Cheap Web Hosting | Free Web Hosting | Dedicated Servers | Windows Hosting | Free Web Space | Trade Show Displays | GoDaddy Coupon Codes | FrontPage Hosting | Business Hosting
cheap web hosting
Search the Web

*چو ايران نباشد تن من مباد*

     
 

تغييرات

 

سلام

ساعت از ۱۱ شب گذشته و در واقع چيزی به روز پنجشنبه نمونده که دارم اينا رو مينويسم.يعنی نميخواستم چيزی بنويسم ولی در برابر عمل انجام شده قرار گرفتم.!

داييم اينجا رو به اين روز انداخته!...برای همينم منو کشوند پای کامپيوتر.باور کنين حتی نميدونم اين قالب از کجا اومده و چه جوری اين کار و کرده!!

به هر حال وقتی آدم پاسوردشو ميده دست داييش اينجوری ميشه ديگه!!

ولی خودمونيم ها،بد هم نشده.خودم که اون فرشته کوچولو بالاشو دوست دارم.ولی از يه طرف هم دلم واسه کبوتر اون يکی قالبم تنگ شده ):

خب از اين حرفا که بگذريم،

وقتشه يه کمی توضيح در مورد انتخابات بدم...ببخشيد انتصابات.!

دو روز بيشتر نمونده.منم مثل همه شما نگرانم.مثل همه شما منتظرم ببينم چی ميشه...اميدوارم برای يه بار هم شده،مردم درست تصميم بگيرند.

بعضی از دوستان فکر کردن سکوت من برای اين هست که من موافق شرکت در انتخابات هستم.!

نه دوستان،نه تنها اينطور نيست بلکه من هم مثل خيلی از شماها مخالف شرکت در انتخابات هستم!.به دليلهای زيادی که فکر ميکنم نوشتنشان اينجا فقط باعث وقت گرفتن است.

اما اين فقط نظر شخصی منه.من به هيچ عنوان از کسی نخواستم و نميخواهم که انتخابات را تحريم، يا شرکت کنند!چون فکر ميکنم همانطور که من ميتونم تشخيص بدم بين شرکت کردن يا تحريم کردن،يکی را انتخاب کنم،ديگران هم ميتونن تشخيص بدن و انتخاب کنند.به همين دليل هم من هيچ لوگويی از تحريم انتخابات تو وبلاگم نذاشتم و حتی هيچ حرفی هم ننوشتم!

به هر حال باز هم ميگم،اميدوارم تصميم درست را مردم خودشون بگيرند.

يادمون نره همه ما يک درد مشترک داريم.آری،درد مشترک ما ايران است.پس به اميد روزهای آفتابی برای سرزمين آفتابيمان.

راستی،يه نگاهی هم به لينکها بندازين ببينين داييم لينک کسی را جا نذاشته باشه.اگر هم ميتونين يه راهنمايی برای قسمت آرشيوم بکنين.ممنون ميشم.

شعری خواهم گفت

اگر صدايم را در گلو خفه نکنند

اگر،

بمانم

اما اين را بدان ای وطنم

چه باشم يا نباشم،

تو خواهی ماند

هميشه،تا ابد

سربلند و پر غرور...

روز و روزگارتون خوش آرياييهای نازنين

به اميد ايرانی آزاد و آباد

پاينده ايران

 
   

پنجشنبه، 30 بهمن، 1382

 

!؟!؟!؟!

 

کسی به سنگها گفت:

چرا آدم نيستيد؟

سنگها گفتند:

ما به اندازهء کافی سخت نيستيم!

ايريش فريد

 

سلام،بلاخره بعد سه روز تونستم آنلاين بشم و يه سری به اينجا بزنم.اما ای کاش آنلاين نميشدم.):

آخه چرا بعضيا فقط بلدن تو ذوق آدم بزنن؟

چرا کاری ميکنن که دل آدمو بشکنن؟

چرا اين همه ايراد ميگيرن؟

چرا از کاه کوه ميسازن؟

چرا اينقدر با ديد بد به قضيه نگاه ميکنن؟

چرا فقط نکته های منفی رو به رخ آدم ميکشن؟

چرا اينقدر همه چيز رو بزرگ ميکنن؟

چرا؟....چرا؟...چرا؟

يکی از دوستان که فقط خودم و خودش ميدونيم کيه،با ايميلش حسابی دل منو شکست ):

به خدا من از انتقاد نه تنها ناراحت نميشم،بلکه خيلی هم خوشحال ميشم.اما...

اما از نقدی خوشحال ميشم که واقعا بهم وارد باشه.

من نميگم بی ايرادم اما ايرادی رو قبول ميکنم که داشته باشمش.

من نميگم روحيه انتقاد پذيری ندارم،اما انتقادی رو ميپذيرم که فقط در حد انتقاد باشه و نه چيز ديگه.

نميدونم،واقعا نميدونم چی بگم.اما همينو ميدونم که ديگه حوصله ای برای جر و بحث کردن ندارم.

بگذريم....

منو ببخشيد.نميخواستم با اين روحيه افتضاحم بيام اينا رو اينجا بنويسم.اما خب فکر ميکنم حق اينو دارم که به جز سياست بتونم باهاتون درددل هم بکنم.

بلاخره سه هفته خونه نشينی کار دستم داد و کلی از درسام عقب موندم.با اينکه تو اين مدت بيکار ننشستم و خودم تو خونه خوندم اما الان ميبينم همش الکی بوده!حتی يه کلمه اش هم تو مغزم نرفته!):خلاصه اين روزا اوضاع روحی خيلی خرابه...خيلی خسته ام...فکر کنم آخر هفته رو حتما بايد يه مسافرت برم.ولی فعلا تا آخر هفته بايد خر خونی کنم.برای همين چون وقت نميکنم لازم ميدونم که همينجا به ايميلهای چند تا از دوستان يه جواب کوچولو بدم.اميدوارم منو ببخشيد که واقعا برام مقدور نيست که با ايميل جواب بدم.

آرش عزيز: از فلش و عکسهای زيبات يک دنيا ممنونم.اميدوارم يه روزی بياد خودم بيام و با دستای خودم از کارون عکاسی کنم.هرچند که به پای شما نميرسيم.

پونه جان: از عکسهای شما هم ممنونم.خودشون گويای همه چی بودن.منم مثل شما فقط ميتونم بگم متاسفم.

امير عزيز: از شما هم تشکر ميکنم و جا داره بگم با حرفات کاملا موافقم.

علی نازنين:ازت ممنونم.چقدر اينجای حرفات به دلم نشست نان،فرهنگ،آزادی، اول نانشان دهيد،آنگاه آگاهشان کنيد،پس خودشان آزادی را به دست می آورند.(اينجا نوشتمش تا دوستان هم بخوننش.)

دختر آريايی عزيز:از شما هم ممنونم نازنين.

و بلاخره منتقد عزيز: از شما هم خيلی مرسی که وقت ميذاری.به احتمال زياد تا يکی دو روز ديگه جوابت رو همينجا ميذارم.

خب اميدوارم منو ببخشيد که يه خورده خصوصی شد. ولی بايد اين کار و ميکردم و الا ازم دلخور ميشدن.

راستی يه خبر جالب :

چند روز پيش خانواده پادشاهی بلژيک صاحب نوه هشتم شدن.يعنی اين نوزاد اولين بچهء پرنس لورانت (Prince Laurent)به حساب مياد که پرنس لوررانت خودش هم پسر بزرگ آلبرت(Albert-II) يعنی پادشاه اينجاست.همون روز اول تولد بچه،لورانت اعلام کرد که رضا پهلوی را پدر خواندهء بچه اش ميکنه.

لورانت و رضا پهلوی از دوستان قديمی همديگه هستن برای همين خيلی با هم صميمی هستن و لورانت هم به همين دليل اين کار رو کرد.

و اما هنوز چند روزی از اعلام اين خبر نميگذره که صدای دولتمردان و بخصوص آقای لويی ميشل(Louis Michel) وزير امور خارجه بلژيک در اومد که پرنس لورانت نبايد چنين کاری را انجام بده چرا که ممکن است برای ما مشکلات ديپلماتيک به وجود بياره!!

لويی ميشل علت مخالفتش رو ،مخالفت رضا پهلوی با دولت ايران دونست و اينکه ممکنه آقايون فکر کنن که دولت بلژيک از رضا پهلوی حمايت و اون رو تاييد ميکنه!

من که واقعا از اين عکس العمل حسابی جا خوردم.ديگه خودتون تا آخر قضيه رو بخونين و قضاوت کنين.

جزئيات بيشتر اين خبر رو اينجا بخونين.

امروز مثلا زياد حوصله نداشتم اينقدر نوشتم!!برم دنبال درسام که سياست واسم نون آب نميشه.

ای پرستوهای خسته سرزمين پاکيم کو؟

اين خيابانها غريبه اند کوچه های خاکيم کو؟

شب و روزتون خوش.

پاينده ايران

 
   

چهارشنبه، 22 بهمن، 1382

 

کمی دردِدل

 

معلم پای تخته داد میزد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسیها ،
لواشک بین خود تقسیم میکردند
و آن یکی در گوشه ای دیگر «جوانان» را ورق میزد
برای اینکه بیخود های و هو میکرد و با آن شور بی پایان
تساویهای جبری را نشان میداد
با خطی خوانا بر روی تخته ای کز ظلمت تاریک
غمگین بود،
تساوی را چنین نوشت.یک اگر با یک برابر است.
از میان جمع شاگردان یکی برخاست.
همیشه یک نفر باید برخیزد...
به آرامی سخن سر داد:
تساوی اشتباهی فاحش و محض است!
نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و
معلم مات بر جا ماند
و او پرسید:اگر یک فرد انسان،واحد یک بود
آیا باز یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهوشی بود و سوالی سخت.
معلم خشمگین فریاد زد: آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود،
آنکه زور و زر بدامن داشت بالا بود
آنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود،
این تساوی زیر و رو میشد
حال میپرسم یک اگر با یک برابر بود،
نان و مال مفتخواران از کجا آماده میگردید؟
یا چه کس دیوار چین ها را بنا میکرد؟
یک اگر با یک برابر بود،
پس که پشتش زیر بار فقر خم میشد؟
یا که زیر ضربت شلاق له میگشت؟
یک اگر با یک برابر بود،
پس چه کس آزادگان را در قفس میکرد؟
معلم ناله آسا گفت:
بچه ها در جزوه های خود بنویسید:
یک با یک برابر نیست.....
خسرو گلسرخی

 

سلام،من بلاخره بعد از راحت شدن از دست گچ لعنتی و کمی زرنگی خودم که تمارض به بهبودی کامل کردم،رسما و با اجازهء بزرگترها به اين دهکدهء جهانی برگشتم.(قبلا هر چی اومده بودم يواشکی بود!)

باز هم از همه شما عزيزانی که تو اين مدت جويای حالم بودين يک دنيا تشکر ميکنم.به خدا هيچوقت محبتتون را فراموش نميکنم.

خب بهتره برم سر اصل مطلب.مطلب که چه عرض کنم،مطلبها!چون راستش دلم خيلی پره. با اينکه ميخواستم يا برای هميشه وبلاگ نويسی را بذارم کنار يا سياست را در نوشته هام کمرنگتر کنم،اما نميشه!به خدا هر کاری ميکنم نميشه.يعنی شايد هم بشه ولی من نميتونم.بگذريم ...

عرض کنم حضورتون از اونجايی که بنده بيشتر از يک هفته ست که بعد از برگشتن از بيمارستان خونه نشين شدم،و زياد نميتونستم سرک بکشم به سايتها و روزنامه های خبری،مجبور و محکوم به گاه گداری نگاه کردنِ سيمای جناب لاريجانی شدم،تا مثلا از اوضاع و احوال ايران با خبر بشم!...و خب از بخت بد من هم اين محکوميتم درست در زمانی اجرا شد که مصادف بود با سالروز ورود رهبر عظيم الشان انقلاب اسلامی!!

حتمآ همتون ميدونين که ديگه چه خمينی شوی دارن اين روزا!!اما چيزی که برای من جالب بود تو برنامه هاشون اينکه زير هر برنامه ای زير نويس کردن:۲۵ سال افتخار!!

واقعا اينا چی را افتخار ميدونن؟اعدام و تير باران کردن بيش از ۴۰۰۰ نفر در سال ۶۷ را؟يا قربانی کردن هزاران جوان بی گناه را در جنگ با صدام؟يا سنگسار و به اسارت کشيدن زنان؟يا اعدام و قطع دست و پا و از حدقه در آوردن چشم مردان؟! و يا شکنجه و زندانی کردن دانشجويان؟يا سلول کردن کسانی که جرمشون فقط زدن حرف حق بوده و بس؟!ويا به قتل رساندن زنی بی گناه که تنها گناهش گرفتن چند قطعه عکس بوده؟!و غارت و دزدی و فقر و هزاران فساد ديگه که جز همه اينها چيز ديگه ای به ارمغان نياوردند.آقايون ميشه بفرماييد شما چی را افتخار ميدونين؟اينکه  در دنيا برچسب تروريستی به مردم ايران زدن افتخاره؟اينکه ايرانی با اون همه فرهنگ و تمدن،الان به افغانستان پناهنده بشه،افتخاره؟اينکه دختران ايرانی تو دبی دارن از فقر خودفروشی ميکنن افتخاره؟اينکه مصرف روزانهء مواد مخدر تهران از ۵ تن ميگذره، افتخاره؟اينکه هر روز بر تعداد کارتن خوابها و کودکان خيابانی اضافه ميشه، افتخاره؟اينکه روز به روز جرم و فساد و فقر و بدبختی بيشتر و بيشتر ميشه افتخاره؟کدوم افتخار؟شما به جز اين همه زجر و بدبختی چه چيز ديگه ای برای مردم ايران به ارمغان آوردين؟؟!

واقعا که بی شرمی را به نهايت رسونديد.والا به خدا خجالت هم خوب چيزيه.اما نه،شما خيلی بی شرم تر و پررو تر از اين حرفايين که بخواين احساس خجالت و شرمندگی کنين.و الا بايد مينوشتين ۲۵ سال ننگ!به جای ۲۵ سال افتخار!!

ديشب هم داشتم سخنرانی آقا را ميديدم که داشت در مورد انتخابات اظهار نظر ميکرد.که داشت ميگفت ما نوکر مردميم،ما خدمتگذار مردميم و از اين حرفايی که واقعا نميدونم اسمش رو چی بذارم.شايد بهتر باشه بگم از اين چرت و پرتها که ۲۵ ساله بار مردم کردن.تا اينو گفت دوربين رفت رو يه عده که داشتن گريه ميکردن!منو ميگين،ماتم برده بود نميدونستم بخندم،گريه کنم،حرص بخورم،اصلا خشکم زده بود.آخه اين يعنی چي؟کجای اين حرف گريه داشت؟اينا واقعا برای چی گريه ميکنن؟شما ميدونين؟اگه ميدونين به منم بگين.

بر زير آوارمانده ها چه گذشت؟

چهل روز از فاجعه دردناک بم گذشت.همه کمکها و همدرديها و اشکها در همون هفتهء اول تموم شد!.اميدوارم بازمانده های اين حادثه را فراموش  نکنيم.

گزارش تصويري «يالثارات» از رقص روي يخ دختران

تا حالا حتما خوندين اين خبر را.من که وقتی خوندمش سرم سوت کشيد.خدايا اينا چه موجوداتی هستن ديگه!!به يه پاتيناژ هم رحم نميکنن.تازه اونم چه پاتيناژی!!با روسری و لباس ورزشی!راستی آسمون به زمين اومده که اينا اسمشو فاجعه گذاشتن؟!......

راستی از شمايی که غلط املايی پست قبلی رو ياد آوری کردين ممنونم.ولی يادتون باشه يه روزی مچتونو ميگيرم.بابا آخه خود شمايی که تو ايرانين و هر روز نوشتن کارتونه،تو هر پستتون هزار تا غلط املايی دارين.واقعا اين انصافه که منو به بی املايی محکوم کنين؟..ولی اگه بازم غلط املايی ديدين بهم بگين.چون خدايی خوشحال ميشم.

من از قبل از اينکه تصادف کنم تا امشب اصلا نميتونستم بيام وبلاگم!تا اينکه فهميدم به خاطر لوگوهايی هست که گذاشتم.برای همين مجبور شدم لوگوهای دوستانی را گذاشته بودم،بردارم و به لينک تبديلشون کنم.اينو بگم که گذاشتن لينکها هم هميطوری بوده.يعنی ربطی به اينکه کی اول باشه و کی آخر نداره.البته اگر وقت و حوصله بشه حتما مرتبشون ميکنم.و اينو هم بگم که خيلی از وبلاگهای شما برای من باز نميشه!پس اگه بهتون سر نزدم به اين دليله.

خب ديگه پر حرفی بسه.فعلا اينو داشته باشين تا بعد...

پ.ن.من بعضی وقتها در بين نوشته هام لينک هم ميدم.ولی چون رنگ لينک تغيير نميکنه شما متوجه نميشين.پس از اين به بعد هر حرفی را که با فونت بزرگ نوشتم،اون لينک هستش.

و حرف آخر مثل هميشه آرزوی سلامتی و شاد کامی برای همه شما عزيزان.

 

پاينده ايران

 
   

شنبه، 18 بهمن، 1382

 

من هنوززنده ام

 

به نام آرام بخش همه دلها

و به نام شفا دهنده همه دردها

سلام...سلام..سلام دوستای نازنينم..سلام هموطنهای مهربونم...آريايی های خون گرم و با محبت..از لطف همه شما صميمانه سپاسگذارم..باور کنين اينقدر خجالتم دادين که الان آب شدم رفتم زمين.(از زير زمين دارم تايپ ميکنم)از تک تک شما يک دنيا ممنونم و اميدوارم بتونم لطف و محبتهای شما را جبران کنم.

من سه شنبه عصر برگشتم خونه.حالم هم خوبه، ای تعريفی نداره.هنوز زنده ام و هنوز غريبانه نفس ميکشم!راستش نميدونم از اين بابت و از اينکه الان پررو پررو نشستم و با يک دست اينا را مينويسم،خوشحال باشم يا ناراحت؟!ناراحت از اينکه فرصتی پيش اومده بود که برم،برم و از اين دنيای بی رحم راحت بشم،!! از اينکه برگشتم و باز هم روز از نو روزی از نو!باز هم برگشتن به اين دنيای مجازی با آدمهای مجازی.با اشک ها و لبخندهای مجازی!باز هم آلوده شدن به سياست و دروغ!باز هم جنگيدن برای زندگی!باز هم تلاش و دوندگی و آخرش پوچی!باز هم درد کشيدن و خون دل خوردن!باز هم حسرت خوردن و در انتظار بودن!و.....کاش ميشد برم.برم دنيايی که ميتوان ديد چشمها را وقتی که نم ميگيرند.ميتوان ديد دلها را وقتی که غمی دارند.و ميتوان حس کردی آنجايی که دردی هست.اما حيف که نشد.حيف که جناب عزرائيل زود از کارش پشيمون شد و متاسفانه مثل اينکه اشتباه اومده بود و واسه همين برم گردوند!!و اما خوشحالیم برای اينه که ميدونم کسانی هستند که از برگشتنم خوشحالن.پس منم با خوشحالی اونا خوشحالم.و نه به خاطر برگشتنم. البته بگم به يه دليل ديگه هم خوشحالم.اينکه اينجا نمردم.برای اينکه من دوست دارم درجايی بميرم که بهش تعلق دارم.من دلم ميخواد در زادگاه مهرم بميرم.در جايی که اگر چه از زنده زيستن در خاکش محروم بودم اما آسوده مُردن در خاکش را دوست دارم.به قول مادر بزرگم:من از مرگ نمی حراسم. من از غريبانه مُردن می حراسم،از غريبانه زيستن می حراسم،از گم شدن در هوای مه آلود غربت می حراسم!.

ولی تجربهء خوبی بود.من ديدمش.با چشمهای خودم.حسش کردم.حتی لمسش کردم.خيلی نزديک بود.حتی نزديکتر از اونی بود که فکرشو ميکردم.مرگ را ميگم.چيزی که سرنوشت همه ماست.حالا يکی شانس مياره زودتر و يکی هم ديرتر.اما مهم اينه که چی از خودمون به يادگار ميذاريم. مهم اينه که اون دلی را که با خودمون ميبريميش زير خاک چه رنگی بوده،سياه يا سفيد؟،پر يا پوچ؟،نازک يا از جنس سنگ؟!مهربون يا بی رحم؟!بزرگ يا کوچک؟!..ولی هرچی بوده گذشته در اون لحظات فقط يک چيزه، اون هم خوراک مورچه و کرمهای خاکی!!

بگذريم....

راستی يه وقت فکر نکنين دست به فرمونم بده ها!شوماخر رو گذاشتم تو جيب(;!از شوخی که بگذريم خدايی من خيلی رعايت ميکنم.وفکر نکنم کسی به اندازهء من احتياط بکنه و هميشه مواظبم.نه فقط به خاطر خودم،چون نميخوام خدايی نکرده با اشتباهم باعث بشم زندگی را حتی از يه مورچه بگيرم.اما بر عکس من و بر عکس خيليها،اينجا رانندهء ماشينهای سنگين و کاميونها و اصولا کسانی که ماشين مال خودشون نيست مثلا راننده شرکت و يا جايی هستن،اصلا رعايت نميکنن!تا جايی که ميتونن مينوشن و مست ميکنن و ميشينن پشت فرمان.چون اولا بيمه هستن و از اون بابت نگران نيستن.بعدشم خودشون اون بالا نشستن چيزيشون نميشه که.فقط زورشون به يه بدبختی مثل من ميرسه که با اين همه که رعايت ميکنم بازم قربانی شدم.بله اينا رو گفتم تا بدونين منم طعمهء يکی از همين راننده های بی مسئوليتِ بی وجدان شدم که به اين روزم انداخت.خير سرم روز يکشنبه ای داشتم از خونه دوستم بر ميگشتم،همين که از اتوبان خارج شدم و اومدم به سمت خونه، متوجه شدم کاميونی که داره از روبه روم مياد، نرمال رانندگی نميکنه!ميدونستم حتما تا خرخره خورده و خودشو خفه کرده! تا اومدم خودمو جمع و جور کنم، ديدم اومده تو لاين من!بعدش هی ميره تو لاين خودش و دوباره برميگرده تو لاين من!!منم چاره ای نداشتم به راننده گيم ادامه دادم و خواستم وقتی برگشت تو لاين خودش سريع ازش رد بشم،اما اون انگار فکر ميکرد بايد از سمت چپش رانندگی کنه چون اصلا خيال برگشتن نداشت!وقت نبود بايد فکر چاره ای ميکردم.تصميم گرفتم برم تو لاينش و رد شم .اما جلوی ديدمو گرفته بود که ببينم ماشين از روبه رو مياد يا نه،خودش هم هر آن به من نزديکتر ميشد.دل و زدم به دريا و رفتم تو لاينش که ديدم يه ماشين از روبه رو سبز شد!.بعدش همينو فهميدم که با شدت به هم برخورد کرديم و من از لاين منحرف شدم.ديگه هيچی نفهميدم.وقتی که به هوش اومدم خودمو رو تخت بيمارستان ديدم.فقط خوشبختانه اينم کاميون نبود. که اگه بود الان داشتم از اون دنيا آپديت ميکردم.بله عزيزان اينم از جريان تصادف من که حاصلش شد شکستن يکی از دستمام،شکستن و پاره گی بينی ام،و شکستن دنده هام.البته اينو بگم که هر کس که ماشينمو ديده بود،اصلا فکر نميکردن که آدمی توش سالم مونده باشه چه برسه به اين که من از نظر اونا زياد آسيب هم نديدم!!ولی از نظر خودم دمار از روزگارم در اومد!شده بودم عين اون موشهای بدبختی که خودم دمار از روزگارشون در ميارم!به هر حال به خير گذشت.اين بار دوممه که در زندگيم اين جوری تصادف ميکنم و به خير ميگذره ولی بار سوم ديگه مطمئنآ نميگذره.بعضی وقتا با خودم ميگم کاش همون بار اول رفته بودم.آخه اون موقع يه بچه قنداقی بودم و هيچی حاليم نميشد.نه سرد و گرم روزگار.نه از تلخ و شيرينش.نه از خوبی و بديش،ولی....

راستی هيچ ميدونستين اون روزی که تصادف کردم ميخواستم مطلب آخرم رو بذارم تو وبلاگ و برای هميشه با دنيای وبلاگ نويسی خداحافظی کنم؟

البته فعلا دو دل هستم.شايد اين کار را بعد از خوب شدنم بکنم.شايد هم نه.موندم.اما با سياست کم رنگتری! قابل توجه بعضيا!

ميگم خوبه حالا با يه دست و سر پا وايسادم که اين همه نوشتم!تازه خير سرم هم مثلا دوستای مادرم اومدن عيادتم!جيم شدم اومدم پای کامپيوتر.آخه پدر و مادرم بهم اجازه نميدن بيام!البته حق دارن چون واقعا با اين همه بخيه که به خاطر شکستگی دنده هام خوردم رو صندلی نميتونم بشينم.الان هم از فرصت استفاده کردم و اومدم خودمو خفه کردم با خوندن اخبار.آخه الان ۱۲ روزه که من از همه جا بی خبرم!!ولی چيکار کنم.فعلا بايد بسازم.خب ديگه برم.الانه که صدای مادرم در بياد.فقط يه عذر خوهی از همه شما عزيزانی که ايميل دادين بکنم که فعلا نميتونم جواب ايميل هاتونو بدم.به خدا شرمنده ام.ولی قول ميدم در اولين فرصت حتما از خجالتتون در بيام.جا داره همه شما عزيزانی که تو اين مدت نگران من بودين تشکر کنم.ازايميلهاتون .از پيامهاتون.از همه محبتتون.به خدا دست ندارم که بخوام تک تک اسم بيارم.بازم مرسی که نگرانم بودين.ممنون که حالمو پرسيدين و تشکر که برام دعا کردين.باور کنين هرچی فکر ميکنم ميبينم هيچ کلمه ای نيست که بخواد پاسخ اين همه محبت شما عزيزان باشه.باز هم يک دنيا ممنونم.

دوستتون دارم ای ساده گان صبور

مواظب خودتون باشين که به سرنوشت من دچار نشين!

آخ آخ با يه دست نوشتن چقدر سخته؟!

شب و روزتون خوش و ايام به کامتان

پاينده ايران و ايرانی

 
   

 

 

 

 

I'm not Irandokht

 Hi everybody I'm Irandokht's friend  

:I have a message from Irandokht too you

 Salam dostaye nazaninam.hanoz bimarestan hastam va az roye takhte bimarestan baraatoon minvisam.Inke chi shod ye dafe sar az inja dar avordam bavar konin baraye khodam ham soalie ke hanoz bi javab monde.khoda ro shokr halam khobe.behtar shodam.albate bemand koli gach kaari shodam vali be ehtemale ziad ta 2-3 rooze dige bar migardam khoune.ba in daste cholagham koli plan  o makete persianblog o keshidam ta dostam betone in chand khat finglishio publish kone baraatoon.be har haal omidvaram betone  ke publish kone.az hameie shoma dostaye mehrabonam yek donya mamnonam.hamchenin az damoon azizam ke midonam koli zahmat keshide too in chand rooz.kheili kheili merci.dar panaahe hagh shaad baashid o salaamat.yadetoon nare baram doaa konin.khoda negahdar va be omide didaar.paayande Iran

So,I hope It's the same what she wrote.please don't forget say a prayer for her.thanks a lot dear persian

Els

 
   

يكشنبه، 5 بهمن، 1382

 
 
 
 
وب سايتها
273