سلام،همانطور که قبلا گفته بودم امروز ميخوام از
غربتيها بنويسم.از کسانی که به اميد زندگی بهتر مجبور ميشن دل از
فاميل و دوست و ديار خود بکنن و راهی غربت بشن!
اول بگم که در اين دنيای عجيب حرفهايی هست که نه زبان
تاب گفتنش رو داره و نه قلم توان نوشتنش رو!اما من به جرات
ميتونم بگم که اين وبلاگ به من جرات ابراز احساس رو داد.
ديروز وبلاگ پونه(ايراندختی ديگر)
رو خوندم.
تا چند ساعت ديگر پونه از روی خليج فارس می گذرد می
رود که بختش را برای رفتن و تجربه کردن رفتن و ديدن آزمايش کند !
راهی را می رود که شايد همه ما يک روز امتحان کرديم بعضی
موفق شديم و بعضی هم نه !
اينها جملاتيست که دوست پونه در وبلاگش نوشته بود.به
خدا تا اينا رو خوندم مثل اينکه يکی با پتک به سرم ضربه زد!!
هر وقت ميشنوم کسی ميخواد از ايران بياد بيرون همين
حالت بهم دست ميده.
همه ما ميدونيم هر کسی که از کشور خارج ميشه،همه به
يه نوعی از مشکلات درون فرار ميکنن!البته به غير از تعداد کمی که
به قول خودشون خوشی زده زير دلشون که ميان بيرون!
اما سوال اينجاست که آيا با رسيدن به اين ور آبها همه
مشکلاتشان حل ميشه؟
آيا به روياهايی که برای خودشون ساخته بود،
ميرسن؟
و حالا بخونيد سرنوشت يکی از همين غربتيها رو که
شايد باورتون نشه اما من در طول شايد کمتر از ۴ ماه اين دومين
نفريست که باهاش برخورد داشتم البته به طور کاملا اتفاقی!
کارم تموم شده بود و ديرم شده بود برا همين رفتم که
از راه پله برم پايين که يه دفه در آسانسور باز شد، همين که
برگشتم ديدم يکی داره صدام ميزنه،برگشتم ديدم دکتر روانپزشک
بيمارستانه.بعد از سلام و احوال پرسی گفت که خدا تو رو
رسونده!گفتم چطور مگه؟
گفت يه بيمار ايرانی داره.هيچی هم زبون بلد
نيست،الان هم داشته ميرفته يه مترجم پيدا کنه که منو ديده.
تا اينو گفت دنيا رو سرم خراب شد وداشتم از نگرانی
ميمردم.البته اينجا بايد اضافه کنم که حدود ۴ ماه قبل باز به طور
اتفاقی با يه ايرانی برخورد کرده بودم که بيمار همين دکتر بود و
اون هم چون خوب زبون بلد نبود من با دکترش صحبت کردم.
نميدونستم خوشحال باشم يا ناراحت!خوشحال از اينکه تو
اون لحظه اونجا بودم و ميتونستم به هموطنم کمک کنم و ناراحت از
اينکه باز بايد شاهد پر پر شدن يکی ديگر از هموطنام
باشم!!
ميدونستم کسی که مياد پيش اين روانپزشک،مشکل روانيش
خيلی بالاست.
با نگرانی و عجله راهروها رو طی ميکردم تا ببينم
جريان چيه.
وقتی رسيديم به اتاق دکتر، چشمم به يه آقای ۳۵-۴۰
ساله افتاد که نشسته بود.رفتم جلو سلام و احوال پرسی کردم،بنده
خدا انگار دنيا رو بهش داده بودی چنان خوشحال شد!گفت ايرانی
هستی؟ گفتم بله و برای همين اومدم اينجا تا حرفهای تو رو به
دکترت بگم.پس هر چی تو دلته بگو و هر چی دکتر میپرسه با کمال
آرامش جواب بده.
گفت ۳ساله که از ايران اومده.خانواده اش همه ايران
هستن.يه دختر ۱۲ ساله داره.
تو اين مدت ۳ سال هر شب کارش اينه که آلبوم عکس و
فيلمهای بچه و خانواده ش رو ميذاره و تا ساعت ۴-۵ صبح ميشينه
گريه ميکنه!!
تا اينکه الان مدت چند ماهه که احساس ميکنه واقعا
داره روانی ميشه.فراموشکار ميشه!طوری که چند بار وقتی ميره بيرون
و بر ميگرده سر کوچه،خونه خودش رو پيدا نميکنه و وقتی از همسايه
ها میپرسه اونا فکر ميکنن اين داره مسخره ميکنه و باهاش دعوا
ميکنن!!
بعد از حدود ۲ ساعت صحبت کردن دکتر براش وقت
گذاشت که دوباره برگرده.من هم از دکتر خداحافظی کردم و از آقای
ايرانی خواستم که برسونمش در خونه اش.تو راه ازش پرسيدم که چرا
خانواده اش رو نمياره تا اينقدر به خودش هم فشار نياد.گفتش که من
خودم هم اينجا هيچ اميدی برای موندن ندارم شايد همين امروز و
فردا برگه ترک خاک رو بدهن دستم .پس نميتونم ريسک کنم و
اونا رو هم آواره غربت کنم.
گفت از اين ميترسم اينجا بميرم و اونوقت حتی جنازه ام
هم به ايران بر نگرده!!گفتم يعنی هيچ راهی برای برگشت نداری؟
آهی کشيد و گفت ميدونی چيه؟من
بهاييم.من مرتدم.سرنوشت خودمو
بعد از برگشتن ميدونم،هرچند از سرنوشت الانم بدتر نيست.تا الان
هم اگه زنده ام به خاطر يه دونه دخترمه.چند بار قصد خودکشی داشتم
اما هر دفه به خاطر دخترم منصرف شدم!!
خدايا،به کدامين گناه؟؟؟؟؟
انگاری دنيا رو سرم خراب شده بود.نتونستم خودمو کنترل
کنم.از اونجايی که تو اينجور مواقع فقط گريه کردن اونم با صدای
بلند منو آروم ميکنه،زدم زير گريه.اما گريه فقط مثل قرص مسکن
ميمونه.دردی رو دوا نميکنه.درد ما از جای ديگه ست.
بياييم دردمون را
دوا کنيم.برای
هميشه.
اين خانه قشنگ است ولی خانه من نيست
من خانه به دوشم
اين خانه فريباست ولی خاک
وطن نيست
من با که بجوشم؟
همسايه زبانِ من سرگشته
نداند
من با که بگويم؟
هر در که زنم تا لب گشايم گويند که تو اهل
کوههايی
بغضم به گلو ميشکند،آرام
ندارم
غمگين و خموشم
ای کاش وطن زود از اين غم
به در آيد
اين شام،سحر گردد و اين غصه
سر آيد
تا من به صد اميد بگيرم ره
خانه،
چشم از همه زيبايی اين خاک بپوشم
پاينده ايران و ايرانی