|
به نام او..... سلام٫ امروز می خوام هرطوری شده
جلوی دستامو بگيرم که سياسی تايپ
نکنم.! راستشو بخواين اين چند روزه به اندازهء کافی سياسی
گفتم و نوشتم
و خوندم که ديگه الان همهء حرفای سياسيم تموم
شدن!(شوخی)
برای همينم عنوانمو اونجوری نوشتم.می خواستم مثل اين
روزنامه
نگارها هست که تيترهاشونو يه جوری مينويسن جلب
توجه کنن٫
منم اينکارو کردم.!!(بازم
شوخـــــی)
و اما بخونيد مطلب غير سياسی امروز
منو:
ميگن:روزی روزگاری در يه جزيرهء دور افتاده٫تمام
احساسها کنار هم به خوبی
و خوشی زندگی می کردند.
خوشبختی٫پولداری٫عشق٫ دانايی٫صبر٫غم٫ترس و ..... هر
کدام به روش خود
می زيستند.
تا اينکه يه روز....
"دانايی" به همه گفت:هر چه زود تر اين جزيره را ترک
کنيد ٫زيرا به زودی آب اين جزيره را خواهد گرفت
و اگر بمانيد غرق خواهيد شد.
تمام احساسها با دستپاچگی قايقهای خود را از انبار
خونشون بيرون آوردن و تعميرش کردن و پس از عايق کاری و اصلاح
پاروها
آنها را به آب انداختن و منتظر روز حادثه
شدن.
روز حادثه که رسيد همه چيز از يه طوفان بزرگ شروع شد و
هوا به قدری خراب شد که همه به سرعت سوار قايقها شدن و پارو
زنان جزيره رو ترک کردن.در اين ميان "عشق" هم سوار بر
قايقش بود اما به هنگام دور شدن از جزيره٫متوجه حيوانات جزيره شد
که همگی به کنار ساحل اومده بودن و" وحشت" را نگه داشته
بودن و نمی گذاشتن او سوار قايقش شود."عشق "سريعا برگشت و
قايقش را به همهء حيوانها و "وحشت" زندانی شده توسط
آنها سپرد.
آنها همگی سوار شدن و ديگه جايی برای "عشق" نماند.قايق
رفت و" عشق" تنها در جزيره ماند.
جزيره لحظه به لحظه بيشتر زير آب می رفت و" عشق" تا زير
گردن در آب فرو رفته بود.او نمی ترسيد٫ زيرا" ترس" جزيره را
ترک کرده بود.اما نياز به کمک داشت.فرياد زد و از همهء
احساسها کمک خواست.اول کسی جوابش را نداد.در همان
نزديکيها
قايق دوستش" پولداری" را ديد و گفت:"پولداری" عزيز به
من کمک کن.
"پولداری" گفت: متاسفام قايق من پر از شمش و پول و
طلاست و جای خالی ندارد.
"عشق" رو به سوی قايق" غرور" کرد و گفت: مرا نجات
ميدهي؟
"غرور" پاسخ داد: هرگز تو خيسی و مرا نيز خيس می
کنی.
"عشق" رو به سوی "غم" کرد و گفت:" غم" عزيز مرا نجات
بده.
اما "غم" گفت: متاسفم "عشق" عزيز من اونقدر غمگينم که
يکی بايد بياد و خودمو نجات بده.
در اين بين "خوشگذارانی" و" بيکاری" از کنار "عشق"
گذشتن ولی "عشق" هرگز از آنها کمک نخواست.
از دور" شهوت "را ديد و گفت:" شهوت" عزيز مرا نجات
ميدهي؟
"شهوت" پاسخ داد: هرگز.....برو به درک....سالها منتظر
چنين لحظه ای بودم که بميری حالا بيام نجاتت بدم؟
"عشق "که نمی تونست "نا اميد" بشه رو به سوی خدا کرد و
گفت: خدايا منو نجات بده.
ناگهان صدايی از دور به گوشش رسيد که فرياد زد نگران
نباش من دارم به کمکت ميام.
"عشق" آنقدر آب خودره بود که ديگه نميتونست روی آب خودش
رو نگه داره و بيهوش شد.
پس از به هوش آمدن با تعجب خودش را در قايق "دانايی"
يافت.آفتاب در حال طلوع مجدد بود و دريا آرامتر از
هميشه.
جزيره آرام آرام داشت از زير هجوم آب بيرون ميومد زيرا
امتحان نيت قلبی احساسها ديگه به پايان رسيده بود.
"عشق" برخاست به" دانايی" سلام کرد و از او تشکر
نمود.
"دانايی" پاسخ سلامش را داد و گفت: من" شجاعتش" را
نداشتم به سمت تو بيام."شجاعت" هم که قايقش دور از من
بود
نميتونست برای نجات تو راهی پيدا
کند.
پس ميبينی که هيچکدام از ما تو را نجات نداديم.يعنی
اتحاد لازم را بدون تو نداشتيم.تو حکم فرماندهء بقيه احساسها را
داری.
"عشق" با تعجب گفت پس اون صدا کی بود که می گفت برای
نجات من مياد؟
"دانايی" گفت: او "زمان" بود.
"عشق" با تعجب گفت "زمان"؟
دانايی لبخندی زد و پاسخ داد بله" زمان".......چون اين
فقط" زمان" است لياقتش را دارد تا بفهمد که
عشــــــــــــــــق چقـــــــــــــــدر
بــــــــــــــــــزرگ اســــــــــــــــت
پاينده ايران
|