Oh God protect these young and old,please save Them from disease and cold,may their loved Onse be safe from harm ,the innocent
imprisoned of Iran

Oh God,may they be free to roam be free to Search and find thier home and if thier villages Are left as rubble,the strength to rebuild thier Iran

Oh God, may the violence end ,may the children Play ,may thier hearts mend,may the whole World relearn joy and peace

Like the Lion that is Iran

Lets all say a prayer for Iran

 

 
   

يكشنبه، 3 اسفند، 1382

 
 
 
 
وب سايتها
327