|
سلام به بهار و سلام به قلبهایی که با
رویش بهار از جوانه دوستی سبز میشوند من امروز نام همهء سرزمینها را
روی برگهایی مینویسم که در آستانه فصلی سبز هستند. و نام
تو را بر رنگین کمان می آویزم که از پس
باران پیاپی،و ابرهای سرشار،در دل آسمان نقش می بندند تا همه نام تو
را که آغشته به عطر آفتاب است ببینند و با زمزمه نام تو تازه شوند.
دوستای خوب و نازنینم از لطف و محبت همه
شما بی نهایت سپاسگذارم.امیدوارم منو ببخشید که غیبتم طولانی شد.راستشو
بخواین مرخصیم زود تموم شد ولی يه مقدار بد شانسی باعث شد دير تر خدمت
برسم.
راستش مودم من درست عصر روز جمعه دار فانی رو
وداع گفت و منو گذاشت تو خماری آپدیت کردن.بعدش هم که به تعطیلات آخر
هفته خورد که بیان درستش کنن.دیگه موند تا امروز که خوشبختانه درست
شد.
عجبا!!خودم هم داشت باورم میشد! من اومدم
ایران؟!!!آره،شاید هم شما راست بگین چون روح من همیشه ایرانه ولی
جسمم.....
جا داره همین اول ۸ مارچ روز جهانی زن رو
(البته با یک روز تاخیر) به همه شیر زنان و ایراندخت های عزیز تبریک
بگم.البته از نظر من هر روز، روز زن و روز مادر هستش.پس باید هر روز رو
تبریک گفت.(قابل توجه آقایان)
تو این چند روز کلی اتفاق های عجیب و
غریب برام افتاد! از جمله مرگ یکی از مامان بزرگهام! آره،اون نه فقط
یه همسایهء مهربون،که یک مادر بزرگ هم بود برای من. درست از روزی که
برف اومده بود ازش خبر نداشتم!خیلی برام عجیب بود کسی که هر روز صبح تا
منو ماچ نمی کرد نمیذاشت برم کلاس و همینطور عصرها که بر میگشتم تا
ماچم نمی کرد نمیذاشت برم تو خونه!!اما درست ۹ روز میشد که هیچ خبری
ازش نداشتم.روزی که برف اومده بود،داشتم میرفتم کلاس که یه نگاه به پشت
سرم کرده اما عجیب بود کسی منو صدا نمیزد!فکر کردم شاید چون هوا سرده
نیومده بیرون.عصر که برگشتم بازم هیچ خبری نبود!!روزهای بعد هم همينطور
گذشت و ما نگرانيمان بيشتر شد.با پسرش تماس گرفتم اما جالبه بدونين قبل
از اينکه من چيزی بگم اون سراغشو از من گرفت!تا اينکه جمعه شب رفتم زنگ
خونه اش رو زدم ديدم که صدای وارکو (سگش) مياد!برگشتم خونه و به مامانم
گفتم که به پليس زنگ بزنه.خودم هم با پسرش تماس گرفتم.پسرش اومد و کليد
داشت.وقتی در رو باز کرديم،ديديم که روی مبل نشسته و وارکو هم بغل
دستش.باورتون ميشه اشک تو چشمای وارکو جمع شده بود.ولی پسرش....
ميدونين؟ من از مرگش ناراحت نشدم.چرا که اين
راهيه که خودم هم بايد برم.ولی مهم اينه که آدم چه جوری بميره!من از
اين ناراحت شدم که آدم ۹ روز از مرگش بگذره ولی حتی پسرش هم سراغی ازش
نگيره.به جرات ميگم سگش از پسرش بيشتر براش ناراحت شد.
خدا بيامرزتش.خيلی پيرزن مهربونی بود.هيچ وقت
محبت هاشو فراموش نميکنم.يادمه اون روزی که اومديم اين خونه تا
فهميد ما ايرانيم کلی بهمون احترام گذاشت.همون روز مامانم رو برد خونه
اش يه قاليچه کوچولو ايرانی داشت که بهش نشون داد و گفت تا حالا به هيچ
کس اجازه نداده با کفش برن روش!!
طفلکی نه که هيچ کسو نداشت و از هيچکی محبت
نديده بود،ما رو خيلی دوست داشت.وقتی تصادف کردم مامانم بهش نگفته
بود.گفته بود من رفتم اُردو.حتی از دستم ناراحت شده بود که چرا بی
خداحافظی رفتم!وقتی از بيمارستان برگشتم خب دستم هنوز تو گچ بود تا منو
ديد شروع کرد گريه کردن حالا خودم نمردم ولی چيزی نمونده بود اونو
بکشم.
حالا ما مونديم و کلی خاطره ازش.۳ روزه دارم
دنبال قبرش ميگردم!باورتون ميشه حتی پسرش هم نميدونه کجاست!!اونشب که
آمبولانس اومد و بردنش تحويل کليسا ميدن.حالا چه کليسايی خدا
ميدونه.فکر کنم حالاحالا ها بايد بگردم.
ميدونين؟ همه اينا رو گفتم تا برسم به يه
جمله:
به اينکه بگم از اينکه خدا منو ايرانی آفريده
خوشحالم.از اينکه ايرانيم به خودم افتخار ميکنم.به خدا حاضرم به جرات
بگم هيچ مردمی اون عشق و محبت و عاطفه ای را که در خون ما نهفته است،
رو نداره.پس قدرش رو بدونيم.
بگذريم،
آقا،اين قضيه حجاب تو اروپا عجب قشقرکی به پا
کرده!!
امروز در کمال ناباوری ديدم که همکلاسيم که
يه دختر عربه،محجبه شده و جوری روسريشو کيپ کرده انگار تو عمرش هيچکی
يه تار از موهاشو نديده بود!!بهش گفتم مگه تو ماه محرم ميشه روزه
گرفت؟!!
آخه خانوم فقط ماه رمضان که ميشه روسری
ميزنه،وقتی هم شد ۲۹ رمضان برش ميداره!!
گفتش که برای اينکه تعداد محجبه ها زياد بشه،
روسری زده!تا شايد از تصويب قانون منع حجاب جلوگيری کنن!!حالا اينجا
فعلا فقط حرفش زده شده.يعنی فعلا طرحشو ندادن.
بهش گفتم فرانسه با داشتن ۷ ميليون مسلمان
تصويبش کرد!مطمئنن اينجام اگه بخوان،با حجاب شدن تو نميتونه جلوشو
بگيره.
من خودم با اين طرح مخالفم.به نظر من فرانسه
با اين کارش حرمت دموکراسی رو شکست!اميدوارم اينجا همچين کاری رو
نکنن.چرا که انتخاب نوع پوشش حق مردم هستش.البته بگم که اين طرح فقط
شامل مسلمانها نيست.ولی فقط مسلمانها اعتراض کردن.
جا داره يه نکته ای رو به شما عزيزان
بگم.مخصوصآ به اونايی که هنوز سر پرچم با من بحث دارن.
سر جريان پرچم و شايد هم چيزای ديگه که البته
بيشترش به خاطر پرچم،من قصد داشتم ديگه هيچی ننويسم!که داييم نذاشت و
برای همين فضای اينجا رو عوض کرد تا من به نوشتن ادامه بدم.(البته
داييم هم به خاطر ياد آوری زبان مادری اصرار داره که من بنويسم و هم به
اين خاطر که ميدونه من اينجوری خوشحال ميشم.از اينکه اينجوری اقلآ
ميتونم به شمايی که تو ايران هستين بگم که درسته من اينجام،ولی قلبم
پيش شماست و هر لحظه فکرم پيش شماست.تا بگم منم مثل شما عاشق خاکم
هستم.اينا رو بدون تعارف گفتم.چون نه شما منو ميشناسين و نه من شما رو
ميشناسم پس دليلی نداره که بخوام چيزی رو الکی بگم.)برای همين نذاشت من
در اينجا رو تخته کنم.قالب رو عوض کرد برام ولی ديگه پرچم رو نگذاشته
بود!!وقتی فکر کردم ديدم حق با اونه..چون اينجوری اعصاب خودم هم راحت
تره.
من پرچم شير و خورشيد رو دوست داشته و هنوزم
دوست دارم ولی قبول کنيم که هنوز ياد نگرفتيم به عقايد ديگران احترام
بذاريم.
آره،من پرچم رو به اين دليل برداشتم چون ديگه
حوصلهء بحث کردن يا بهتر بگم تايپ کردن رو نداشتم که بخوام با کسانی
بحث کنم که منو به سلطنت طلب و ... ربط ميدادن!!از يه طرف يکی مينوشت
جاويد شاه،آفرين که پرچم شير و خورشيد گذاشتی!!!از يه طرف هم بر
عکس.....
برای همين مجبور شدم که برش دارم تا هم خيال
خودمو راحت کنم و هم شما رو.تا شايد اينجوری بتونيم به چيزهای مهمتری
فکر کنيم.والا به خدا مشکل ما پرچم نيست.مشکل ما از جای ديگه است.پس
بياييم به اونها بپردازيم.
از شنيدن خبر کشته شدن عده ايی ديگه از
هموطنهامون در کربلا،خيلی متاسف شدم.مثل اينکه اين سال ۸۲ سال نحصی
بود.پس دعا کنيم هر چه زود تر بره.
هنوز کلی از حرفام مونده ولی ديگه بايد به
چشمای شما رحم کنم.هنوز کامنتهای شما رو کامل نخوندم،هنوز بحثم سر پرچم
مونده که بايد به اونها جواب بدم،هنوز يه کمی از درسای عقب افتاده سر
تصادفم،مونده که بايد جبرانشون کنم،هنوز دستم کمی درد داره که برای
اينکه مامانم غر نزنه صدامو در نميارم،هنوز کلی از بحثم راجب حجاب با
همکلاسيم مونده،هنوز هيچی اخبار و روزنامه های جمع شده تو کيفمو
نخوندم،هنوز اتاقمو که آدم به اون گندگی هم توش گم ميشه،رو جمع
نکردم،هنوز قبر مامان بزرگ خونده ام رو پيدا نکردم،هنوز کلی از
بحثم با بابام منوده تا از حالا راضيش کنم تابستون بذاره بيام
ايران،هنوز به شماها سر نزدم،ساعت ۵ و ۳۰ دقيقهء بعد از ظهره و هنوز
ناهار نخوردم!
ای خداااااااااااااااا زندگی چقدر سخت شده!!!
يا شايد هم من سخت ميگيرم.نميدونم ولی...
ولی برام دعا کنين.همين
با آرزوی بهاری سرسبز
شادکام باشيد
پاينده ايران |